تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

داشت زالی به روستای تکاو

مهستی نام دختریّ و سه گاو

 

نو عروسی چو سرو نو بالان

گشت روزی زچشم بد نالان

 

گشت بدرش چو ماه نو ، باریک

شد جهان پیش پیرزن تاریک

 

دلش آتش گرفت و سوخت جگر

که انیسی جز او نداشت دگر

 

از قضا گاو زالک از پی خورد

پوز روزی به دیگش اندر کرد

 

ماند چون پای مُقعد ، اندر ریگ

آن سر مرده ریگش ، اندر دیگ

 

گاو مانند دیو از دوزخ

سوی زالک شتافت از مطبخ

 

زال پنداشت هست عزرائیل

بانگ برداشت پیش گاو نبیل

 

که مکلموت * من نه مهستی ام

من یکی زال پیر و محنتی ام

 

گر ترا مهستی همی باید

اینک او را ببر، مرا شاید

 

اوست بیمار ، من نیم بیمار

تندرستم مرا به او مشمار

 

بی بلا ، نازنین شمرد او را

چون بلا دید در سپرد او را

 

به جمال نکو بدو بد شاد

به خیال بدش ز دست بداد

 

تا بدانی که وقت پیچاپیچ

هیچ کس مر ترا نباشد هیچ **

 

گویی حکایت منست . هزار بار خوانده امش امروز و سر به حسرت و افسوس تکان داده ام . از دیرباز در تنهایی بوده ام. خو کرده به انفراد و توحّدی دیرین.

ولی چندیست این تنهایی محض ، تنگ تر و ناموزون تر شده است . تحملش دشوارست و ناگزیر اما . در این تنهایی منم که مانده ام ، کتاب هایم ، شخصیت های داستان که در ذهنم می جنبند و رود واگویه ای که به غرقاب جنون می ریزد شاید .

با خودم فکر می کنم چند نفر را در این شهر می شناسم ؟ هزار نفر ؟ ده هزار نفر ؟ یک نفر ؟ آن ها چه قدر مرا می شناسند ؟ چه کسی در این لحظات نا درکجایی  به همدمی ام باید بنشیند ؟ از این هم "سایه" ها  کدام هم "چراغم" می شود ؟ از آن ها که خندیده ایم با هم کیست که هم پای بغض فروخورده ام بگرید ؟ از آن ها که با هم در مسیری گام زده ایم کیست که یاریگر این روح عاطل باشد ؟ از این صدو سه نفر که در تلفنم نامی و نشانی دارند کدام یک به هم سخنی و همدلی ام پایمردی می کنند ؟ زخم هایم را روی دوش چه کسی باید بگذارم ؟

بعد یاد محیط مجازی می افتم و ده ها هزار نوشته ای که در شکوه از بی کسی نوشته شده اند . یاد روزمره گی مردم می افتم در مترو که چهل دقیقه کلامی بر زبان نمی رانند و به هم خیره می مانند . بی آن که روح سبزی*** ته نگاهشان چنبره زده باشد . یاد خاقانی هم می افتم . شاملو ، نیما و...

و غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند . ما وانهاده گانیم که در ابهام نامنتظر یک رویای هرشبه در بی کسی دست و پا می زنیم . هزار اخگر ناگرفته ایم که هر یک به شرار خود می سوزیم بی آن که حقارتهایمان را به هرم محیتی پیوند دهیم .

یعنی هیچ کس نیست که بفهمد دستی که در دستی قرار نگیرد از سرما بی حس می شود ؟ باز من می مانم بی قرار شهرام ناظری و مولانا .

 

 

 

 

 

*هم من می دانم که عزرائیل ملک الموت است هم مرحوم سنایی . شاعر به تعّمد این کژتابی را آورده که اضطراب و بی سامانی زبان پیرزن را بیان کند .

 

**شعر از حدیقه الحقیقه حکیم سنایی غرنوی است .

 

*** خانه سبز را که می بینید صبح ها ؟

 

 

 

 

پ.ن : بحتری شاعر بزرگ عرب می فرماید:

 

واکثرَ فتیان ِ الزمان ِ اراذلٌ         مَوازینهم فی المجد ِ غیرُ ثقال.

یعنی :

بیشتر جوانان زمانه فرومایگانند که در ترازوی بزرگی و کرامت وزنی ندارند.

 

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 7:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

برای کسی که در زمان یکشنبه 29 مهر به نام  گرگیجه  برایم کامنت خصوصی گذاشت .

