تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

 

 قالَ: وَ لَمّا اءُثْخِنَ الْحُسَيْنُ )ع( بِالْجِراحِ، وَ بَقِيَ كَالْقُنْفُذِ، طَعَنَهُ صالِحُ بْنُ وَهَبِ الْمُزَنى عَلى خاصِرَتِهِ طَعْنَةً، فَسَقَطَ الْحُسَيْنُ ع عَنْ فَرَسِهِ الَى الاءرْضِ عَلى خَدِّهِ الاءيْمَنِ.

ثُمَّ قامَ صلوات الله عليه .و خَرَجَتْ زَيْنَبُ مِنْ بابِ الْفُسْطاطِ وَ هِىَ تُنادى : وا اءَخاهُ، وا سَيّداهُ، وا اءَهْلَ بَيْتاهُ، لَيْتَ السَّماءَ اُطْبِقَتْ عَلَى الارْضِ، وَ لَيْتَ الجِبالَ تَدَكْدَكَتْ عَلَى السَّهْلِ.

 و حسین (ع) از جراحت ها و زخم ها به ضعف و سستی دچار شده بود ، و بر اثر (بسیاری تیرها بر پشت) مانند خار پشت به نظر می رسید. در این هنگام صالح بن وهب مزنی نیزه ای بر تهیگاه امام زد. پس حسین از بالای اسب خود به روی گونه راستش بر زمین افتاد . سپس باز ایستاد که درود خدای بر او باد . در این حال زینب (علیه السلام ) از میان خیمه های حرم بیرون دوید در حالی که فریاد می کشید : ای وای برادرم، ای وای آقای من ، ای وای اهل بیتم .کاش آسمان بر زمین می افتاد و کاش کوه ها روی زمین ریز ریز می شدند .*

 

 

آن چه آمد صحنه ای است از مقتل لهوف ، که گویا معتبر ترین مقتل شیعه است . صحنه ای که حسین بن علی تسلیم دشمنان می شود و تاب و توان  جنگاوری را از دست می دهد . صحنه ای است که باید بار اصلی ترازدی را ، به دوش بکشد . این ، جاییست که خواننده می بایست در اوج تاثر و اندوه قرار بگیرد . و از آن روی که در روایت یک واقعه تاریخی مشهور عام ، فقط نوع روایت می تواند این تاثیر را ایجاد کند ، راوی ناگزیر است تمهیدی به کار بگیرد تا اثرگذاری روایت را به سطح  مطلوب برساند. و در این راه از کلیشه ای موفق کمک می گیرد .فرو افتادن از اسب .

و این تصویریست که چند بار پیش از آن در مورد دیگر کشته شدگان کربلا به کار گرفته بود . فروافتادن یک سوار از اسبش مضمونی است که از این پیشتر، بارها و بارها در موقعیت شکست قهرمانان داستان ها تکرار شده است . به ویژه در داستان های حماسی . فارغ از فیلم های بسیار که دیده ایم وداستان های فراوان که خوانده ایم و همگی حاوی این تمهید بوده اند ، در شاهنامه نیز هیچ پهلوانی از اسب فرو نمی افتد مگر آن که مرده باشد. تا آن جا که گاه از اسب فرو افتادن به مجاز افاده مرگ یا شکست را می کند .

و اهمیت این تصویر تا آن جاست که به زبان  عامه نیز راه یافته است . چنان که می گویند فلان کس از اسب افتاده نه از اصل .

