تبليغاتX
میتیا - به خاموشی خورشیدی دیگر ...

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

آقای زنجیر زن خیلی خوش تیپ بود.موهایش فرفری وبلند بود وریخته بود روی شانه هایش.ابروهای نازک وکشیده ای داشت که حتما مادرش خیلی رویشان کار کرده بود.

شانه هایش آن قدر پهن بود که دلت می خواست سرت را بگذاری رویشان وکلی گریه کنی.هیکلش تراشیده و خوش فرم بود.تازه لباس مشکی اش هم مارک تامی بود.

آقای زنجیر زن به ما نگاه نمی کرد.به من و دختر با شخصیتی که کنار من داشت دسته را با چشم های درشتش می بلعید.اما می دانست ما نگاهش می کنیم.

به روی خودش نمی آورد.آن قدر محکم زنجیر می زد که صدای شانه اش بین آن همه طبل وسنج مشخص باشد.خوراک بی توجهی مدنی آنتونی گیدنز بود.دوربین را بردم روی چهره اش .سعی می کرد بی تفاوت باشد.با آن سربند سرخش مثل راکی شده بود.فیلم را که گرفتم کلی خوشحال شدم که درتحقیقات میدانی درس جامعه شناسی به پست بی توجهی مدنی هم خوردم.استاد کلی حال می کرد.

 

آن قدر نور و صدا از عاشورا ریخته بودم توی کلاس که هیچ کس صدایش

درنمی آمد .همه جذب فیلم شده بودند.خیلی هایشان اولین بار بود بعضی صحنه های عزاداری را می دیدند.چهل و سه صفحه درباره آسیب شناسی عزاداری ها نوشته بودم .کلی هم مرجع رو کرده بودم که ثابت کنم عزاداری عاشورا از یک مراسم مذهبی به صورت یک کارناوال ملی در آمده که تجلی خرده فرهنگ هاست.با ذوق و شوق چهره بچه های کلاس را نگاه می کردم و لذت می بردم.فیلم رسید به صحنه چهارراه گلوبندک.خیمه را که آتش زدند بی نهایت پیکر سیاهپوش ریخت وسط چهار راه. مثل فیلم بردارهای دوران انقلاب، وسط جمعیت به این ور و آن ور رانده می شدم.یکی با سر و وضع آشفته از جلوی دوربین رد شد.به نظرم شبیه بنجی خشم وهیاهوآمد. داد زد  : "یا حسین" همه پوزخند زدند. استاد هم.

 

پسرک سندرم داون داشت.مادرش می دانست یا نمی دانست.آورده بودش جلوی امامزاده گذاشته بودش روی ویلچر.صورتش را که لابد زرد و زاربود، قایم کرده بود لای چادر مشکی بورشده اش.هر دسته ای که می رسید جلوی امامزاده برای حفظ حرمت امامزاده علامت می گرداند.علامت ها با پرهای سفید وقرمز، با جرینگ جرینگ دوست داشتنی صد کیلو آهن خم می شدند، چرخ می خوردند، مثل سماع صوفی ها.بعد پیرمردی می دوید وسط دسته یک جایی یک چیزی در گوش یک کسی زمزمه می کرد .نتیجه این می شد که مداح دسته سه تا صلوات از زنجیرزن ها برای شفای بچه می گرفت.یا دسته چند دقیقه دور بچه زنجیر می زد.یا علامت سه دوربه خاطر بچه چرخ می خورد.و چه طور می شد فراموش کرد، آن قیافه ساده ی ابلهانه ی معصوم را که با لبخند کج و پلک زدن های مداوم ازبرخورد رشته های ترمه آویخته به زیر علم به صورتش لذت می برد و قهقهه می زد؟ و چه خوشحال بودم که روز عاشورا گریه کردن عجیب نیست.

 

داری به خواهر کوچکت انشایش را می گویی که بنویسد.مثل همیشه انشای او افتاده گردن تو چون خودش نمی تواند بنویسد.خیلی سعی میکنی که ساده بگویی.باید از استعاره خبری نباشد. از تشبیه مرکب هم . موضوع واقعه عاشوراست وتو یاد سید مهدی شجاعی افتادی که با آن همه مغلق نویسی داستان کودکان هم می نوشت.وقتی به جمله "و حتی به نوزاد شش ماهه امام هم آب ندادند " می رسی،بغض مادر بزرگت می ترکد.نمی فهمی چه احساسی داری.فقط می دانی نور مهتابی تو کاسه آب روی بخاری خیلی بازی قشنگی دارد.

 

.

برایم مهم نیست آن چه امروز می گویند چه قدر با حماسه حسینی استاد مطهری تطبیق دارد.آن چهل و سه صفحه که در ذم عاشورا نوشتم مهم نیست.مهم نیست که این همه تناقض وتضاد در عزاداری ها ،این همه اشکال جدید این همه سرسختی و جمود ،این همه عناصر و مظاهر فرهنگی چگونه از شرایط جامعه ناشی میشود یا چگونه پدیده های فرهنگی اجتماعی در عزاداری ها متجلی می شود.برایم مهم نیست که معطریان در مصاحبه اش می گوید :"گوسفند را وسط آسفالت سیاه می کوبند زمین، همه دورش حلقه می زنند،خونش می ریزد رو زمین، خب این ها تصویر بدی از ما میده"هر چند یک شب کامل صرف پیاده کردنش کرده باشم.برایم مهم نیست که فلانی چه نوحه ای خوانده یا این که بعضی می گویند: به من چه ربطی دارد که هزار سال پیش چه شده یا این که این ها کوته فکری است و اصلا چه معنی دارد انسان برای یک چنین واقعه ای عزادار باشد.برایم مهم نیست جنبه عقلانی و احساسی این قیام چه بوده.اصلا هیچ کدام این ها برایم مهم نیست.فقط می دانم من،با این که در هیچ یک از این مراسم یا بحث ها شرکت ندارم،این همه جلوه را دوست دارم،هرسال محرم کلی تصویر دارم که با تمام روحم آن همه زیبایی و زشتی را در آغوش می گیرم.

سالی یک بار و بعد تا سال بعد باید صبر کنی. مثل صد سال تنهایی مارکز هر سال یک بار و هر سال عزیزتر.

هرچه می خواهد باشد باشد؛راه سعادت انسان، یا نشان ساده انگاری مذهبی.

 من دوستش دارم ،با تمام روح تکیده ام. همان طور که تمام مردم روزمره شهرم را با تمام حماقت هاشان دوست دارم. کاش کسی نپرسد چرا که خودم هم نمی دانم .

 

 

+ نوشته شده در  85/11/09ساعت 2:15 PM  توسط مهدی اسدزاده   |