 

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

 

از لطفت بسیار خرسند شدم . بی اندازه . از آن روی که گفتی سخت می نویسی خودمانی تر پاسخت را می دهم . به زبانی دیگر .

چه قدر من را می شناسی ؟ به دیگر سخن ما چقدر هم را می شناسیم و این ما تنها شامل من و تو

نمی شود . ما انسانهای  گم شده پیچ خورده قرن بیست و یک چقدر فرصت داریم همدیگر را بشناسیم ؟ از من به جز ظاهری در دانشگاه چه دیده ای ؟ از زندگی سختی که بر من رفته من چه می دانی ؟ من تو را می شناسم ؟ از تو و دیگران چه قدر می دانم ؟ بی تردید در مخیله هیچ انسانی نمی گنجد که آن پسرک لوس بی مزه اراذل .... بزرگترین دغدغه اش کتابخوانی باشد . چه کسی گمان می برد آدمی که به زعم تو "چندش" است تمام دغدغه اش کاراکتر داستانش باشد ؟ به همان ترتیب که من گمان نمی کردم کسی پیدا شود که روزی برایش هویت دو گانه من هم قابل اعتنا باشد .

 درست است . دو بعدی که از من دیده ای و سایر ابعادی که خوشبختانه ندیده ای به شدت با هم متزاحم و متعارضند . من هم شکی ندارم . اما این مشکل ماست . که نمی خواهیم . که فرصت نمی کنیم .که دوست نداریم همدیگر را به طور دقیق بشناسیم . از من ظاهری می بینی  و بس . از تو ظاهری می بینم و بس و به پوسته  بیرونی مردمان قناعت می کنیم . شعر نقاب قمیشی را که شنیده ای ؟

و این حکایت ماست . پوست ضخیم و تند نارنج را میبینی و میوه درونش را نه . و آن قدر مست جمال یوسفانه ارزش ها هستی که به جای پوست من دست خود را می بری .

باور کن قصد نیشتر زدن به دمل های چرکین گذشته بیخودم را ندارم . اما من همین ام . با کتاب زنده ام . وقتی فرشته رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت احمد شاملو بود که نجاتم داد. وقتی ساسان خودش را حلق آویز کرد ویتگنشتاین و هایدگر نجاتم دادند . بزرگترین دغدغه ام زندگی مژگان کاراکتر ذهنی داستانم است که مدت هاست با من زندگی می کند . شعر می گویم . با خودکشی هم بیگانه نیستم . داستان می نویسم . ادعای خواندن بیشتر آثار ادبیات داستانی را دارم . فلسفه می خوانم . به نظرم خواندن فضیلت است و اندیشیدن. این نثر خاک گرفته هم که می بینی تظاهر نیست . از جان خسته بر می آید . ادعای روشنفکری هم ندارم . و زندگی شخصی ام به همین می گذرد که می بینی . عاشق این طرز زیستنم.

آن هم که تو بارها دیده ای من هستم . منتها کسی که انتخاب کرده ام باشم . شخصیتی که من برگزیده ام  بلد نیست بشکند . بلد نیست به خاطر معتاد هایی که در زمستان یخ می زنند گریه کند . دعوا می کند . دنیا را به تمسخر و تسخر می گیرد . داستان های بهلول را خوانده ای ؟ خب تجاهل العارف همین است  دیگر. احمد فردید مرحوم هم همین طور بود .

 

 

 

 

 

وقتی از دیگران قول می گیری که زخم ها و دردهایشان را پذیرا باشی . وقتی آن قدر حساس می شوی که هر روز هزار زخم ناخواسته بر پیکره ات جا خوش می کند . وقتی تمام دردهای شهر کثیفت را به دوش می کشی و هیچ کس نمی فهمد همین طور می شوی . وقتی دیگران همدردی ها و دوستی هایت را به پای وظیفه بگذارند . و وقتی هزار چیز دیگر رخ بدهد پنهان می شوی . پشت یک نقاب . هر چه مسخره تر بهتر . لااقل می توانی به خودت دروغ بگویی . شاید یادت برود که بچه های رباط کریم در جوی آب حمام می کنند . متوجهی؟ دارم به خودم دروغ می گویم . پیش از آن که به تو یا هر کس دیگر دروغ بگویم دارم به خودم دروغ می گویم . تا نشکنم . تا دوام بیاورم .

