تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

کامران نجف زاده خبر ویژه می خواند :

شنیده شده که بعد از انتشار یک کتاب دلبرکی .....

مردک لجن با لحن ابلیس گونش به نظر خود سکوئیلر مزرعه حیوانات است . یا همان جوجه خروسی که پیشاپیش ناپلئون راه می افتاد و اشتلم می کرد حتی . اشاره اش به کتاب آخر مارکز است که توقیفش کرده اند . ابتدا یاد مزرعه حیوانات می افتم . بعد یاد تیتر نشریه توفیق که  "توفیق توقیف شد" و زیرش تصویر کاکا توفیق را در قیف سانسور کشیده بودند . بعدتر به یاد همه توقیف شده ها می افتم .به یاد بیست و سه سال علی دشتی هم .

خبرنگار شایسته ودوست داشتنی ما ، به گونه ای لحن زیرکانه به صدایش می دهد که حس کنی بار دیگر توطئه ی نافرجام  ایادی استکبار موهوم و همیشه ناپیدای کاپیتالیست کشف شده است . انگار مارکز قلمش را به جنگ طلبان بی مغز شیطان بزرگ فروخته باشد تا اتحاد ملی و انسجام اسلامی ما ملت غیور همیشه در صحنه را به باد فنا دهد . لمپنیسم همیشه فرو خفته در نهادم بیدار می شود . باز آرزو می کنم که روزی این بلندگوی نفهم را در خیابان ببینم و .... . خدایا یعنی ممکن است ؟

 

 

کسانی که اندکی مرا بشناسند دانسته اند بی شک که دست کم در حیات ادبی و فرهنگی گابو برایم اسوه و اسطوره است .به نظرم نه او نیاز به تجلیل و تعظیم از جانب کسی چون من دارد و نه چنین کاری ضروری است . نیازی هم نیست روزنامه  اعتماد ، مارکز را به خاطر دوستی اش با فیدل کاسترو  توجیه  کند . مارکز مارکز است . بزرگ است . بزرگتر از فیدل حتی . پس به گابریل گارسیا مارکز بزرگ کاری نداریم . می خواهیم راجع به خود کتاب و پدیده ای به نام کتاب صحبت کنیم . قبلا اهمیت کتاب را متذکر شده ام پس آن را هم کنار می گذاریم . بحث این را هم که کتاب به ما هو کتاب ، آیا می تواند ضاله و خلاف شان باشد مطرح نمی کنیم . ( بر آنم که نمی شود .) بحث این را هم مطرح نمی کنیم که کتابی با تیراژ پنج هزار تایی اش چقدر می تواند تاثیر گذار باشد. آن هم در جامعه ای که همه با مفهومی به نام کتاب بیگانه اند . نقل این هم نیست  که داستان اصولا مفهومی است هنری و ادبی و هدفش نباید و نمی تواند انتقال ارزشی یا تخریب نهادی باشد ( اگر هدفی برای داستان قائل باشیم ) .سخنم را به قیاس هم نمی کشانم که میان کتاب های مارکز و کتاب های چاپ قم که نحوه اطفا غرایز حیوانی بدون نگاه به نامحرم را آموزش می دهد . به این هم اشاره نمی کنم که بی تردید هیچ یک از آنان که کتاب را ممنتوع کرده اند نه کتاب را خوانده اند و نه از ادب بویی برده . نه نیامده ام این ها را بنویسنم . حتی سر تاسف و تحسر در پیش گرفتن هم ندارم .

 

 

تنها آمده ام که سپاس و ستایش صادقانه ام را نثار زحمتکشان دستگاه فرهنگ کشور کنم . خدا قوت برادران گمنام همیشه در صحنه . خدا سایه تان را از سر ما رعیت زادگان کم نکند که صلاح و فلاح ما بیچارگان را به فراست عیان می کنید و راه و چاهمان را هم . اصلا خوب کردید به ما فهماندید بعضی شعر ها را باید آدم های گردن کلفت مثل علی معلم بگویند و گرنه می شود مثل پریا که شعر مبتذلی است . خدا خیرتان دهد که یعقوب یادعلی را به مجازات اعمال کثیفش رساندید . ان شاءلله دولت آبادی  و معروفی  و سایرین هم مثل این مارکز ممنوع القلم بشوند که دیگر ذهن جوانان ما را انباشته از مزخرفات پرورده محافل صهیونیستی نکنند .

ما خودمان رضا سرشار و امیرخانی و شجاعی و زنوزی و راضیه تجار را داریم . چه نیازی به مارکز و پل آستر و موراکامی و این اجنبی های بزغاله است ؟

واقعا آن قدر بی مهار و کلافه ام که هم نثرم از دست رفته و هم بند کلامم گسسته . نمی دانم چه باید بگویم . نمی دانم چه می توانم بگویم . کتاب را امشب از دستفروشی خریدم  که مثل سگ می لرزید.در ازای هفت هزار تومان . به ثمن بخس . به کوری چشم همه می خواهم بخوانم . اصلا می خواهم منحرف شوم . اصلا ساقی قهرمان هم کلامش چراغ راه جوانان ایرانی باید باشد. اصلا تف به گور همه دنیا تا روز پنجاه هزار سالی که صادق چوبک به فکرش بود . اصلا .....

 

اصلا به من چه مثنوی بخوانید :

 

 

 

ای دریغ آن دیده ی کور و کبود

آفتابی اندر او ذرّه نمود

 

ز آدمی که بود بی مثل و ندید

دیده ی ابلیس جز طینی ندید

 

چشم دیوانه ، بهارش دی نمود

زان طرف جنبید کاو را خانه بود

 

ای بسا دولت که آید گاه گاه

پیش بی دولت ، بگردد او ز راه

 

ای بسا معشوق کآید ناشناخت

پیش بدبختی ، نداند عشق باخت

 

چون بت سنگین شما را قبله شد

لعنت و کوری شما را ظّله شد

 

عاشق خویشید و صنعت کرد خویش

دمّ ماران را سر مار است کیش

 

این غلط ده دیده را حرمان ماست

وین مقلّب قلب را سوءالقضاست

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 1:19 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

 

 

گفته اند بیستمین روز مهر را به بزرگداشت حضرت حافظ اختصاص داده اند . یک روز خاص که در آن هر از خود بی خبری که دستی بر آتش هدایت دستگاه غول پیکر و فرسوده فرهنگ کشور داشته باشد به یاد ایشان

می افتد.

تعدادی از اساتید سالدار و غبارگرفته  که عمر را در آموختن بحور و عروض متروک و مهجور به سر آورده اند سخنی چند در اهمیت مقام ادبی جناب حافظ برزبان می رانند . احتمالا بازدید از مقبره ایشان هم رایگان خواهد بود . در خجسته ترین رخداد ممکن است گروهی با اشعار حضرت ساز وطربی کنار مزار ایشان به راه بیندازند که هم فال است و هم تماشا .

باید به درگاه خداوند سپاس گزارد که هیچ ملتی اعم از ترک و عرب و ترکمن و افغان در پی مصادره ایشان به نفع ملیت دیگری نیست . حضرت حافظ تا سالیان سال به خود ما تعلق دارد و ما می توانیم همچنان بیستم مهرهای بی شمار دیگری را به نام ایشان سند بزنیم  و مدام مقالات تکراری بی فایده در جراید چاپ کنیم .

بی تردید حافظ متعلق به ماست . ما که می گویم منظورم ملت ایران است . همگی مان. حافظ متعلق به احمد شاملو است آن گاه که دهری مسلک و رند و کفر گویی بیش نیست که ریا و تزویر زمانه و حاکمانش را مردانه به سخره گرفته است .

