داستان زیر از داستان های قدیمی ام است بدون بازنویسی گذاشتمش این جا. منتظر نظر هایتان می مانم . عکس هم تزئینی است و از وبلاگ کاوه گلستان برداشته شده . چند وقت پیش که دیدمش ناگهان این داستان به ذهنم آمد . نمی دانم چرا .

سیب زمینی ها ، شن ها
این جا همه با چای خستگی می گیرند . به جز کرد های چادر خلیفه . این موجودات اصلا به سیب زمینی زنده اند . روز اول که آمده بودند برای قرارداد ، قبول نکردند پول غذا از قراردادشان کم شود . گفتم : پس ما غذا نمی دهیم . خلیفه گفت : نمی خواهیم .
سهمیه چای هم نگرفتند . از شهریار آمده اند . کم حرف . بی حوصله . جنی . هر صبح بعد از اذان پشت خلیفه نماز می خوانند . قاطی ما نمی شوند که دستمان چسبیده به پایمان . بعد یکی شان که از همه جوان تر است می دود طرف نحیر . از دهاتی ها یک کیسه سیب زمینی می خرد و بر می گردد . خودشان می گویند سیب زمین قوت دارتر از غذای ماست . می گویند سیب زمینی های نحیر سفت تر از سیب زمینی پل سری هاست . میگویند سیب زمینی گلو را نرم میکند . برای همین هم هست که شن و خاک مثل باقی گلویشان را خون نمی اندازاند . می گویند سیب زمینی عرقشان را سبک تر میکند . می گویند خط آهن شش ماه می برد تمام شدنش . شش ماه پول غذا به ما نمی دهند . تمام این ها را ارسلان گفت . یعنی باید دو سال معلم دهاتی ها بوده باشی تا بفهمی چه طور از زیر زبانش حرف بکشی . باید اعتمادش را جلب کنی . همین که اعتمادش جلب شد ممکن است از گلاره اش هم بگوید . از این که همیشه زنش بوده . از سر جوش بار گذاشتنش . ممکن است برایت تعریف هم بکند که چه طور می دویده وسط خانه خاله اش که گلاره جیغ بکشد ، از توی حیاط بدود داخل اتاق .لچکش را سرش کند . می دویده وسط حیاط که کیف کند . زنش بوده خب . حتی اگر سنی نداشته باشد .
نزدیک باقی شان نمی شد رفت . نز دیک خلیفه که اصلا . اصلا این یکی مثل ضریح امامزاده براشان مقدس است . حرف که می زند ها چشم می چسبد روی لب هاشان . انگار اگر بگویند نه قرآن تحریف شده باشد . کافی است بگوید : فتاح تراورس ها را دست بنداز . یارو سریع تنبان گشادش را می کشد بالا و می رود . ارسلان می گوید : خلیفه کدخدای دهشان بوده . خان زاده بوده . از آن هایی که شلاقش همیشه دستش بوده . می گوید وقتی کومله ، کردستان را گرفته بوده برای خودش سر می بریده . همیشه خنجرش پر کمرش بوده که سرباز بدبختی را جایی غافلگیر کند . با مشت چنان بزندش که نای بلند شدن را نداشته باشد . دستش را بیندازد توی دو سوراخ دماغ شکسته ، سر کچلش را بکشد بالا و ....
بعدنر که پسرهایش را زاندارمری می کشد می نشیند خانه. می گوید در ولایتشان همه ده ها دعواشان را مبردند پیش خلیفه . میگوید خلیفه میر است . میگوید مگر می شود به خلیفه گفت نه . همه این ها را ارسلان می گوید . ارسلان خیلی با خلیفه فرق دارد . ارسلان دلش برای گلاره تنگ می شود . ارسلان دست هایش مثل اسکاچ نیست . ارسلان وقتی بازرس می آید فقط از ترس خلیفه است که لباس کار نمی پوشد . ارسلان می فهمد وقتی سیگار تعارفش میکنم نباید بردارد . آخردر این جهنم به جز شن و خط آهن تنها چیزی که پیدا می شود سیگار است . سیگار شب ها خیلی خوب است . برای این که من تعارف کنم به ارسلان . او بر ندارد . من هم از زن های پل سر بگویم که وقتی معلم بودم کارم شده بود تماشما کردنشان . او بگوید خال هاشان زیاد است . با هم بخندیم . سیگار به همین درد ها می خورد . شب هم .