این که این جا را راه اندازی کردم به این سبب بود که از یاد نبرم که من این هستم . که نفس بکشم . که نمیرم . قصد دروغ گویی به کسی و فاضل نمایی هم ندارم . داشته های عزیز شخصیتم را برای خودم نگاه می دارم . در یک جعبه غلطانداز که هیچ متوقعی به فکرش نرسد در چنین جعبه ای چنان چیزی هست . و هر بار در خلوت خودم به این داشته ها نگاه می کنم و آرام می شوم . که هنوز دردهای دیگران مهم تر از درد من است .یا از هر چیز دیگر .

یکی از دوستان بسیار خوبم را در مترو پیدا کردم . با یکی از همان بچه های دانشگاه که بارها با من دیده ای در حال خندیدن در مترو بودیم . او هم با تاسف به ما نگاه می کرد . وقتی دوستم رفت برگشتم به خودم و کتاب منطق مظفر را باز کردم تا مطالعه کنم و این سرآغاز دوستی من با آن بنده خدای شگفت زده کنار دستم بود . چهره با نقاب چهره بی نقاب .

تو هم نقابی داری . حتما . بی شک . ولی لابد پشت نقاب آن قدر برایت مهم نبوده که مثل من بشوی یا .....

مخلص کلام . من اعتمادم را به دنیای بیرحم بیرون از دست داده ام . این دنیا با آدم های حساس که زبان کلاغ ها را می فهمند میانه ای ندارد . اگر آن نقاب را نزنم همین اندک هم از بین می رود .

برایم هم چاک سینه مریم مجدلیه مهم نیست . باور کن . مهم آن یهودای خائن است و نگاه شرمسارش به مسیح .

ما را به سی سکه می فروشند باورت می شود ؟

 

تکمله : خیلی سعی کردم ادبی نشود .

 

تکمله بعد از این: امیدوارم نظرت را در کامنت بنویسی و امیدوارم یک حداقل ارتباطی هم بگذاری که مجبور نشوم جوابت را در ملاعام بگویم

 

تکمله سوم : لطفا اگر کسی احساس می کند کامنتش در این باب ضروری نیست نگذارد .

 

تکمله آخر : نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل

                تو پس پرده چه دانی که خوبست که زشت

 

 

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 10:24 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

داخلی – شب – اتاق پذیرایی

 

سال های کودکی من است . علاءالدین وسط اتاق پت پت می کند. سریال

" این خانه دور است " از کانال دو پخش می شود .

چهره بازیگر پشت موج گرمایی که از علاءالدین بلند می شود محو می شود . پیرمرد آهنگ مرغ سحر را می خواند . من همان قدر عصبانی شده ام که انگار فرفره کاغذی برایم نخریده باشند . فکر می کنم ؛ صدای رنجور ونحیف این پیرمرد چه دخلی به صدای گرم و استوار فرهاد دارد؟ چرا آهنگ فرهاد را دزدیده اند؟

هنوز مانده است تا بهار را بشناسم . وزیری و شجریان را هم . انگشت شستم را با حرص فرو می برم داخل پرتقال.

پوست پرتقال می رود زیر ناخنم . ناخنم را گاز می گیرم که نسوزد .

 

 

 

 

 

نهم شهریور آمده است . سالمرگ صمد بهرنگی . سالمرگ فرهاد مهراد . و این آخری آن قدر دردناک است که

هر بار ناراحت تر بشوم . فرهاد برای من چیزی بیشتر از یک خواننده است . همان طور که فروغی هم . بازماندگان نسل قدیمی خوانندگان سبیلوی همیشه معترض . با صدای کلفت ، غم گرفته و نا امیدشان .تنها کسانی که صدای نسلشان بودند . آن ها که ماندند و نخواندند.

فرهاد را از همیشه ستوده ام . نه به این سبب که کم خواند و ماندگار خواند.

( که شاید بیش از بیست ترانه فارسی بیشتر نداشته باشد ). نه به این خاطر که بهترین تلفظ حروف و کلمات را میان تمام خوانندگان ایرانی داشت

(امکانش نیست که واژه ای را در خوانده هایش متوجه نشوید ). به این سبب نیز ستایشش نمی کنم که ترانه های جاودانه احمد شاملو را گزید و خواند . به پاس ترانه ها ی زیبایش ، یا ترجیح کلام بر موسیقی ، یا خواندن آن چه با آن ارتباط بر قرار می کرد هم ستایشش نمی کنم .

من فرهاد را تحسین می کنم . به خاطر ماندگاری و جاودانگی آثارش .برای گنجشگک اشی مشی ، برای جمعه ، شبانه ، مرد ، کوچه ها ، بوی عیدی ، وحدت ، برف و تمام آثارش . فرهاد از آن دست خواننده هایی است که دوست دارید ترانه هایش را زمزمه کنید و این موفقیت است . فرهاد گوشه ای از خاطرات قدیمی ام شده .کودکی ام با ترانه های فرهاد پر شد که آن روزها نمی دانستم چرا به اندازه پریا و شازده کوچولو دوستشان دارم .