حافظ متعلق به مرتضی مطهری است. آن گاه که عارفی است مستغنی از ماسوی و غرقه در جذبه حضرت حق که در تماشاگه راز چیزها دیده و اینک در جامه ناتوان بلاغت و فصاحت اعلای بشری اش همان چیزها را اندک اندک در کام ما تشنگان می ربزد .

حافظ متعلق به بهاالدین خرمشاهی است آن گاه که عمری را به حافظ خواندن و حافظ دانستن گذرانده باشد و دریغ هم ندارد . چرا که حافظ خواندن خود مزد خویش است .( بگذریم که همین آدم از همه کمتر حافظ را می شناسد)

حافظ متعلق به پیرمرد های فسیل شده عرصه ادبیات است آن گاه که برای بیان هرگوشه فنون معانی و بیان و صنایع ادبی بیتی ژرف وآراسته  از غزلیاتش را شاهد مثالشان کنند .

حافظ متعلق است به گوته آلمانی آن گاه که از سر شوق می سنایدش .

حافظ متعلق به کیارستمی است آن گاه که مطلقا مدرن بخواندش برایمان.( مطلقا مدرن و مطلقا غیر ضرور)

حافظ متعلق به کودکی است که تمنای نگاهش عابران عجول را دست به جیب می کند تا آینده خود را روی ورق های کوچک و کهنه فال بیابند. و چه بسا بیشتر از همه ما حافظ به او تعلق دارد .

چنین است که از دیرباز هر کسی از ظن خود یار حافظ شده است . همگان در آیینه حافظ خود و عقایدشان را

می جویند و عجیا که از هر مرام و مسلک و آیین حافظ را در کیش خود می دانند . (و شاید اعجاز هرمنوتیک که گفته اند همین باشد).

از سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند یکی انتظار فرج را به یاد می آورد و دیگری فراق معشوقه اش را و سومی به دوری اقبال و فرو خفتن ستاره بختش اشاره می کند . دیگری هم لابد به حق مسلم ملت ایران در ....

بی تردید حافظ تمام این هاست . و بی تردید تنگ نظریست که حافظ را در گروهی خاص محدود کنیم . حافظ حافظه جمعی فرهنگ ایران است . لسان الغیب است . واین غیب که حافظ زبانش است مکان لامکان انسانیت و آزادگی است  و نه هیچ امر ماورایی دیگر. و این زبان نه شعر حافظ ، که خود حافظ است . چرا که حافظ خود تمام شعر و شاعرانگی تاریخ ادب است.

 آن قدر جامع است که نیازی به تفسیر نداشته باشد . تفسیر حافظ خود حافظ است . حافظ دنیای خاص خود را ندارد.این دنیاها هستند که هر یک حافظ خاص خود را دارند  . راه های رسیدن به حافظ در دنیای شعر به تعداد خوانندگانش است . که قرن هاست وی در مقام خدای گونه اش بر ملکوت ادب معارضی نیافته است .

به حق وی را خاتم الشعرا خوانده اند که بعد از او شعری نیامده است . و به زعم دیگرانی چند باید وی را خاتم فرهنگ  نیز خواند چرا که هویت ملی ایران و ایرانی از عرفان و عشق و انسانیت تا حماسه و آزادگی و شجاعت در دیوان وی به حد اعلای ایرانی – بشری اش رسیده است.

این حافظ است . حافظ ما . حافظی که هیچ ملت و جمعیتی نمی تواند مصادره اش کند . چرا که بر خلاف  جناب شیخ الرییس و حضرت مولانا و رودکی که محل ادعای دیگران هم هستند حافظ بخشی از فرهنگ ایرانی نیست

. تمام فرهنگ ایرانی است . و هیچ کسرا توان آن نیست که فرهنگ و هویت ما را تماما مصادره کند .

هدفم از نوشتن این پست تکرار مکرراتی که همه می دانیم نبود . هر چند که به قول حضرت مولانا :

 

مجملش گفتم نگفتم زان بیان                            ورنه هم افهام سوزد هم بیان

 

می خواستم ابتدا به زندگی حافظانه و مانیفیست حافظ بپردازم و راه هایی که حافظ برای رند و آزاده زیستن در اختیارمان نهاده است .اما دریغم آمد از ستمی که ما به حافظ وبه تبع آن به خودمان روا می داریم چیزی نگویم .

به راستی غیر از فالنامه ها و دیوان های بی کیفیت در شمارگان بالا چند کتاب در سال راجع به حافظ چاپ شده است ؟ چند پژوهش ؟ چند نشست و همایش وسمینار ؟ این همه از اهمیت حافظ گفتم که بپرسم ما برای حافظ و در واقع برای خودمان چه کرده ایم ؟ آیا حاضریم نیمی از آن چه صرف ساخت ضریح امامان معصوم کرده ایم صرف ساخت آرامگاهی ماناتر و با شکوه تر برای حافظ کنیم ؟ آیا به جز همان مراسم بی اهمیت تشریفاتی که در ابتدا آمده کار دیگری برای حافظ کرده ایم ؟ انجمن حافظ شناسی ما چه می کند ؟ کجاست ؟ به یاد بیاوریم که قدر مولانا را هم نداستیم و نمی دانیم . و دیگران را . پرسش اساسی این است

چه زمانی می خواهیم حافظ را دریابیم ؟ و خودمان را .....

 

 

وکلام آخر:

 

با مدعی مگویید اسرار عشق ومستی 

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

                    ***

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

نا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

                    ***

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی

 

 

+ نوشته شده در  86/07/20ساعت 5:40 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

              مانده زیر بارهمه تابستانگی را

                                

                                     پیر قاطری نارهوار

                                      

                                                 نگاه پیرمرد فرداهاراست

 

                                                                 ( زیرآب مازندران ۸۶)

+ نوشته شده در  86/07/12ساعت 12:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

1.آمر صاحب یک اعمار( ساخت وساز) نکرد که ، آمر صاحب ده مرد انجینر ( مهندس ) گفته بود که ویرانه مردم را اعمار کنند .

همه برایش اعتماد می کردند . هیچ کس پرس و پال نکرد وقتی گفت خانه خود رها کنید . همه خالی کردند

خانه شان را . تدبیر سنجیده بود . شوروی ها خانه بی آدم را ویرانه کردند . صاحب آمر خانه شان را اعمار کرد باز . داکتر (دکتر) داشت . تکنیخر(تکنسین) داشت . انجینر (مهندس) داشت . اردوش که رونما می شد همه روستا می آمد سیل (نگاه) می کرد.

همه به پنجشیرعاشقش بودند .مردم مرمی (گلوله) می خوردند ، بمب می خوردند ، تنشان غار می شد (سوراخ می شد ) هیچ نمی گفتند به عشق صاحب آمر.

 

پدر حکیم اشک می ریخت وپشت سر هم از صاحب آمر تعریف می کرد . خود حکیم اولین بار که پایش را گذاشت داخل کارگاه  قاب عکس احمد شاه مسعود را در آورد و با میخ چسباند بالای سرش . بی حرفی هیچ . پدرش که آمد شروع کرد به زبان اردوی خودش حالی ما کند که احمد شاه مسعود افغانستان را از شر کمونیست ها و ارتش سرخ نجات داد. که اگر می ماند کار طالبان را هم یکسره می کرد . حکیم بهترین کارگرمان بود.

 

 

 

 

 

2. می گویند سال های سال مبارزه کرده است . می گویند دره پنجشیر را ده بار در برابر ارتش سرخ شوروی  نگه داشته است . می گویند 29 سال چریک بوده با آن که هیچ گاه آموزش نظامی ندیده بوده است . می گویند خودش هم با داوطلب ها  مراحل آموزشی را طی می کرده است . جدی ، با روحیه ، کوشا . می گویند در یک زمان هم با روس ها می جنگیده  و هم با حکومت کشور خودش . می گویند بارها با چند ده سرباز وهفتصد میل تفنگ در زمستان های سگ کش پنجشیر و هندوکش زیر برف مقاومت کرده است .