اما چرا چنین حالتی مفهوم شکست را به ذهن مخاطب متبادر می کند ؟ در پاسخ به نظر می رسد اسب  همواره ، به ویژه در میان اقوام سامی نمادی از فر ، شکوه و قدرتمندی بوده است . نگاره خسرو پرویز را بر بیستون به یاد بیاورید . خسرو نشسته بر اسبی ایرانی است  با سینه ای کشیده و مغرور و والرین امپراتور روم ، مقهور و ناکام زانو زده در برابرش . پیاده شکست خورده و زبون است و آن که بر اسب نشسته کامران و پیروز. یا به تصویری فکر کنید که فردوسی بزرگ از سیاوش می سازد هنگامی که در تدارک فرو شدن به کام آتش است :

 سیاوش بیامد به پیش پدر              یکی خود زرین نهاده به سر

هشیوار و با جامه ای بس سپید      لبی پر ز خنده ، دلی پر امید

یکی تازیی بر نشسته سیاه            همی خاک نعلش برآمد زماه

 انگار اگر اسب به وصف در نیاید شکوه سیاوش کامل نمی شود . به طورکل هنرمند ایرانی هر گاه خواسته شکوه و قدرت را به شخصیتش بدهد ، با اسب توصیفش کرده است . از نگاره بیستون و شاهنامه تا تصویر گل محمد در کلیدر، از همین فرمول پیروی کرده اند . و این نماد قدرت پنداشتن اسب تا آن جا بوده که گاه مشبهٌ به  تشبیهی می شده است با وجه شبه قدرت .مثل این بیت خاقانی :

 هر کجا نعلی بیندازد بُراق طبع من

آسمان زان تیغ بران سازد از بهر قضا

 و از دیگر نشان هایش همین که ایزدان ایرانی نظیر مهر و سروش در گردونه هایی هستند که اسبان با شکوهی یدکشان می کشند. یا تیشتر فرشته باران که در هیئت اسب به نبرد اهریمن می رود. تا دلتان بخواهد در فرهنگ ما و سایر اقوام سامی از این دست مثال ها پیدا می شود برای اثبات  این ادعا که اسب نماد شکوه و قدرت است .

به این ترتیب از اسب فرو افتادن ، به نوعی خلع قدرتی ناگهانی است . بهترین تصویر برای شکست . شکستی عمدتا با شکوه ، چرا که مسبوق به قدرت است . و از آن جا که این شکست هم با شکوه است و هم ناگهانی شوک شدیدی به مخاطب وارد می کند . ( یک بار دیگر آن تکه بالا از لهوف را بخوانید و ببینید بعد از افتادن برادر از اسب چه احساس عجیبی در گفته های زینب نهاده شده است .)

آن چه باعث شد به یاد این مطالب بیفتم تصویری بود از شاه مخلوع که چندی پیش به مناسبت سالروز خروجش از تلویزیون پخش می شد . چهره محمد رضا پهلوی آن روز ، چهره یک از اسب افتاده بود. مذبوحانه تلاش می کرد نشان دهد برای استراحت است که می رود. در حالی که گرد اندوهی ناگزیر بر چهره او و اطرافیانش نشسته بود . چهره خاتمی هم برایم همین حالت را داشت ، وقتی دست در دست احمدی نژاد پیروز شده وارد ساختمان پاستور شد . کمی که دقتمان بیشتر شود چهره تمام قدرتمندانی که شکست تلخی می خورند ، شبیه چهره قهرمانانی می شود که در داستان ها و فیلم ها از اسب

می افتند . خواه چهره جان کری باشد خواه چهره ناصر حجازی . بن هور باشد یا امیر مسعود تاریخ بیهقی بعد از نبرد دندانقان .

حال چه می شود که برخی از اسب افتاده ها دوباره بر می خیزند  و آن چه اصل و اصالتی است که که از دست دادنش شکست حقیقی محسوب می شود را من نمی دانم . فقط می دانم برخی از اسب افتادن ها انسان را از اصل هم می اندازد طوری که نمی توانی بلند شوی باز . و می دانم که قدرت حقیقی نه اسب ، که اصل است . ولی ، این اصل چیست ؟ چه طور کسبش می کنند ؟ کسی نمی داند ؟

 

پ.ن 1 : عاشورا نزدیک است . این پست را بخوانید که سال گذشته نوشتم این روزها .