و امروز با خاطره هایش خوشم . آهنگ هایش  پیوندم می دهد با سه نسل قبل . کسانی که کس تر بودند تا نسل بی کس امروز .

فرهاد خیلی بزرگ نیست . تعداد کسانی که فرهاد را می شناسند از کسانی که اسم مادر نانسی عجرم را هم می دانند کمتر است . صدایش به گوشه های سحر آمیز موسیقی ایرانی سر نمی زند . هیچ وقت ستاره نشد . موسیقیدان متبحری نبود . ولی من هر وقت حس زمزمه کردن را داشته باشم  سراغ فرهاد یا فریدون می روم و بعد سراغ تصنیف های قدیم تر که بنان خوانده باشد یا قوامی .

حتی اگر نتوانم مثل فرهاد همه واژه ها را گیرا و گویا بخوانم

 

 

خارجی – روز – داخل اتومبیل

 

خیابان ایران زمین را گز می کنیم . آقای فلاکت از وسط ساب های غول پیکر صندوق عقب نعره های جانسوز می کشد :

 

 ببین عزیزم این حلقمه دستمه    من اگه هر دفه داد می زنم سرت

 خیال تو راحت منظور ندارم  کسی رو به جز تو من دوس ندارم

 

 

خانم ماتیز لبخند بی مزه ای تحویل می دهد . امروز جمعه است . نهم شهریور . زیر لب زمزمه می کنم :

 

داره از ابر سیاه خون می چکه

                                      جمعه ها ....

 

و فکر میکنم منظور با مندوس چه طور قافیه می شود . مهرداد می چرخد طرف من ؛ چته پس ؟

باید بگویم هیچی ، که دنده را معکوس کند وبرود دنبال خانم ماتیز سوار.

+ نوشته شده در  86/06/09ساعت 5:45 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

و کدام خون مزار را

 

                  اما

 

                        این مایه مردانگی است ،

 

که به رقص طرببار قیاسش بنشانم  برابر  زخم هایم را ؟

 

 

 

آه ، مردادگان دیگر

 

             خموده روی ، خستگی گذارش را

                             

                                  و آتشی سیاه بر ، خلیل گون ، سیاوش را

 

هزار دوزخ عفریت جای  نیز چنین مغمومم نمی داشت

 

 

 

کدام ماه به چرک مردادست آخر ؟

 

                    این سان آتش لاخ و ابهامگن

 

                            و کدام اعدام به طول زندگانی است ؟

 

                                        چه رنجی بیهوده تر زین حیات مرگ آگین ؟

 

من ملولم دیریست

 

           بی هدف با خود ، زمزمه می سازم :

 

"هان !

 

     دهان بربند

 

              مات و شیداوش آن رعنارخ باش

            

                                         که فریبش ماناست

 

یا خدا را پس گیر

 

               شعر باش و شاعر وشیدا و سرکش

         

                                               زین لگام رنج ناانسانی"

 

 

 

 

و هنوز هزاره ی  دروغ هاست

 

                       مردادها یک به یک فرو می غلتند

 

                                     تا بهار غلتیدن ما کدامین مرداد را گزین کند ،

 

شعر وشعور مرده  و زنده  را  به سجده بانگ می زنم

                      

                                                      مانده زیر تیغ آفتاب  نیمروز

 

که از آتش های مردادی سیه روی تر است

 

 

 

۲۶/۵/۸۶

 

 

 

 

ساعت هشت   ۲۶ مرداد که بیاید من ۲۱ ساله می شوم . همین .

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 6:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

بعد از دیدن آتش بر گوشه وکنار شهر خواستم بنویسم .میخواسنم بنویسم که دلم مالامال درد واندوه است و چشمم لبریز اشک .که به حال این مردم ضجور رنجور باید گریست . آنان که سالهاست با زخم ناچار روزگار مقتدر و تیغ تیز حاکمان مستبد زیسته اند . آنان که نان بی غیرتی شان را در خون چشم می خیسند تا شکم حریص کودکانشان را پر کنند .مردمانی که لب فرو بسته اند و تازیانه ترک وتاتار وتازی را پذیرا شده اند ودم بر نیاورده.

به جرم اعتقادشان هزار هزار زخم خورده اند و از گرد کعبه موهوم آمال

کم قدرشان نپراکنده اند .