 می گویند دو دست لباس بیشتر نداشت . می گویند هیچ وقت شکست نخورد . می گویند شورایی از بزرگان وخردمندان به وجود آورده بوده وبا مشورت آن ها تصمیم می گرفته است . و هزار چیز دیگر می گویند.اما کسی مذمتش نمی کند . کسی بدش را نمی گوید . مثل قدیسان می پرستندش . مردی که کلاشنیکفش تا دم مرگ روی دوشش بود . کسی که گفته بود  "به خدا سوگند حتی اگر به اندازه کلاهم جای ماندن در این سرزمین را داشته باشم می مانم ومقاومت می کنم" .

برای افغان ها احمد شاه مسعود یک قهرمان ملی است . هرگز سر سازش فرود نیاورد . تمام عمر مبارزه کرد . از کسی انتقام نگرفت . با همه سربازانش می خندید.مثل یک رفیق . مثل یک سرباز کار می کرد . برای خودش در پنجشیر حکومت خود مختار داشته است وحتی درمانگاه هم تاسیس کرده بوده . که جراحت مردم را از جنگ لااقل مرهم بگذارد . می گویند همیشه از جنگ زدگان عذر می خواسته که نمی تواند بیش از این به آن ها برسد . یا این که اسیر جنگی شده اند که یک طرفش اوست .  این چهره قهرمان ملی افغانستان است .

این مرد ستودنی است . فرض کنید در کشور ما چون چمرانی که امروز مطروحه هزار جشن و یادبود است ، باید 29 سال می جنگید ومقاومت می کرد تا برسد به مقامی که احمد شاه مسعود برای افغانی ها یافته است.

نظیر چه گوارا در دنیای لاتین ( و همچنین دنیای چپ ) مانند گاندی برای هند ، مثل چرچیل برای انگلیسی ها ، مانند ماندلا برای سیاهان ، او هم قهرمان ملی است . بحث این را نمی کنم که ما در ایران قهرمان ملی داشته ایم یا نه و آن که آیا کسی مانند دکتر مصدق می تواند قهرمان ملی محسوب شود یا خیر . ( در نشریه شهروند امروز شماره 45 پرونده جالبی در این باب مطرح شده است . توصیه می کنم خواندنش را .) احمد شاه مسعود را دوست دارم چون آزادی را می پرستید . همان طور که گاندی را دوست داشتم و ارنستو را .  چون قدرت داشت .همان طور که هیتلر را هم دوست دارم با آن سبیل مضحک و قد کوتاه . و چون مقاوم بود .همان طور که ماندلا قابل تحسین است. و اگر چون ایشان اقبال جهانی نیافته است ، از آن روست  که وی تنها به پاسداشت آزادی نمی جنگید و شریعت هم در قیامش جای داشت . به دیگر سخن مجاهد بود . مجاهدی آزادیخواه . به بحث جهاد  وارد نمی شوم و این که آیا جهاد اصولا می تواند آزادیخواهانه باشد یا نه ( بر آنم که نمی شود ) و این که آیا مجاهده به پاسداشت مذهب وشریعت فضیلت است یا خیر و این که این شمشیر دو دم که می تواند در دست سلفیه و طالبان و مجاهدین فی سبیل الله همزمان باشد چقدر دهشتناک است .این ها خود مقوله ای دیگر می طلبد .

راستش را بخواهید به افغانی ها حسودیم می شود . به کوبایی ها حسودیم می شود . به هندی ها . به هر ملتی که چنان مردانی دارند . دلم می خواست ما هم احمد شاه مسعود داشتیم . کسی مانند سرهنگ اوره لیانو بوئندیانا در صد سال تنهایی مارکز . کسی که برای خودمان اسطوره اش کنیم . فکر کنیم نمی میرد . بگوییم عقرب می گذارد روی تنباکوی قلیانش که کژدم بکشد . کسی که عاشقش بشویم . به قول دوستی دو گرم کاریزما داشته باشد .

کسی را سراغ ندارید ؟ باید حس قهرمان جویی مان را خرد کنیم در ده هزار نفر از کورش تا باکری ؟ یا باید در داستان ها وشعرهامان یک ضد قهرمان را تبدیل کنیم به قهرمان ؟ شبیه آن چه در مورد محمد غزنوی و انوشیروان و شاه عباس رخ داد . که در گلستان بشود محمود غزنوی با آن سبعیت بیابانگردی تبدیل بشود به مردی خردمند که انوار حکمت و گو هرهای معرفت در کف یمین اوست . نکند هنوز هم باید قهرمان هایمان را در اسطوره هامان بکاویم و دل به جمشید و فریدون و رستم ببندیم ؟

جدی کسی را نمی شناسید ؟

 

 

 

3. شعر سید علی صالحی را هم بخوانید :

 

 

 

دارد برف می آید
سربازان سرزمینی دور
در کوچه های کابل
پی سیگار و می خانه می گردند.
خورشید
رفته به انتهای خوب و
چرت خمارش رسیده است.
لورکا مرده
ژان پل سارتر مرده
ریتسوس و رازدار آیدا مرده
اما یک نفر هنوز هنوز یک نفر شبیه شاه مسعود
پشت همین دریچه ی روبه سپیده دم بیدار است
بگذار هرچه دلش می خواهد
برف بیاید!

 

 

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 0:44 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

1. کنگره تخصصی آغاز می شود . جناب دکتر با تبختر و تکبر مثل کبک خرامان قدم نه بر سن ، که بر چشمان حضار گرانقدر می گذارد. پشت میکروفن صدا را صاف می کند و سخنرانی تخصصی اش را آغاز می کند :

( به نام خدا و با عرض تسلیت و تعزیت به مناسبت سالروز شهادت هفتمین اختر امامت ... )

کاش یک نفر پیدا شود وتوضیح دهد آن چه مراد این دکتر بزرگوار است  ،هفتمین اختر آسمان امامت است . اصطلاحی که هرگز مشخص نشد کدام شیرپاک خورده ای در دهان مجری های اتو کشیده دهه هفتاد انداخت که شب های ولادت و وفات معصومین زل بزنند به لنز دوربین و پشت سر هم هرچه برایشان نوشته بودند  بخوانند تا مثلا بیننده  گرامی آماده شود شاهد هنر نمایی عبدلی و اوستا باشد . به مرور این تشبیه آن قدر تکرار شد که در میان عوام الناس هم مقبول نظر افتاد و متداول شد . اصلا فراموش شد که چهارده معصوم را می شود با تشبیهات اختصاصی و جذاب تری هم یاد کرد . حالا تمام ترس من این است که به مرور این استعاره مکنیه تبدیل به استعاره مصرحه شود و ما شاهد جملاتی مثل این باشیم : شهادت هفتمین اختر را ... 

حالا علاقه امام معصوم با اختر را خودتان حدس بزنید .

 

2. داخل گلفروشی دو خانم بسیار جوان ایستاده اند . با هم آرام آرام پچ پچ می کنند که کلاسشان خدای ناکرده از جایگاه رفیعش نزول نکند ، یا مواد تزریق شده درون گونه هاشان از ریخت و شکل نیفتد. یکی به عنوان نکته جذاب به دیگری یاد آور می شود که : بهش بگو شقایق نرماندی هم بذاره ....