پ.ن 2 :  "زمستان است" مرحوم اخوان را هم به صدای شجریان بشنوید .در این سرما کیف می دهد.


 

+ نوشته شده در  86/10/27ساعت 8:38 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

کودکان نمی آموزند که کتاب ها وجود دارند ، که صندلی هایی وجود دارد ، و غیره و غیره ... ، بلکه می آموزند کتاب ها را بیاورند ، بر صندلی ها بنشینند و قس علی ذلک .

بعدها البته درباره وجود اشیا پرسش می شود . "آیا اسب شاخدار واقعا وجود دارد ؟" و نظایر آن اما چنین پرسشی فقط به این دلیل ممکن است که برایش هیچ پاسخی به سان قاعده پا به عرصه نمی گذارد . پس انسان چه طور می تواند خود را نسبت به وجود اسب های شاخدار قانع کند ؟

 

                                                      لودویک ویتگنشتاین ، رساله فلسفی – منطقی

 

 

می دانیم وقتی از چیزی بهره مند نیستیم و عینیت آن مفهوم را در زندگی روزمره نمی بینیم ، پرسش هایمان آغاز می شود . جست و جویمان . تمنایمان هم . بنابر این وقتی از چیزی استفاده می کنیم دیگر نه در مورد وجود وعدمش تحقیق می کنیم و نه تلاش می کنیم پیدایش کنیم . اصولا مطلوب ، زمانی مطلوب به حساب می آید که در دسترس ما نباشد . نظیر همان حکایت کهنه عشق و وصال که عرفا به شب و روزش تشبیه کرده اند .

پیداست اگر بتوان تاییدی بر نظریه امثال گروسیوس و توماس هابز در باب طبیعت انسانی ، آورد با تمسک به همین مقدمه است .

جان مایه نگره هایز این جمله است : انسان گرگ انسان است . و در شرحش عباراتی از این دست آورده است که :

"تا زمانی که حکومتی بالای سر انسان ها نباشد تا آن ها را وادار به اطاعت کند در حالتی به سر می برند که به آن جنگ نام داده اند و این جنگ جدال هر فرد است در برابر فرد دیگر " یا این "طبیعت انسان ها را تا این درجه نامتحد ، متمایل به حمله به هم و نابود کردن آفریده است " و غیره .

با توجه به مقدمات بالا، در این بخش می توان پرسید که اگر امنیت  و آرامش در نهاد انسان امروز مستقر است چنین شعری چه معنی می تواند داشته باشد :

 

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

 

     و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

              روزی که کمترین سرود بوسه است

 

                   و هر انسان برای هر انسان برادری است

 

روزی که دیگر درهای خانه مان را نمی بندیم

 

                                            و قفل افسانه ایست

 

بگذریم از هزاران اثر ادبی و هنری که در تمنای صلح و برادری پدید آمده اند . علم اخلاق برای چه وضع شده است ؟ ادیان و مکاتب عرفانی چه چیزی برای عرضه دارند ؟ یا بودا چه چیزی به مفهوم انسان اضافه کرد ؟ چرا در هر انقلاب وازه برادری و برابری مطرح می شود ؟ کمی بیندیشیم . اگر انسان همان طور که روسو آرزو می کند طبیعتا صلح طلب و بزدل است ، تجربه های شخصی ما چگونه باید تاویل شوند ؟

 در این بخش از هلوکاست و ارتش زیوکو و جنایات بشری حرف نمی زنیم . به صفحه حوادث نشریات هم کاری نداریم . چرا وقتی می خوابیم درها را قفل می کنیم ؟ برای چه مهارت های رزمی را فرا می گیریم ؟ چرا همه مفتون قدرت و برتری و خودکامگی هستیم ؟ پیش نیامده آرزو کنید شخصیت منفی فیلم پیروز شود ؟ پیش نیامده هیتلر را تحسین کنید ؟ اگر معتاد ژولیده ای به سمتمان بیاید احساس ناامنی نمی کنیم ؟ چرا اصل را بر مسالمت آمیز بودن هیچ چیز نمی گذاریم ؟