خواستم بنویسم بر حال شان رحمت می برم که دیر سالیست زخمی فاقه وسفاهت هردوانند.

 خواستم از حقوق بشر بنویسم وکرامت انسانی و دیانت وسیاست منبعث از دیانت مزبور و استبداد وجهل واشتباه و ...

دیدم حدیث مکرر میشود که دیگران بسیار گفته اند . شیواتر و شیرین تر از آن چه

 که بر زبان من بیاید.

 

مگر شاملو نگفت :

                         که اکنون هر زن مریمی  است

                           و هر مریم را عیسایی بر صلیب

                              بی تاج خار و ...

 

 

مگر در تاریخ بیهقی نیامده که :

امیر حاجب سرای را گفت :"این فراشان بیست تن اند . ایشان را بیست چوب باید زدن . وحاجب پنداشت که هر یکی را بیستگان فرموده آمده است .یکی را بیرون خانه فرو گرفتند و چون سه چوب بزدند بانگ بر آورد .

امیر گفت :"هر یکی را یک چوب فرموده بودیم به تقصیر اکراه در مطاوعه و آن نیز بخشیدیم .مزنید .

و این غایت حلم وکریمی بود .

 

 

دیگر چه می خواهم  بگویم شیواتر از این کهن چامه ها در نکوهش رنج ایرانی ؟

بعدتر به خودم گفتم : تقصیر از خود ماست که جا مه از برای تازیانه کنده ایم .

تقصیر از خود ماست که پذبرای امر ودستور ترک وتازی ومغول و تاتار شدیم .

ما که به دستان نحیف ورنجور خود تاج کیاست  بر سر کسانی گذاشتیم که جز

اندیشه های کوچک کهنه شان هیچ چیز را حرمتی قائل نیستند .

ما شایسته ترحم نیستیم .که "من اقدم علی نفسه فهلک فلا حق الیه" .

گفتم لا اقل در گوش فروبسته زمانه مولانا بخوانم شاید که آرام شوم

 

ای ز خوبی بهاران لب گزان             بنگر آن سردی وزردی خزان

روز دیدی طلعت خورشید خوب        بنگر ان سردی وغم وقت غروب

کودکی یک چند شد مولای خلق         بعد فردا شد خرف رسوای خلق

 

و به قول سهراب :

 

اندکی صبر سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  86/04/08ساعت 12:46 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

خیلی وقت ها نمی توان نعره زد همه نگاهت می کنند و ...

برای امین مینویسم و تمام دوستی های مردانه اش به زبان خودش  و ...

صورت لوطیش به او هیچ نمی گفت نمی گفت برو نمی گفت بنشین نمیگفت چپق چاق کن نمیگفت لنگ دور سرت بپیچ نمیگفت شمع شو نمیگفت جای دوست ودشمن کجاست نمیگفت چشمهات ببند نمیگفت باریکلا شمشیری درس بگیر شمشیری نمیگفت ...

رفیق هر کی نفهمه تو میفهمی چی میگم .
من عاصی شدم دیوانه وار خم شدم دارم حلقه های ریز زنجیرمو که یه سرش تو دست لوطی مرده ام مونده با یه خشم تلخ میجوم.
خون و ریزه های دندانم با کف از دهنم زده بیرون . میدونم کثیفه زشته حرصت در میاد ولی بالاخره منم زنجیرمو پاره میکنم و آزاد میشم آخه از اون ستون های آتش توی دشت می ترسم از مرد های تبردار میترسم از خنده هاشون از درخشش تیغ تبرشون بدم می یاد بالاخره پاره اش میکنم .
بعد میام پیش تو زخم صورتت رو خوب کنم .
راستی باز هم نون بلوط خشک شده داری بچه چوپان مهربون من ؟
منم خودم چوپانی بودم ها...


راهنمایی : به قشنگترین داستان اسطوره ی خستگی صادق چوبک مراجعه کنید

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 11:6 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

پرنس میشکین در یک جایی از ابله می گوید :شما در زندگی تان خیلی زجر کشیده اید برای همین به زجر کشیدن عادت کرده اید .اگر زجر نکشید فکر میکنید چیزی را ازدست داده اید.حکایت این روز های من هم همین شده است.آن قدر خودم را لای کتابهی بی ذوق بی معنی فلسفی و پدیدار شناسی غرق کرده ام که اگر یک روز از این مزخرفات جدا شوم گریه ام می گیرد.

دارم خودم را مجبور می کنم تحقیق رساله مانندی را که چهار ماه است دارد خاک می خورد تمام کنم.