و لابد کلی هم خوشحال می شود که هم بر سبیل لطیفه تلمیحی زده و هم در جریان روز بودن اش را نشان داده است . کسی نیست به خانم متذکر شود که گیاه مورد نظردر اصل شقایق نعمانی است و نرماندی هم همان منطقه ای است که متفقین در جنگ جهانی دوم قوای خودشان را آن جا پیاده کرده اند ولابد به همین سبب مشهور شده است و اصولا بزرگترین گیاه شناسان دنیا هم از وجود چنین گونه نباتی که شما مدنظر دارید بی خبرند . حالا اگر آن خواننده اشتباهی کرده باشد، به احتمال قطع به یقین خمار بوده. شما تکرارش نکن . همان طور که عشق پانزده سانتی را تکرار نمی کنی .

 

3. دیالوگ واقعی :

- علی مرخص نشد ؟

-  نه زیر تیغ جراحیه !!! ( با تشکر از نشریات وزین ورزشی )

 

4. یادتان می آید از سال 76 به بعد که اصلاحات به آرامی پا گرفت ، نشریات ورزشی هر روز یاد آور می شدند مطبوعات رکن چهارم دموکراسی اند ؟ حالا این که جایگاه این دسته از مطبوعات در استقرار و مدل سازی دموکراسی و کاهش سلطه اتوریته سیاسی حاکمیت توتالیتار جهان سومی در کشور چه هست و اصولا نشریات به چه واسطه ای توسط آن متفکر بدبخت در زمره ارکان و پایه های دموکراسی جای گرفته بماند .

 

5.مجری همان کنگره تخصصی فوق الاشار : در این بخش تقاضا میکنم دکتر ... را تشویق بفرمایید تا سخنرانی خودشان را به سمع و نظرتان برسانند .

این که به جز جمال بی فروغ جناب دکتر چه چیزاین سخنرانی به نظر ما می رسد هم بماند .

 

6. وسط یک بحث دوستانه یک بنده خدایی می فرمایند : بچه ها اجازه ندین به خاطر تضارب آرا از بحث اصلی دور بشیم ! حالا این که سلیقه و رای  چه تفاوتی دارند و تضارب به لحاظ منطقی چگونه واقع می شود ، اصلا در ذهن دوستمان نبود .

 

7. روزنامه اصلاح طلب محترم : دکترین آیت لله بهجت در باره ....

چه کسی اما می تواند به این روزنامه نگار بی ادعا و زحمتکش بفهماند دکترین متعلق به حقوقدان است و اصولا فقیه فتوا می دهد و دکترین صادر نمی کند ؟

 

8. به عکس نگاه کنید :

 

 

 

 

 

ارتقاع چیست ؟ آیا مراد ترقع و رقعه نویسی بوده است ؟ به احتمال زیاد منظور فروشنده عزیز ارتقاء بوده که حتی کاربرد آن با املای صحیح هم در این موضع امری  اشتباه است . چه ارتقاء بالذات مفهومی کیفی است نه کمی .

 

9. کل یوم  هم که معرف حضورتان هست حتما ؟

 

10. آن چه خواندیم تنها گزینه ای مختصر و محدود بود اژ ماوقع . با گسترش رسانه های ارتباط جمعی نظیر تلویزیون ، رادیو ، روزنامه و ما مثله به نظر می رسد بسیاری از تعاریف و اصطلاحات در ذهن ما نهادینه

شده اند و به خزانه لغات عموم مردم پیوسته اند ، بی آن که کاربرد صحیح اش را اندوخته وآموخته باشیم . این واقعه که می توانست فرخنده و به شگون باشد پایه گذار دو معضل اساسی شده است . یکی محدودیت در آموختن عبارات جایگزین و بهینه و استعمال آن ها و دیگر مصطلح شدن این اشتباهات  و اغلاط تا آن پایه که دامن پیراسته زبان را آلوده است  و گاه به گفتارهای فرهیختگان هم ره گشوده .

کاربرد نا به جای این واژگان در جامعه و این به قول مولانا سوراخ دعا گم کردن ها مولود عدم درونی سازی فرهنگ تخاطبی در مخاطبی فرهنگ است . به دیگر سخن ما یاد نگرفته ایم که چگونه نیوشا باشیم  . چه سان سره وناسره این حجم عظیم متون را از هم تفکیک کنیم . هر چه را تکرار می شود ، هر چه را که اندکی زیبا می نماید و هر چه را بدل به عرف رسانه ای می شود می آموزیم و به کار می بریم بی آن که به صحت و قدرت اش نظر داشته باشیم .

کاش فرهنگستان زبان پارسی به جای معرفی رئیس به مجلس و به جای اختراع کش لقمه و چرخبال اندکی هم در پی اصلاح فرهنگ رسانه ای  و  اصطلاحات موهوم وغریب مخترعه ای  باشد که از این طریق راهی زبان ما می شود .

 

 

 

پ.ن :من عاشق راننده تاکسی هایی هستم که عکس نوه شان  همیشه روی کیلومتر شمار قرار دارد .

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 5:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

مشخص نبود روزنامه شرق از مصاحبه با فردی مثل ساقی قهرمان چه هدفی در سر می پروراند . مصاحبه با فردی که کتاب هایش در ایران اجازه چاپ ندارند و خودش هم به دلیلی فعالیت در زمینه آزادی همجنس خواهان ممنوع الورود است به تنهایی عواقب سختی در پی دارد چه برسد به آن که در مصاحبه به همجنس خواهی هم اشاره ای بشود .

 فارغ از آن که چند تن از اهالی شعر و ادبیات در داخل کشور با نام ساقی قهرمان آشنا هستند و فارغ آز آن که شعر های ساقی قهرمان گذشته از مایه های اروتیک چه مایه ارزش شعری دارند واین که وی چقدر در شعر امروز مهم است . مصاحبه شرق در روز 13 مرداد با ساقی قهرمان کاملا جدا از شعر وی باید بررسی شود. در واقع شرق در مصاحبه صفحه 18 شماره 922 دنیای ذهنی ساقی قهرمان را بررسی می کند . ساقی قهرمان تمامی آرمان های ذهنی خودش را درباره زن .رابطه های انسانی در این مصاحبه بیان می کند .

تعدادی از جملاتی که قهرمان در این مصاحبه بر زبان آورده را بخوانیم :

 

  • مشکل ما جایگزین کردن مردانه با زنانه نیست .آن اتفاقی که ناگزیر است از افتادن ، از میان رفتن مرز بین زنانگی و مردانگی است به نفع هویتی که زنانه یا مردانه بودنش را با تکیه به ذهنیت خود تعیین میکند .

 

  • از همان جایی که اولین دستاورد ویرانی های یک جنگ جهانی، فرو ریختن بود و مخدوش شدن و دری که باز شد به روی وحشت و لذت از بازسازی و بازپردازی و بازبینی و از سرسازی و فرار از یقین و قاطعیت قاطعیت در پست مدرنیسم. قاطعیت جنسیت هم در رفتار انسانی با مرزبندی های جنسیتی رنگ می بازد. ما با یک چهره از مرد در مقابل یک چهره از زن روبه رو نیستیم. در امتداد این طیف، مردانگی و زنانگی، نه این که جایگزین هم شوند، شبیه می شوند

 

  • در فرهنگ ما صراحت تابو است. عادت داریم حجاب را ببینیم، آنچه پشت حجاب مانده را حدس بزنیم. عمل دین، واقع نمی شود. حدس، فضا را برای تبرئه و تکفیر، بسته به میل فرد، آماده می کند.

 

  • به نظر من مردانگی یک حسن انسانی است، ویژگی زنانه نیست و به خصوص که فیزیک زن به تنهایی برای مادر شدن کافی نیست. اگر اخلاقیات حاکم نیمی از مردم را از مادر بودن محروم می کند و نیم دیگر را محکوم به مادر شدن، اینجا یک ظلم اتفاق افتاده است..