علت وقوع جنگ و جنایت ها را نمی پرسم . به خرده جنایت های اجتماعی بپردازیم .( با احترام به اریک مانوئل اشمیت ). تصور کنید A  اسلحه ای بر شقیقه B  گذارده و از او می خواهد C  را بکشد . کدام ما در این موقعیت جان دیگری را بر جان خود ترجیح می دهیم ؟ این مثال اگزجره ای از دسته بندی های قدرت در ادراک ماست . تنها با کسی سر جدال نداریم که از ماست . و این ما جنبه منیّت نیرومندی دارد . چنان که اگر پیوندهای منفعت یا همبستگی بگسلد به سرعت بدل به دیگری می شود . و جان دیگری ، ناموس دیگری ، مال دیگری و ... ( مثال عرفی اش همان داستان ناموس خود و ناموس دیگران و مزاحمت برای اناث !)

نمونه دیگرش جذامیان در قرون گذشته که هر گاه از محله جذامیان خارج می شدند می بایست زنگوله ای در دست می گرفتند تا بیماری به برادر و همسر سابقشان سرایت نکند.

دو سه روز پیش برف سختی باریده بود . خیابان را هم آب گرفته بود . رقابت انسان های خسته در آن غروب تاریک برای یافتن تاکسی و شیطنت ها و خباثت هاشان برای سبقت جستن از هم بی شباهت به میدان نبرد چالدران نبود .

و تا صد دفتر می توان از این دست مثال ها آورد . اگر کمی به خود رجوع کنیم می بینیم که همه ما در نهاد تمایل به جدال با دیگران ، کسب قدرت و برتری نسبت به ایشان داریم و اگر آزادی کسب قدرت هایمان با یوغ قدرتمندی به نام قانون و حاکمیت قانونی مهار نشود چه بسا به دام توحش و بی هنجاری بیفتیم .

روسو استدلال می کند که هابز در باب انسان امروز صحبت می کند و نه انسان طبیعی . که انسان امروز صد بار در خمیر مایه جامعه ورآمده و تخمیر شده است . اما مشکل ما هم با همین انسان امروز است . متاسفانه انسان مدرنیته در روند تکامل تدریجی گرگ بودن قرار دارد . هر روز شرارت و زعارت بیشتری پیدا می کند . امروز ، انسان گرگ انسان است . وگرنه مبرهن است که یک سرخپوست در باب تملک هیچ چیز دسته بندی میان بشر قائل نبود . از دید وی همه چیز مال همه کس بود. همان طور که در قرارداد اجتماعی روسو هم به آن اشاره شده است .

آنچه باید نگرانمان کند ادامه این توحش است و ادامه وضع قانون ها . چرا که به قول بزرگی : بدترین ملت آنست که قوانین بیشتری دارد .

 

 

پ.ن 1: همین جا تولی خود را نسبت به لیبرالیسم دموکراسی ماخوذه از آراء روسو اعلام می دارم و نسبت به خودکامگی و استبداد طلبی هابز اعلام برائت می کنم . فقط تا همین جا می توان موافق آراء توماس هابز بود .

 

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 8:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

زندگی من و امثال من بالذات همواره مشحون از انواع نفی هاست .( توضیح آن که امثال من تعداد زیادی انسان هستند ، ولی نه همه انسان ها) و از آن روی که از نفی و بر پایه نیست ، همواره هیچ امری به عینیت نمی رسد و تحقق نمی یابد ، زندگی ما پر می شود از کاستی های نا خواسته و نامطلوب که عقل عمل گرا و چه بسا خرد ناب کانتی را نیز به محاق یاس و ابهامی ناگزیر فرو می برند .