یک مقایسه تطبیقی ربین نهیلیسم دوست داشتنی نیچه و رباعیات خیام.اول مقایسه خیام را با شوپنهاور را در نظر داشتم که ساده تر بود.دو موجود بدبین صرف.اما نیچه با توجه به جملات سرشار از ابهام و استعاره اش برایم دوست داشتنی تر بود.فعلا 41 صفحه نوشته ام.بیشتر یک نقد پدیدار شناسانه است که با توجه به شرایط اجتماعی و ناسازگاری هر دو با شرایط جامعه، مقداری هم جنبه روانکاوانه دارد.

دیشب داشتم فکر می کردم که به چه کارم می آید چنین تحقیق بی فایده ای که هیچ جا ارائه نمی شود و کسی هم

نمی خواندش.مگر قبلی ها چی شد ؟افتاد گوشه ی کشو...

آن قدر بی حوصله ام،که حتی وقت فکر کردن به شرایط تاسف بار فرهنگی وسیاسی را ندارم.سر کلاس اصول فقه هر بچه سوسولی به حمایت از حقوق بشر داد سخن می دهد . من مثل پیرمرد قد کوتاه داستان "بلند بالاتر از هر بالا بلندی" سلینجر فقط لبخند می زنم و تند تند سر تکان می دهم.اصلا به من چه تیراژکتاب های داستانی در این مملکت 2000 تا هم نمی شود.به من چه خسرو گلسرخی از رحیم پور ازغدی ساده لوحی که مثلا داشت نقدش می کرد انسان تر بود؟به من چه ما نمی توانیم به کنوانسیون منع  تبعیض علیه زنان بپیوندیم؟ به من چه که استبداد...

من دنبال اراده معطوف به قدرت نیچه ام که این تحقیق لعنتی را تمام کنم.اما، شما را به خدا یک نفر بگوید اگر این ها برایم کمرنگ شود خودخواه نخواهم بود ؟

لعنت خدا به این تنهایی عریان که آدم را احمق می کند. آن قدر که در خودت هم شک کنی.

 

انسان به معبد ستایش خویش

باز آمده است

راهب را دیگر

انگیزه ی سفر نیست

راهب را دیگر

هوای سفری به سر نیست

الف .بامداد

 

پی نوشت : اگر اسطوره های یونان را بشناسید، می فهمید نبرد نابرابر ناجوانمردانه آپولون و دیونوسیوس در وجود من چه فاجعه مرگبار بی انتهایی است.
+ نوشته شده در  85/11/25ساعت 9:52 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

سرکلاس حقوق تجارت استاد از شروط سندیت دفتر مالیه در دعاوی ورشکستگی صحبت می کند،من هم"حقیقت وروش" گادامر را می خوانم؛هرمنوتیک هستی،پدیدار شناسی تفسیری،

آخر این قدر سوبژه گرایی ؟چرا این قدر رابطه متن وخواننده جبرگرایانه است...  

چند ساعت بعد روی صندلی مترو دارم "هوسرل" می خوانم؛ پدیدارشناسی استعلایی،

شناخت پدیده ها از تاثیراتی که در محیط اطراف وهمین طور انسان دارند از نشانه های مدرنیسم است،اپوخه های اگوتیک جنبه نوئماتیک دارند،خود دال نادیده گرفته می شود ، این خودش تفاوط نیست ؟

بعد "لذت متن" رولان بارت ؛چه قدر توجه به بازی الفاظ با معانی،نقش پر رنگ اروتیک در داستان،لذت از رقص بغرنج زبان،لذت گرایی آوانگارد ،به آنارشیسم تنه  نمی زند ؟می روم سلف ، شارژکارتم تمام شده ،باید کلی صف را تحمل کنم.

بعدتر فرمالیسم "فردینان دو سوسور" را دستم میگیرم ؛ نشانه ها ، نشانه ها ، نشانه ها ، "کارور" هم نشانه ها را زیاد به کارمی برد، مینی مالیسم ساختگرایی است ؟ اصلا کارور مینی مال بود؟ خودش که قبول نداشت ،چرا مدرن ها ساختگرا تر از پست مدرن ها هستند ؟چرا "بارتلمی" نشانه گرا نبود ؟حرکت از زبان به سخن ؟...

حالا دریدرا ، تفاوط ، بی توجهی به دال ها ، ساختار شکنی ، مرگ مولف ، چه قدر متن قدرتمند است مگر؟ آشنایی زدایی ،مثل کارهای"برشت" ،مثل در قند هندوانه "براتیگان"...

