تبليغاتX
میتیا - چرا انسان گرگ انسان است ؟

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

 

کودکان نمی آموزند که کتاب ها وجود دارند ، که صندلی هایی وجود دارد ، و غیره و غیره ... ، بلکه می آموزند کتاب ها را بیاورند ، بر صندلی ها بنشینند و قس علی ذلک .

بعدها البته درباره وجود اشیا پرسش می شود . "آیا اسب شاخدار واقعا وجود دارد ؟" و نظایر آن اما چنین پرسشی فقط به این دلیل ممکن است که برایش هیچ پاسخی به سان قاعده پا به عرصه نمی گذارد . پس انسان چه طور می تواند خود را نسبت به وجود اسب های شاخدار قانع کند ؟

 

                                                      لودویک ویتگنشتاین ، رساله فلسفی – منطقی

 

 

می دانیم وقتی از چیزی بهره مند نیستیم و عینیت آن مفهوم را در زندگی روزمره نمی بینیم ، پرسش هایمان آغاز می شود . جست و جویمان . تمنایمان هم . بنابر این وقتی از چیزی استفاده می کنیم دیگر نه در مورد وجود وعدمش تحقیق می کنیم و نه تلاش می کنیم پیدایش کنیم . اصولا مطلوب ، زمانی مطلوب به حساب می آید که در دسترس ما نباشد . نظیر همان حکایت کهنه عشق و وصال که عرفا به شب و روزش تشبیه کرده اند .

پیداست اگر بتوان تاییدی بر نظریه امثال گروسیوس و توماس هابز در باب طبیعت انسانی ، آورد با تمسک به همین مقدمه است .

جان مایه نگره هایز این جمله است : انسان گرگ انسان است . و در شرحش عباراتی از این دست آورده است که :

"تا زمانی که حکومتی بالای سر انسان ها نباشد تا آن ها را وادار به اطاعت کند در حالتی به سر می برند که به آن جنگ نام داده اند و این جنگ جدال هر فرد است در برابر فرد دیگر " یا این "طبیعت انسان ها را تا این درجه نامتحد ، متمایل به حمله به هم و نابود کردن آفریده است " و غیره .

با توجه به مقدمات بالا، در این بخش می توان پرسید که اگر امنیت  و آرامش در نهاد انسان امروز مستقر است چنین شعری چه معنی می تواند داشته باشد :

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 

     و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

              روزی که کمترین سرود بوسه است

 

                   و هر انسان برای هر انسان برادری است

 

روزی که دیگر درهای خانه مان را نمی بندیم

 

                                            و قفل افسانه ایست

 

بگذریم از هزاران اثر ادبی و هنری که در تمنای صلح و برادری پدید آمده اند . علم اخلاق برای چه وضع شده است ؟ ادیان و مکاتب عرفانی چه چیزی برای عرضه دارند ؟ یا بودا چه چیزی به مفهوم انسان اضافه کرد ؟ چرا در هر انقلاب وازه برادری و برابری مطرح می شود ؟ کمی بیندیشیم . اگر انسان همان طور که روسو آرزو می کند طبیعتا صلح طلب و بزدل است ، تجربه های شخصی ما چگونه باید تاویل شوند ؟

 در این بخش از هلوکاست و ارتش زیوکو و جنایات بشری حرف نمی زنیم . به صفحه حوادث نشریات هم کاری نداریم . چرا وقتی می خوابیم درها را قفل می کنیم ؟ برای چه مهارت های رزمی را فرا می گیریم ؟ چرا همه مفتون قدرت و برتری و خودکامگی هستیم ؟ پیش نیامده آرزو کنید شخصیت منفی فیلم پیروز شود ؟ پیش نیامده هیتلر را تحسین کنید ؟ اگر معتاد ژولیده ای به سمتمان بیاید احساس ناامنی نمی کنیم ؟ چرا اصل را بر مسالمت آمیز بودن هیچ چیز نمی گذاریم ؟

علت وقوع جنگ و جنایت ها را نمی پرسم . به خرده جنایت های اجتماعی بپردازیم .( با احترام به اریک مانوئل اشمیت ). تصور کنید A  اسلحه ای بر شقیقه B  گذارده و از او می خواهد C  را بکشد . کدام ما در این موقعیت جان دیگری را بر جان خود ترجیح می دهیم ؟ این مثال اگزجره ای از دسته بندی های قدرت در ادراک ماست . تنها با کسی سر جدال نداریم که از ماست . و این ما جنبه منیّت نیرومندی دارد . چنان که اگر پیوندهای منفعت یا همبستگی بگسلد به سرعت بدل به دیگری می شود . و جان دیگری ، ناموس دیگری ، مال دیگری و ... ( مثال عرفی اش همان داستان ناموس خود و ناموس دیگران و مزاحمت برای اناث !)

نمونه دیگرش جذامیان در قرون گذشته که هر گاه از محله جذامیان خارج می شدند می بایست زنگوله ای در دست می گرفتند تا بیماری به برادر و همسر سابقشان سرایت نکند.

دو سه روز پیش برف سختی باریده بود . خیابان را هم آب گرفته بود . رقابت انسان های خسته در آن غروب تاریک برای یافتن تاکسی و شیطنت ها و خباثت هاشان برای سبقت جستن از هم بی شباهت به میدان نبرد چالدران نبود .

و تا صد دفتر می توان از این دست مثال ها آورد . اگر کمی به خود رجوع کنیم می بینیم که همه ما در نهاد تمایل به جدال با دیگران ، کسب قدرت و برتری نسبت به ایشان داریم و اگر آزادی کسب قدرت هایمان با یوغ قدرتمندی به نام قانون و حاکمیت قانونی مهار نشود چه بسا به دام توحش و بی هنجاری بیفتیم .

روسو استدلال می کند که هابز در باب انسان امروز صحبت می کند و نه انسان طبیعی . که انسان امروز صد بار در خمیر مایه جامعه ورآمده و تخمیر شده است . اما مشکل ما هم با همین انسان امروز است . متاسفانه انسان مدرنیته در روند تکامل تدریجی گرگ بودن قرار دارد . هر روز شرارت و زعارت بیشتری پیدا می کند . امروز ، انسان گرگ انسان است . وگرنه مبرهن است که یک سرخپوست در باب تملک هیچ چیز دسته بندی میان بشر قائل نبود . از دید وی همه چیز مال همه کس بود. همان طور که در قرارداد اجتماعی روسو هم به آن اشاره شده است .

آنچه باید نگرانمان کند ادامه این توحش است و ادامه وضع قانون ها . چرا که به قول بزرگی : بدترین ملت آنست که قوانین بیشتری دارد .

 

 

پ.ن 1: همین جا تولی خود را نسبت به لیبرالیسم دموکراسی ماخوذه از آراء روسو اعلام می دارم و نسبت به خودکامگی و استبداد طلبی هابز اعلام برائت می کنم . فقط تا همین جا می توان موافق آراء توماس هابز بود .

 

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 8:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   |