علم ما از سالیان نه چندان دور بر پایه شک گرایی دکارتی و نگاه پوزیتیویستی در اندک یقینیات متقن و متقین خلاصه شده است که گاه همان هم از پشت عینک تشکیک نگریسته می شود . ما معمولا نمی توانیم . نمی توانیم نیازهامان را پاسخ دهیم چرا که یا نیازمان افزون از توان است و یا زمانه سفله پرور و تقدیر غدار فریفتکار را با ما سر سازش نیست .

نمی توانیم راضی باشیم . نمی توانیم نارضایتی مان را فریاد کنیم . معمولا در تحقیق و تحقق رویاها و پندارهامان

شکست می خوریم . سر در گریبان فرو می بریم ، با خودمان خوش می شویم و در خودمان التذاذ مفاهیم دستمالی شده پرزرق وبرق گذشتگان را مزمزه می کنیم و می خندیم احیانا.

در این عصر ما غول نداریم . بلد نیستسم سجاده مان را بر آب پهن کنیم و نماز بخوانیم . فلک را سقف بشکافتن و طرح نو در انداختن که هیچ ، در تکرار طرح های ناهنجار پیشین هم موفق نیستیم . بلد نیستیم مفتعلن مفتعلن بکنیم . بلد نیستیم از مفتعلن مفتعلن ها افسانه در بیاوریم . بلد نیستیم . نه .

گاه خرسند می شویم که توانسته ایم فعلی را از میدان اندیشه و تصمیم به ساحت عمل بیاوریم. اما به درستی اگر بنگریم آن چه در آن مورد باید می توانسته ایم و نتوانسته ایم سهمیست شگفتتر و شگرفتر از توانستن هامان.

ما نیز به مانند وانهاده گان مصمم عصر منحط اگزیستانسیالیسم ، می کوشیم سرنوشتمان را به دست خود رقم بزنیم و هر آن چه به سرمان بیاید که می اندیشیم . اما تفاوت عصر ما با آن ها در تفاوط است . ما در میان نشانه هایی که هیچ را نشان می دهند سرگردانیم و خودمان هم نمی دانیم به چه می اندیشیم که باید همان هم رقم بخورد برایمان . نتیجه اش می شود این که نمی دانیم چه به سرمان می آید . چون نمی دانیم چه می اندیشیم . راه و طریق فضیلت و رذیلت را گم می کنیم و در ابهام و گنگی مبهوت و متحیر ندانسته هایی می شویم که از ذهنمان به عرصه عمل امده اند . یک تفاوط معمول !

از این نیست ها بر خلاف نیست های مولانا هرگز هست پدید نمی آید . چه ، نه نیست ما مسبوق به هست پیش از این بوده و نه نیستی به علم و عمد و اراده ذهنی ما واقع شده است . در این ویرانه نه گنجی است و نه عمارتیش در پی خواهد بود. آن چه هست صرفا ویرانیست و بومان و بوفان معانی ناهموار سلبی که بر فرازش پرواز می کنند .

می ترسم از ان روز که این نتوانستن ها عادت شود . به تدریج احساس نشود و عادتا نتوانیم . آن وقت مشخص است که نخواسته ایم . چرا که خواستن توانستن است و مشخص می شود که ندانسته ایم که دانستن خواستن است و بعد مشخص می شود که نتوانسته ایم که بدانیم و به واسطه دانستن بخواهیم و به واسطه خواستن بتوانیم که بدانیم که بخواهیم که بتوانیم که بدانیم که بخواهیم که بتوانیم که.... واین سیکل نفی عمل و بالطبع و التبع نفی انسانیت تا ابد ادامه می یابد . تا انحطاط کامل مفهوم انسان . این نشدن ها واقعا نفرت انگیز است واقعا .

 

پ.ن : نمونه این ناتوانی ها همین است که من نتوانستم به شما منتقل کنم آن چه را می اندیشم .

پ.ن دیگر : آقای ولادیمیر مایاکوفسکی می فرمایند :

 

بمیر شعر من

چون یک سرباز بمیر

چون ناشناس

در حمله ها

خودیها به خاک افتادند .

 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 11:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   |