 

  • زبان باید جنسیت خودش را فارغ از مرزبندی جنسیت فرهنگی بروز دهد وتحمل دگر باشی را داشته باشد .

 

تمام این گفته های ساقی قهرمان و اشاره به سیالیت جنسیت کافی بود تا شرق به محاق فرو رود . این مصاحبه تا حدی تابوها را نادیده گرفته است که عذرخواهی وتصحیح شرق در روز 14 مرداد در صفحه دو و تکرار آن در صفحه اول در روز 15 مرداد و همچنین حذف آن از پایگاه اینترنتی روزنامه نشانی بر تبری تحریریه نشد و روزنامه شرق امروز توقیف شد .

به نظر می رسد در قضیه مصاحبه ساقی قهرمان باید مهدی رحمانیان را به نوعی مقصر دانست . ایشان که می دانست شهرنوش پارسی پور مورد اخلاقی دارد و به استناد همین مشکل مصاحبه وی را رد میکند ، چگونه حتی بدون مراجعه به نشریه چراغ که در مصاحبه هم به آن اشاره شده ویا وبلاگ وسایت ساقی قهرمان که خوشبختانه فیلتر هم نبوده است اجازه چنین مصاحبه ای را داده است ؟

خیلی بعید به نظر می رسد که مسئوولان شرق ، اعضای تحریریه و سایر مسئولان بدون علم به فعالیت های هم جنس خواهانه ساقی قهرمان اقدام به چاپ چنین مصاحبه ای با وی کرده باشند . مسئولان شرق با چاپ این مصاحبه یکی از قرمزترین خطوط مانعه مطبوعات را زیر پا گذاشتند . چنان که خود مهدی رحمانیان هم در مصاحبه با جهان نیوز به این نکته اشاره کرد که کار شرق را باید تمام شده دانست . بحث سیالیت جنسیتی در نظر ارشاد گناهی نابخشودنی است . و روزنامه شرق با پرداختن به این بحث در جامعه ای که آزادی بیان در آن بسیار محدود است گام در راهی بی بازگشت گذارد .

 

اما ساقی قهرمان کیست ؟

بیو گرافی ساقی قهرمان :

از مصاحبه قهرمان با  وبلاگی که وی را فروغ دوران ! خوانده است مشخص می شود که وی در سال 1336 در مشهد به دنیا آمده است .  ادبیان فارسی خوانده است و سه مجموعه شعر دارد به نام های از دروغ ، ساقی قهرمان همین ، و .... یعنی جان می بخشد به که این آخری را شرق هم رویش نشد بنویسد . در سال های انقلاب عضو حزب توده بوده است . و در اوایل انقلاب یک بار توسط مردم در حین پخش اعلامیه دستگیر می شود . وی سه سال بعد از انقلاب از ایران خارج می شود وبه کاندا می رود . همین سابقه فعالیت در حزب توده ودستگیری باعث شد خبر 20:30 از وی به عنوان ضد انقلاب یاد کند . وی سردبیر نشریه اینترنتی چراغ است که نشریه رسمی همجنس خواهان و دگر باشان جنسی ایرانی است . همچنین وی مسئولیت سردبیری شماره مخصوص ادبیات ایران مجله ادبی دسکانت را دارا بوده است .

وی در مصاحبه خود اشاره می کند که : "تا زمانی که در ایران بودم بی تجربه تر از آن بودم که بدانم چرا در روابط عاطفی ام به مشکل بر می خورم. من در این سی سالۀ اخیر بارها عاشق شده ام، یک بار ازدواج کردم. دوبار مادر شده ام. چند بار کورتاژ کردم. چند بار با کسانی دراز مدت یا کوتاه مدت زندگی کرده ام. با آدم های مختلف خوابیده ام. از آدم های مختلف طلاق گرفته ام".

ساقی قهرمان تقریبا آدمی است که زندگی اش را روی بخش هم جنس خواهی حقوق بشر ، اروتیک نگاری ، همجنس گرایی گذشته است . در شعر هایش به صراحت روابط شخصی واندام های متفاوت را توصیف میکند چنان که گاه ذائقه مخاطب غربی هم آن را بر نمی تابد : "در ضمن این را بگویم که شعرهای من اینجا در کانادا، به زبان انگلیسی هم جزو کارهای عریان و بی پرده اند، و در شعرخوانی هایم در همین جا و به زبان انگلیسی هم حاضران در جلسه که کانادایی هستند به عریانی شعرها اشاره می کنند، اعتراض نمی کنند، اشاره می کنند، و این شعرها را شوک آور و تابو شکن می خوانند. "در کتابفروشی ها کتاب هایم را در قفسه های کتاب نمی گذارند، توی انبار نگاه می دارند تا اگر مشتری خواست برایش بیاورند. مشتری ها خجالت می کشند اسم کتابم را بگویند."

 

گذشته از آن که آیا چاپ مصاحبه چنین فردی نافی عفت عمومی ومخالف اخلاق حسنه بوده است یا خیر و چنین مصاحبه ای چقدر می تواند به ترویج همجنس خواهی در جامعه ما منجر شود واحساس خطر از چاپ این مصاحبه چه قدر ضروری است ، وگذشته از آن که آیا همجنس خواهی واشاره به آن که در ادبیان ما سابقه دیرینی داشته ودارد (رجوع بفرمایید به کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی تالیف دکتر سیروس شمیسا ) می تواند مستند تعطیلی  چنین نشریه ای باشد ، وگذشته از این که انتخاب وایلنا و هم میهن هم به همین سرنوشت دچار شدند و مشمول مهرورزی قرار گرفتند آن چه باید مورد توجه قرار بگیرد جرات مسئولان شرق در انجام این مصاحبه با ساقی قهرمان است . مسئولان شرق اگر چه در چارچوب مصاحبه با شاعره 50 ساله هم جنس خواه و در صفحه ادبیات

اما برای اولین بار تابوی صحبت درباره این دسته از افراد جامعه را شکست . هر چند بهای سنگینی را پرداخت .

از آن جا که ادعای مسئولان شرق در متون تصحیح مبنی بر عدم اطلاع از فعالیت های ساقی قهرمان در جهت همجنس خواهی واقعا باور نکردنی و غیر محتمل است به نظر می رسد باید با روزنامه شرق برای همیشه خداحافظی کنیم . این روزنامه به علت چیزی توقیف شد که جای هیچ گونه دفاع  را نگذاشت . بر خلاف توقیف های قبلی این روزنامه

خداحافظ شرق عزیز ......

 

 

 

وبلاگ ساقی قهرمان

سایت ساقی قهرمان

مصاحبه قهرمان ( نقل قول های داخل متن از این مصاحبه گرفته شده است )

 

 

 

 

 

تکمله : من نه مخالف همجنس خواهی ام نه از چنین چیزی خوشم می آید . همین وضعیت را با اروتیسم در ادبیات دارم . اما هم طرفدار آزادی بیان هستم . هم طرفدار مرحوم شرق . اگر عمری باقی بود در پستی دیگر داستان های این خانم را که در مجموعه اما "وقتی تنهایی گاو بودن درد دارد" در سال ۲۰۰۳ چاپ شده است بررسی می کنم.

 

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 10:46 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 نامه ای سرگشاده به علی رمضان پور مردی که سایه اش از خودش روشن تر است

 

 

ابتدا میخواستم برایت میل بزنم ولی دیدم این طور بیشتر ممکن است بخوانی.