خلیفه این طور نیست . نگاهت که می کند انگار بچه می شوی . انگار ساعت پدرت را شکسته ای و قایمش کردی زیر گلیم . انگار دستانش بوی ترکه آلبالو می دهد . دستش سنگین است . لب هایش در این گرما ترک نمی خورد.انگار هزار سال عمر داشته باشد . پوستش انگار گونی باشد . دلت می خواهد زخمی باشی و خدت را بیندازی روی او . اوایل خواستم مقاومت کنم در برابرش . حقوقش را کسر کردم .که دهاتی ها آمده اند شکایت فتاح . کسی شان را زده بود یا نمی دانم چه .
کارشان را بیشتر کردم . نگهبانی را انداختم به جانش . فایده نداشت . نمی شکست . از آن دهاتی ها بود که اگر پای الاغشان بشکند کولش می کند که بیاورد ده . دو شب پیش چاقو برداشتم که بزنمش . رفتم تا دم چادر . گفتم می آید بیرون آخر. آمد هم . دستم را مشت کردم . ضامن نرم بود. انگار دستت را گذاشته باشی روی لب های یک دختر بچه . نشد . ترسیدم شاید .شانه هایش شاید پهن تر بوده وقتی سر می بریده . شاید زیر دماغش زرد نبوده . چشم هایش بزرگ تر بوده . لابد الان خیلی کم تر ترسناک است . ولی نتوانستم . ترسیدم . می دانستم می توانم بزنمش . می دانستم تمام این ها بی خود از او حساب می برند . یک پیرمرد که بیشتر نیست . نتوانستم ولی .
قدش را صاف که کرد از من بلند تر شد . گفت : ها ؟ چه خبر احوال ؟
آب لای ابرو هایش مانده بود . سرم را گرفتم بالا انگار زل زده بودم به درخت . از آن درخت هایی که باید حتما ازشان بالا بروی . دست هایش از هر شاخه ای محکم تر بود .
گفتم : با این وضو نگیر . مضافه .
گفت : تو ر چه کار ؟
باید می زدم . چاقو را مشت میکنی توی دستت میزنی وسط گردن آدم . تمام می شود. می شکند . خس خس وتمام . اما خلیفه نه . خلیفه نمی مرد . خلیفه مثل خط آهن است. تمام نمی شود . وضو که می گیرد دست هایش از آن دست هایی می شود که دوست داری صد سال موهایت را به هم بریزد . از آن دست هایی که باید بخورد روی شانه ات حتما .
حالا دو روز است که کار به کارشان ندارم . دیروز چوب ها را دادم همان هایی که خلیفه گفت . دیروز تمام سیگارم را دادم خلیفه . پاکت فروردین نصف دستش را هم پر نکرده بود . گفت : ممنون .خیلی بود . به قول ارسلان زیر این آفتاب سایه خلیفه هم غنیمت است . کارشان را کمتر کرده ام . به بقیه فشار می آید که بیاید . عوضش خلیفه می نشیند عصر ها کنار چادرشان . می توان بروم کنارش به بهانه صحیت با ارسلان نگاهش کنم . در دلم با وسوسه این که بروم دستش را ببوسم خوش باشم . صدایش را بشنوم ویخ کنم . و اگر چیزی خواست برایش بیاورم .
الان دو روز می شود که شن وخاک گلویم را خون نینداخته.
اورامانات
14 / 5 /83
حرف اجتماعی :
آقای همجنس خواه محترم . این جا که سنترال پارک نیویورک نیست که شما هفته ای یک بار بیایی با آن یکی برادرمان فرنچ کیس راه بیندازی در انظار عمومی . این جا این کارها نشانه حقوق بشر نیست .شما مگر نشنیدی رییس جمهور ما در جمع رسانه های الجزایر گفت : " آن حقوق بشری که آن ها می گویند ملت ما اصلا قبول ندارد " ( شرق ، سیزده مرداد ) خب آن بنده خدا آمده داخل بهاران که ساندویچ بگیرد برای جفتتان . برای چی دستت را ...... . آخر این جا که رستوران جام جم سه شنبه شب نیست که . پل کریم خان شب جمعه هم نیست . صبر کن همه اش مال خودته . تازه مواظب باش شما با اون زیر ابرو مشمول طرح امنیت اجتماعی نشی .
حرف هنری :
اگر فیلم من وسلطان را ندیده اید سعی کنید ببینید . از معدود فیلم های موزیکالی بود که منطق داشت . این آقای یول براینر هم کلی با کله طاس هنر نمایی کرده در فیلم . شاهدش هم همین که در سال هزار و
نهصد و نمی دونم چند به خاطر همین فیلم اسکار گرفت .