حالا روانکاوی ، فروید ، چاپ گوتنبرگ ، عجب انتشاراتی بوده ، ادیپ ،"سارتر" می گوید : نویسنده باید ذهنیت شخصیت هایش را در مواجه با اجبار حقیقی عالم بیرون تا اعماق بکاود.

مثل "غلامحسین ساعدی" تازه ساعدی نا خود آگاه خواننده را هم کاویده با آن رئالیسم عجیبش، "ژاک لاکان" ، در اولیس جویس روانکاوی چه قدر جاری بوده است ؟ هولدن را می شود روانکاوی کرد ؟"سلینجر" روانکاو فوق العاده ای است حتما،عقده های کودکی ریموند جنگل واژگون شاهکار بود، خدایا باید کتاب های روانشناسی هم بخوانم...

بعد هزار تا کتاب راجع به پست مدرنیسم ،تمسخر چند گانگی معنا ، نگاه لیبرال ،نقد سیاسی ادبیات ؟درهم ریختگی ؟مگر دادائیسم است؟...

حالا نوبت رساله ی فلسفی- منطقی "ویتگنشتاین" می شود...

سرم درد میگیرد دیگر ، هزار تا واژه بی معنی بی فایده توی سرم می کوبد ، یاد آن هزار تا بچه قورباغه مشکی  دم بلند می افتم که آفتاب آب حوضچه گل آلودشان را هی تبخیر میکرد ، سرخه حصار بود یا ملایر؟چقدر سریع این ور و آن ور می رفتند. دیگر گریه ام گرفته ،پرستار مادر "مورسمو" توی بیگانه می گفت :اگر یواش برویم ممکن است آفتاب زده بشویم،اما اگر تند برویم عرق میکنیم و توی کلیسا تب ولرز می گیریم، چقدر" کامو" من بوده وقتی این را

می نوشته،آخر مگر برای نوشتن چند تا داستان مزخرف که خودم را راضی کند چقدر مطلب ومعنا لازم است ؟ من فقط می خواهم داستان بنویسم ، چند تا داستان خوب، لعنتی وقتی غصه داری دیوارها هم سفید تر می شوند،از هر چه سفید است عقم می گیرد،حافظ را دستم

می گیرم،چشمانم را می بندم ، بازش که می کنم،این بیت می پرد وسط ذهنم؛

 

حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم

                                              خازن میکده فردا نکند در بازم

 

نفسم را سخت تر از همیشه هورت می کشم داخل شش هایم...

+ نوشته شده در  85/11/20ساعت 9:38 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

آقای زنجیر زن خیلی خوش تیپ بود.موهایش فرفری وبلند بود وریخته بود روی شانه هایش.ابروهای نازک وکشیده ای داشت که حتما مادرش خیلی رویشان کار کرده بود.

شانه هایش آن قدر پهن بود که دلت می خواست سرت را بگذاری رویشان وکلی گریه کنی.هیکلش تراشیده و خوش فرم بود.تازه لباس مشکی اش هم مارک تامی بود.

آقای زنجیر زن به ما نگاه نمی کرد.به من و دختر با شخصیتی که کنار من داشت دسته را با چشم های درشتش می بلعید.اما می دانست ما نگاهش می کنیم.

به روی خودش نمی آورد.آن قدر محکم زنجیر می زد که صدای شانه اش بین آن همه طبل وسنج مشخص باشد.خوراک بی توجهی مدنی آنتونی گیدنز بود.دوربین را بردم روی چهره اش .سعی می کرد بی تفاوت باشد.با آن سربند سرخش مثل راکی شده بود.فیلم را که گرفتم کلی خوشحال شدم که درتحقیقات میدانی درس جامعه شناسی به پست بی توجهی مدنی هم خوردم.استاد کلی حال می کرد.

 

آن قدر نور و صدا از عاشورا ریخته بودم توی کلاس که هیچ کس صدایش

درنمی آمد .همه جذب فیلم شده بودند.خیلی هایشان اولین بار بود بعضی صحنه های عزاداری را می دیدند.چهل و سه صفحه درباره آسیب شناسی عزاداری ها نوشته بودم .کلی هم مرجع رو کرده بودم که ثابت کنم عزاداری عاشورا از یک مراسم مذهبی به صورت یک کارناوال ملی در آمده که تجلی خرده فرهنگ هاست.با ذوق و شوق چهره بچه های کلاس را نگاه می کردم و لذت می بردم.فیلم رسید به صحنه چهارراه گلوبندک.خیمه را که آتش زدند بی نهایت پیکر سیاهپوش ریخت وسط چهار راه. مثل فیلم بردارهای دوران انقلاب، وسط جمعیت به این ور و آن ور رانده می شدم.یکی با سر و وضع آشفته از جلوی دوربین رد شد.به نظرم شبیه بنجی خشم وهیاهوآمد. داد زد  : "یا حسین" همه پوزخند زدند. استاد هم.