پرسیده ای که چرا دروغ گفته ای ؟ نام و لقبی برای من گذاشته ای که نشانگر دلزدگی است . اگر چه نامی زیبا بود  و من خیلی دوستش داشتم .آخر قضیه بهت میگویم چرا  . اگر کسی بداند که تو چه حقی بر گردن من داری ( و کسی نمی داند و خودت نیز) باید مرا مجبور به پاسخ کند. چه هرگز دروغ جایی میان دو تن وجود نداشته است مگر مفارقت و جدایی دگرشان کرده .( لعنت به این بیهقی )

چون می دانم به اخلاق پایبندی از دید اخلاقی بررسی  می کنیم.

کانت فیلسوف شهیر آلمانی ،که آخرین فیلسوف اخلاق گرا به معنی تمام کلمه در سنت فلسفی اروپا بود و با حضور کسانی مثل هایدگر و ویتگنشتاین و راسل وغیره  عقایدش در باب اخلاق در اروپا به خاطره ها پیوسته است ؛ در رساله ارزشمند فلسفه فضیلت آورده است :

 

حتی زیانی که دروغ به خود انسان وارد می کند معیار رذیلت بودن آن نیست. زیرا در صورت دروغ گویی به عنوان یک عمل خلاف بصیرت ، آن فقط خلاف قانون عملی بود و نه قانون اخلاقی و در این صورت اصلا نقض تکلیف به حساب نمی آمد . دروغ گویی عبارت است از دور انداختن و در واقع نابود کردن ارزش انسانی خویش . کسی که به شخص دیگری ( حتی یک شخص آرمانی ) چیزی بگوید که خود بدان باور نداشته باشد ارزش وجودی او از ارزش یک شی پایین تر است .انسان به وسیله دروغ برونی در نظر دیگران و به واسطه دروغ درونی که شدیدتر وبزرگتر است خود را در چشم خویشتن موضوع بی حرمتی  ونقض ارزش  انسانیت قرار می دهد .

 

 

می بینی به چه سادگی حل شد ؟

 

1. دروغ و ناراستی (تاحالا دقت کرده ای هرچه را خوب است می گوییم راست ؟ لابد چپ هم ...) مذموم وناپسند است .نه به آن خاطر که حقی را از دیگری تلف می کند و یا اخلاق حسنه آن را ممنوع کرده است . دروغ ناپسند است بدین دلیل که دروغزن و کذاب را از انسانیت می اندازد. چون دروغ گفتن خلاف آن غایت اخلاقی است که برای من، برای تو، وبرای ما تعریف شده است.

و ما با تمسک وتوسل بدان، از شخصیت انسانی خود دست بر می داریم . در مقام بدایت می بینیم که من به واسطه دروغ ستمی گرانتر به خودم روا داشتم تا به تو .... خودم را از انسانیت انداختم و تو را به هویتی دروغین مشغول کردم . پس اگر کسی بخواهد لب به شکایت وسرزنش بر من بگشاید ، خود اخلاقی من است نه تو و نه آن خانم کذایی. هر چند ما به عنوان انسان مدرن وبعضا پست مدرن خود اخلاقی نداریم .

 

2. کانت دروغ را به زبان چیزی گفتن و در دل چیزی دیگر داشتن دانسته است . بیا فکر کنیم . دنیای اطراف ما چقدر دروغ گو دارد ؟ چه تعداد از مردم در سر خیال عمرو دارند و بر لب حدیث زید ؟ مگر هر کدام ما نقابی نمی زنیم ؟ علی خوابگاه با علی دیوانه خانه

یکی بود ؟ می بینی ؟ دروغ ما را احاطه کرده است . من ، تو  و هر کس دیگر داریم در دروغ های این شهر تن زده روزمره غرق می شویم . تو به دروغ به من می گویی : تو خوبی ... من به دروغ به تو می گویم تو بدی .و قس علی هذا. خودت به دیگران دروغ نگفته ای  هر روز ؟ وقتی به روی کسی در مترو لبخند زدی که شکمش مالیده به شکمت ، وقتی راننده بیشتر گرفته وفحشش

نداده ای، وقتی من زنگ زده ام وحوصله نداشته ای ، تا حالا علیه یکی از این همه دروغ های

هر روزه تیغ عصیان کشیده ای ؟ مگر نه این که به این تعبیر، تمام سنت های اخلاقی خود مستلزم دروغ هستند ؟ در این زمانه همه به هم دروغ می گوییم و در پوشش ادب ، قانون ، آبرو ، احترام

و هزار چیز دیگر نهانش میکنیم . آیا همان قدر که از من دلزده ای از دروغ های نهان اطرافت هم ناخرسندی ؟ فکر کن . چند نفر اطرافت گفته واندیشیده شان یکی نیست . و چقدر در جامعه بودن ودر جامعه ماندن دروغ گفتن نیاز دارد . و مگر رسالت روشنفکر غیر از قیام بر علیه این دروغ هاست ؟

 

3. در متن بالا کانت از چیزی به نام دروغ درونی نام برده است . و از آن به عنوان نقض تکلیف

در قبال خویشتن نام برده است . دروغ درونی چیست ؟ کی ما به خودمان دروغ گفته ایم ؟ یا بهتر کی به خودمان دروغ نگفته ایم ؟ چند بار به خودت دروغ گفته ای ؟ چند بار سعی کرده ای خودت را راضی کنی که این نظام خوب  است ؟ چند بار چشمت را روی همه چیز بسته ای ؟ به مصلحت یا هر چیز دیگر . آیا وقتی خودت هر روز به خودت دروغ می گویی می توانی توقع داشته باشی که من به تو دروغ نگویم ؟یا هر کس دیگر ؟

 

4. من دروغ گفته ام و بی باکانه دروغگویی خودم را می پذیرم . از دروغ متنفرم . ولی عاشق شجاعتم . همه در نهان به تو دروغ می گویند و من آشکارا دروغی گفتم که می دانستم آخرمعلومت می شود . و این شجاعت است . به قول ژاکوبن ها " یک انقلابی دروغ نمی گوید مگر وقتی که شهامتش را داشته باشد ". و من شهامتش را داشته ام .

 

5.فکر کرده ای که هنر خود نوعی دروغ است . وقتی تو داستان می نویسی ، چیزی بر خلاف واقعیت خلق کرده ای .داری در روز روشن به خواننده دروغ تحویل می دهی . آن که فیلم

می سازد در روز روشن چند انسان خیالی خلق میکند که نیستند ونخواهند بود وماجرایی که از اساس نیستنی است . تا حالا وقتی داستان می خوانی ، تئاتر می بینی  یا هر چیز دیگر فکر نکردی چه دروغ بزرگی را شاهدی ؟ چی ؟ خب شبیه واقعیت است که باشد . شبیه واقعیت که نشد واقعیت . ما علاقمندانه دروغ می شنویم  و گناهکارانه از آن لذت می بریم . هنرمند ونویسنده خلاقانه دروغ میگوید ومثل یک تردست نیست را هست می کند که.... در شماره بعدی میگویم که چه .

 

6. از قدیم گفته اند که الاعمال بالنیات . ولی در مورد من نیتی در کار نبود. نفس کار مهم بود . داستان نویس با دروغ نوشتن کرم های جانش را میکند ومن با دروغ گفتن دوستی ام را به مصاف شهامتم فرستادم .

 

7. تمام این ها از دید اخلاق گرایان است . در جهان امروز که به طور کل اصول اخلاقی زیر مجموعه ارزش ها شده اند ، به وسیله حربه آزادی یا کرامت انسانی ،دروغ و زنا و هزار خبیثت دیگر را توجیه کرده اند .

 

8 .در کنار تمام این ها قبول دارم که مقصرم . که بد کردم یا هر چیزاما ،فکر کن. من بیشتر به خودم بد کرده ام تا تو .چه کرده ام ؟ در دنیایی که همه به تو دروغ می گویند ، در دنیایی که تو هم به دیگران و خودت دروغ می گویی ، و در دنیایی که ما از دروغ لذت می بریم من هم یک دروغ گفته ام . یعنی خودم را از انسانیت ساقط کرده ام . وتازه این مفسده را بر پایه شجاعت به میان آورده ام که خود یک فضیلت است .قصد توجیه کردن ندارم .جدا گفتم ببینم جراتش را دارم با چیز گردن کلفتی مثل رفاقت دست به یقه شوم یا نه .اعتراف هم می کنم کار اشتباهی بود . آن هم خیلی.

گاهی زور رفاقت با آدم برابر است .

 

9.می دانی خالی بستن چه ریشه دستوری ومعنایی جالبی دارد واصولا درمتون فدیم خالی بند چه کسی بوده ؟ اگر می دانستی تصدیق می کردی کسی که در میان اردوی دشمن بدون رضایت فرماندهان لشگرش به عنوان نماینده سخن می گوئید خیلی شجاع است . خیلی.

 

10. و به قول شاملو گاهی حقیقت از دروغ فریبنده تر است . فکر کن . باز هم . ما همه دروغ می گوییم و در قبال آن لبخند می زنیم . هر روز . ما همه دروغگوییم . کار من وتو همین است .

مثل همان داستان خسرو شاهانی که بهت دادم . همان کارمند نمونه که میگفت من از وضعم راضی ام . خود ماست . بلاشک.

 

حالا فهمیدی چرا دروغ گفتم ؟ منتظر جوابت خواهم بود .

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 7:34 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

 

 

ما برای آن که بیهوده در برهوتی بی مخاطب فریاد نکشیده باشیم ، نیازمند رشد آگاهی ها هستیم .*

 

 

 

ارل ببی جامعه شناسی که در میان دانشجویان ما بیشتر با کتاب "روش های تحقیق در علوم اجتماعی" به ترجمه رضا فاضل شناخته شده است ، کتابی  ارزشمند ونایاب دارد در زمینه مبانی علوم اجتماعی به نام جامعه شناسی علمی انتقادی** .

در بخشی از کتاب نویسنده جهت تفهیم مطلب به مثالی اززندگی خود متوسل می شود .در زمان جوانی وی در سرزمین استرالیا زوج جوانی که صاحب فرزند نمی شدند با ترکیب سلول های جنسی در فضای آزمایشگاه صاحب فرزندی می شوند . چندی پس از انعقاد نطفه مزبور در لوله های آزمایشگاه هردو طی سانحه ای جان می سپارند .

افکارعمومی و رسانه ها متوجه این مطلب می شود که حال تکلیف جنین چیست ؟ گروهی رای به نابودی نوزاد می دهند که در جهان خارج کسی را ندارد و گروهی آن را دارای حق حیات می دانند .

نویسنده این جا ذکر می کند که من تکلیف ام را نمی دانستم  و در بحث هایی که محافل عمومی

بر سر این قضیه در می گرفت موضع مشخصی نداشتم . عاقبت به خود تکلیف کردم که راجع به این ماجرا فکر کنم وتصمیم بگیرم . در حین اندیشیدن درباره این موضوع این سوال به ذهنم رسید که چه تفاوتی به حال من می کند که سرنوشت نوزاد چه می شود ؟ و بالاخره چه اهمیتی دارد که من در این قضیه چه می اندیشم ؟

سپس ، نویسنده نتیجه می گیرد که آفراد بخش عمده هویت اجتماعی خود را به وسیله پایگاه های اجتماعی (social status  ( و نقش هایی که در برابر دیگر اعضای جامعه اشغال کرده اند تعریف می کنند .

و اولین پایگاهی که هر کس برای تعریف هویت اجتماعی اش در قبال دیگران بر می گزیند پایگاه صاحب نظر بودن است .یعنی فرد با اتخاذ یک عقیده ، چه مستند به دلیل و تفکر و التزام باشد و چه از سر اجبار در همراهی با دیگران وبه اجمال و در پی از احساسات درونی انتخاب شده باشد ، خود را صاحب نو عی از هویت اجتماعی می کند . به و یژه در مواردی که خود دارای نقشی نیستند ، به این وسیله دارای سمت شده و شخصیت خود را مستقر می کنند .

نمونه اش را در جامعه مان بسیار دیده ایم . در ایران هر کس در هر مورد صاحب نظرصائب است . همگان کارشناس علوم سیاسی اند و عملکرد غرب وشرق را در عرصه بین الملل به چالش می کشند . در تصادفات رانندگی می ایستند ومقصر را مشخص می کنند. در باب انقلاب و اجتماع  و اقتصاد و ورزش و هر چیز دیگر به سهولت نظر کارشناسی خود را به اطلاع همگان می رسانند . مبادا که بی بهره بمانند و نادانسته بمیرند . و در چارچوب یک همبستگی معقول هر چه  کمتر خوانده باشند وبدانند آسان تر نظر می دهند . نمونه اجلی واعلی در این مورد مسافربرهای درون شهری اند .چنان درباره هر رطب ویابس سخن می گویند که گویی عالم الغیب والشهاده اند. و چه مایه شگفتی است که گاه افراد فرهیخته وتحصیل کرده در زمینه ای غیر از رشته خود سخنی می گویند که در چارچوب همین یاوه گویی ها می گنجد .

در جهان عین گاهی منافع فردی ، حدود اجتماعی و هنجارهای شخصیتی این صاحب نظری ها را تحدید می کند . به گونه ای که بالاخره این همه چیزدان های همه فن حریف در مواردی از اظهار عقاید عالمانه شان صرف نظر می کنند .

اما در چند سال اخیر به لطف رواج رسانه ای پویا وبی مرز مانند اینترنت و امکان  ایجاد یک فضای مجازی برای بیان نظرات و افکار به صورت ناشناس ، تمامی قیود وموانع از میان برداشته شده است .به یکباره تریبونی در کف هر کس نهاده شده است که بی آن که شناخته شود هر چه می خواهد بگوید .

بسیارند کسانی که تنها در رشته تخصصی خود وآن چه دانسته اند سخن می گویند ومی نویسند .

ایشان عمدتا صاحبان وبلاگ ها و سایت های تخصصی و مورد اقبالی هستند که نمونه شان را بسیار دیده ایم .

اما در مواردی بی شمار، همان اراجیف مربوط  و نامربوط سطح جامعه ، در فضای مجازی هم نمود می یابد .و هر کس در وبلاگش درباره هر امر واقعه ای چنان قلمفرسایی و در مورد اخیر دکمه فرسایی می کند که گویی سال ها در تعلم این سخنان دود چراغ خورده است و رنج فراق برده .

بیندیشیم . بهتر نیست برای ساختن هویت اجتماعی مان به جای  فریاد کردن محرومیت ها و خشم های فروخورده مان راهی دیگر انتخاب کنیم ؟

آیا هویتی که بر پایه تخصص شکل بگیرد محترم تر و ارزشمند ترنیست؟

آیا عاقلانه تر آن نیست که احساسات مان را به جای عقیده و نظریه به خورد دیگران ندهیم  و تنها در مورد آن چه می دانیم بگوییم ؟

باور کنیم که مستند وعلمی حرف زدن تصویری بهتر از ما می سازد و پایگاهی فراتر به ارمغان می آورد .

به خدا سوگند تکنوکراسی بد نیست . لااقل در وبلاگ نویسی .