 

پسرک سندرم داون داشت.مادرش می دانست یا نمی دانست.آورده بودش جلوی امامزاده گذاشته بودش روی ویلچر.صورتش را که لابد زرد و زاربود، قایم کرده بود لای چادر مشکی بورشده اش.هر دسته ای که می رسید جلوی امامزاده برای حفظ حرمت امامزاده علامت می گرداند.علامت ها با پرهای سفید وقرمز، با جرینگ جرینگ دوست داشتنی صد کیلو آهن خم می شدند، چرخ می خوردند، مثل سماع صوفی ها.بعد پیرمردی می دوید وسط دسته یک جایی یک چیزی در گوش یک کسی زمزمه می کرد .نتیجه این می شد که مداح دسته سه تا صلوات از زنجیرزن ها برای شفای بچه می گرفت.یا دسته چند دقیقه دور بچه زنجیر می زد.یا علامت سه دوربه خاطر بچه چرخ می خورد.و چه طور می شد فراموش کرد، آن قیافه ساده ی ابلهانه ی معصوم را که با لبخند کج و پلک زدن های مداوم ازبرخورد رشته های ترمه آویخته به زیر علم به صورتش لذت می برد و قهقهه می زد؟ و چه خوشحال بودم که روز عاشورا گریه کردن عجیب نیست.

 

داری به خواهر کوچکت انشایش را می گویی که بنویسد.مثل همیشه انشای او افتاده گردن تو چون خودش نمی تواند بنویسد.خیلی سعی میکنی که ساده بگویی.باید از استعاره خبری نباشد. از تشبیه مرکب هم . موضوع واقعه عاشوراست وتو یاد سید مهدی شجاعی افتادی که با آن همه مغلق نویسی داستان کودکان هم می نوشت.وقتی به جمله "و حتی به نوزاد شش ماهه امام هم آب ندادند " می رسی،بغض مادر بزرگت می ترکد.نمی فهمی چه احساسی داری.فقط می دانی نور مهتابی تو کاسه آب روی بخاری خیلی بازی قشنگی دارد.

 

.

برایم مهم نیست آن چه امروز می گویند چه قدر با حماسه حسینی استاد مطهری تطبیق دارد.آن چهل و سه صفحه که در ذم عاشورا نوشتم مهم نیست.مهم نیست که این همه تناقض وتضاد در عزاداری ها ،این همه اشکال جدید این همه سرسختی و جمود ،این همه عناصر و مظاهر فرهنگی چگونه از شرایط جامعه ناشی میشود یا چگونه پدیده های فرهنگی اجتماعی در عزاداری ها متجلی می شود.برایم مهم نیست که معطریان در مصاحبه اش می گوید :"گوسفند را وسط آسفالت سیاه می کوبند زمین، همه دورش حلقه می زنند،خونش می ریزد رو زمین، خب این ها تصویر بدی از ما میده"هر چند یک شب کامل صرف پیاده کردنش کرده باشم.برایم مهم نیست که فلانی چه نوحه ای خوانده یا این که بعضی می گویند: به من چه ربطی دارد که هزار سال پیش چه شده یا این که این ها کوته فکری است و اصلا چه معنی دارد انسان برای یک چنین واقعه ای عزادار باشد.برایم مهم نیست جنبه عقلانی و احساسی این قیام چه بوده.اصلا هیچ کدام این ها برایم مهم نیست.فقط می دانم من،با این که در هیچ یک از این مراسم یا بحث ها شرکت ندارم،این همه جلوه را دوست دارم،هرسال محرم کلی تصویر دارم که با تمام روحم آن همه زیبایی و زشتی را در آغوش می گیرم.

سالی یک بار و بعد تا سال بعد باید صبر کنی. مثل صد سال تنهایی مارکز هر سال یک بار و هر سال عزیزتر.

هرچه می خواهد باشد باشد؛راه سعادت انسان، یا نشان ساده انگاری مذهبی.

 من دوستش دارم ،با تمام روح تکیده ام. همان طور که تمام مردم روزمره شهرم را با تمام حماقت هاشان دوست دارم. کاش کسی نپرسد چرا که خودم هم نمی دانم .

 

 

+ نوشته شده در  85/11/09ساعت 2:15 PM  توسط مهدی اسدزاده   |