 

 

 

* سخنرانی احمد شاملو در اینترلیت2 ، مجله دنیای سخن شماره 21 ، مهر 1367

 ** جامعه شناسی علمی انتقادی ارل ببی محمد حسین پناهی نشر باز سال 1379

 

 

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 10:39 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

برای خانم پدیده ماجدیان

 

 

چند شب پیش در مجلسی دوستانه که به لطف یکی از دوستان مشترک برای خوانشی دیگر از شعرهای لنگستون هیوز برپا شده بود از سر خام ذهنی و بازیگوشی ، و چه شاید برای اظهار فضل و برتری سخنی بی اساس گفتید که هر کس اندکی فلسفه و داستان بخواند وبداند مضحک و بیهوده اش می یابد.

گفته بودید ژان پل سارتر فیلسوف عجوج و کژبین فرانسوی که تعهد

اگزیستانسیالیستی اش تقریبا چهره قرن سرد ما را دگرگون کرد نخستین کس است که فلسفه عمیق خویشتن را در چارچوب روایت های داستانی ریخته و به خواننده عرضه داشته است .

هرگر منکر مقام فلسفی وادبی والای سارتر نبوده  و نیستم ، اگر چه در فهرست فلاسفه ونویسندگان محبوب من هیچ گاه جایگاهی والا نیافته است . با این حال سارتر را اولین رهرو این مسیر نمی دانم . اگر شما ندانسته اید و

نخوانده اید هرگز دلیل بر عدم نیست که به قول فقها وعلمای علم اصول اثبات شی نفی ما عداه نمی کند . چنین گفت زرتشت نیچه را از یاد برده اید ؟

فزون بر این از دیرباز فلاسفه به ویژه در مشرق سخن والای خود را به جامه ای فاخر وروایی پوشانیده اند و به مردمان عرضه داشته .

سخن از عطار ومولانا نمی گویم که ایشان بیش از فلسفه دانی به ادب شهره شده اند .

 از فلاسفه شرق دور هم  نمی گویم که احتمالا شما از آن سرزمین تنها یانگوم را شناخته اید که او هم بویی از فلسفه نبرده است !

سخن را میکشانم به ابن سینا که تنها نامش را شنیده اید وسهروردی که شما را باید به یاد فری کثیفه وهزار چیز دیگر بیندازد ما سوای اشراق.

اگر روزمره گی هایتان اجازه داد رساله "حی بن یقظان" شیخ الرئیس را بخوانید . و یا سری به "عقل سرخ" و "فی حالت الطفولیه" شیخ اشراق بزنید تا بفهمید ده قرن پیش از تهوع و دیوار اثر فلسفی داستانی وجود داشته است .سخن از اثر داستانی فلسفی هم نمی آورم که از حوصله شما خارج است .و چون می دانم هرگز حوصله مطالعه عمیق را نداشته اید برایتان قسمتی از رساله آواز پر جبرئیل را می گذارم . وبس امیدوارم به بهانه ایرانی بودن وبی کلاسی اش کنارش نیندازید و باور کنید آن چه به دنبالش کتاب های پر زرق وبرق و پر طمطراق بیگانه می جوییدش مصداق کلام حضرت حافظ است که آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا

می کرد.

 

 

 

 

و به قول مولانا (مولانا را که دیگر میشناسید ؟) :

 

چون که جان جان هر چیزی وی است

                                                دشمنی با جان جان درمان کی است ؟

 

 

 

 

 

رساله آواز پر جبرئیل نالیف شیخ اشراق

 

 

روزگاری از حجره زنان نفوذ پرواز کردم  و از بعضی قید وحجره اطفال خلاص یافتم . یک شبی که در غسق شبه شکل در معّقر فلک مینارنگ مستدیر گشته بود و ظلمتی که دستِ برادرِ عدم داشت بر اطراف عالم سفلی متبدّد شده بود.

بعد ما از هجوم خواب قنوطی حاصل شد . و شمعی در دست داشتم .قصد مردان سرای کردم و تا مطلع صبح می گردیدم .هوس دخول خانقاه پدر سانح گشت .

خانقاه را دو در بود یکی در شهر و یکی در صحرا .برفتم و دری که در شهر بود محکم ببستم و بعد از آن قصد صحرا کردم .چون نگاه کردم ده پیر خوب سیما دیدم

که در صفه ای متمکن شده بودند .

مرا  [فر و هیبت] و بزرگی ایشان عجب آمد و حیرتی عظیم در من ظاهر شد چنان که مکنت نطق از من منقطع شد . با وجلی عظیم و هراسی تمام یک پای در پیش

می نهادم و دیگری باز میگرفتم تا برفتم .

قصد سلام کردم پیری را که بر کناره صفه بود . انصاف از غایت حسن خلق سلام او بر من سبق برد و در روی من تبسمی کرد چنان که نواجذش در  حدقه من ظاهر شد .

پرسیدم که : خبر ده بزرگان از کدام صوب تشریف داده اند ؟

آن پیر که بر کناره صفه بود مرا جواب داد که: ما جماعتی مجردانیم از جانب  "ناکجاآباد"  رسیده

فهم من بدان نرسید پرسیدم آن شهر از کدام اقلیم است گفت اقلیمی که انگشت سبابه بدان راه ندهند.پس مرا معلوم شد که پیر مطلع است .

گفتم به حکم کرم اعلام فرمای که بیشتر اوقات شما صرف بر چه کار باشد ؟گفت:

بدان که کار ما خیاطت است و ما جمله حافظ کلام خداوندیم و سیاحت کنیم .

پرسیدم : آن پیرانی که بر بالا نشسته اند چرا ملازمت سکوت می نمایند ؟

جواب داد که :امثال شما را اهلیت مجاورت ایشان نباشد و من زبان ایشانم.

پس رکوه ای دیدم یازده توی که بر صحرا فکنده بود و قدری آب در میان آن و میان آب ریگچه ای مختصر متمکن شده و از جوانب آن ریگچه جانوری چند می گردید.بر هر طبقی از این رکوه یازده تو از طبقات نه گانه بالایین انگله ای روشن نشانده الا بر طبقه دوم که انگله ها بسیار بود نورانی بر نمط و نهاد ترکان مغربی صوفیان.

و طبقه نخستین هیچ انگله نداشت .آن اطباق یازده گانه رنگ نداشت و از غایت لطف آن چه در مقعر ایشان بود محتجب نمی شد .

..........

گفتم : شما را این تولد وتناسل بر سبیل تجدد چگونه می افتد ؟گفت : بدان که من از حال خود متغیر نشوم . و مرا جفت نیست الا کنیزکی حبشی که هرگز در وی نگاه نکنم  و از من حرکتی صادر نشود الا آن که در میان آسیاب متمکن است و نظر او

در آسیا و گردش افلاک و تداور است و هر گه که در میان گردش حدقه کنیزک سیاه و نظرش بر من آید و در برابری من افتد از من بچه ای در رحم وی حاصل آید بی آن که در من تغییری و تحرکی افتد .

..........

گفتم مرا از پر جبرئیل خبر ده ؟گفت : بدان که جبرئیل را دو پر است ؛ یکی پر راست است و آن نور محض است وآن پر مجرد اضافت بود است به حق و پری است بر چپ او که پاره ای نشان تاریکی بر اوست . همچون کلفی بر روی ماه همانا که به پای طاووس ماند و آن نشانه بود اوست که با جانب دارد .....

 

 

برگرفته از :

شرح آواز پر جبردیل ، مسعود قاسمی ، مجله معارف ، شماره یک ص 77

 

پ.ن 1: اگر متوجه نشدید که ..... بدا به حالتان عظیم لذتی را از دست دادید.

پ.ن 2: بیخود شلوغ نکنید آنها که مرا می شناسند می دانند از توماس آکویناس تا دریدرا وگادامر همه را خوانده ام .

پ.ن 3: باقی بقایتان .

+ نوشته شده در  86/04/26ساعت 12:12 PM  توسط مهدی اسدزاده   |