تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

کامران نجف زاده خبر ویژه می خواند :

شنیده شده که بعد از انتشار یک کتاب دلبرکی .....

مردک لجن با لحن ابلیس گونش به نظر خود سکوئیلر مزرعه حیوانات است . یا همان جوجه خروسی که پیشاپیش ناپلئون راه می افتاد و اشتلم می کرد حتی . اشاره اش به کتاب آخر مارکز است که توقیفش کرده اند . ابتدا یاد مزرعه حیوانات می افتم . بعد یاد تیتر نشریه توفیق که  "توفیق توقیف شد" و زیرش تصویر کاکا توفیق را در قیف سانسور کشیده بودند . بعدتر به یاد همه توقیف شده ها می افتم .به یاد بیست و سه سال علی دشتی هم .

خبرنگار شایسته ودوست داشتنی ما ، به گونه ای لحن زیرکانه به صدایش می دهد که حس کنی بار دیگر توطئه ی نافرجام  ایادی استکبار موهوم و همیشه ناپیدای کاپیتالیست کشف شده است . انگار مارکز قلمش را به جنگ طلبان بی مغز شیطان بزرگ فروخته باشد تا اتحاد ملی و انسجام اسلامی ما ملت غیور همیشه در صحنه را به باد فنا دهد . لمپنیسم همیشه فرو خفته در نهادم بیدار می شود . باز آرزو می کنم که روزی این بلندگوی نفهم را در خیابان ببینم و .... . خدایا یعنی ممکن است ؟

 

 

کسانی که اندکی مرا بشناسند دانسته اند بی شک که دست کم در حیات ادبی و فرهنگی گابو برایم اسوه و اسطوره است .به نظرم نه او نیاز به تجلیل و تعظیم از جانب کسی چون من دارد و نه چنین کاری ضروری است . نیازی هم نیست روزنامه  اعتماد ، مارکز را به خاطر دوستی اش با فیدل کاسترو  توجیه  کند . مارکز مارکز است . بزرگ است . بزرگتر از فیدل حتی . پس به گابریل گارسیا مارکز بزرگ کاری نداریم . می خواهیم راجع به خود کتاب و پدیده ای به نام کتاب صحبت کنیم . قبلا اهمیت کتاب را متذکر شده ام پس آن را هم کنار می گذاریم . بحث این را هم که کتاب به ما هو کتاب ، آیا می تواند ضاله و خلاف شان باشد مطرح نمی کنیم . ( بر آنم که نمی شود .) بحث این را هم مطرح نمی کنیم که کتابی با تیراژ پنج هزار تایی اش چقدر می تواند تاثیر گذار باشد. آن هم در جامعه ای که همه با مفهومی به نام کتاب بیگانه اند . نقل این هم نیست  که داستان اصولا مفهومی است هنری و ادبی و هدفش نباید و نمی تواند انتقال ارزشی یا تخریب نهادی باشد ( اگر هدفی برای داستان قائل باشیم ) .سخنم را به قیاس هم نمی کشانم که میان کتاب های مارکز و کتاب های چاپ قم که نحوه اطفا غرایز حیوانی بدون نگاه به نامحرم را آموزش می دهد . به این هم اشاره نمی کنم که بی تردید هیچ یک از آنان که کتاب را ممنتوع کرده اند نه کتاب را خوانده اند و نه از ادب بویی برده . نه نیامده ام این ها را بنویسنم . حتی سر تاسف و تحسر در پیش گرفتن هم ندارم .

 

 

تنها آمده ام که سپاس و ستایش صادقانه ام را نثار زحمتکشان دستگاه فرهنگ کشور کنم . خدا قوت برادران گمنام همیشه در صحنه . خدا سایه تان را از سر ما رعیت زادگان کم نکند که صلاح و فلاح ما بیچارگان را به فراست عیان می کنید و راه و چاهمان را هم . اصلا خوب کردید به ما فهماندید بعضی شعر ها را باید آدم های گردن کلفت مثل علی معلم بگویند و گرنه می شود مثل پریا که شعر مبتذلی است . خدا خیرتان دهد که یعقوب یادعلی را به مجازات اعمال کثیفش رساندید . ان شاءلله دولت آبادی  و معروفی  و سایرین هم مثل این مارکز ممنوع القلم بشوند که دیگر ذهن جوانان ما را انباشته از مزخرفات پرورده محافل صهیونیستی نکنند .

ما خودمان رضا سرشار و امیرخانی و شجاعی و زنوزی و راضیه تجار را داریم . چه نیازی به مارکز و پل آستر و موراکامی و این اجنبی های بزغاله است ؟

واقعا آن قدر بی مهار و کلافه ام که هم نثرم از دست رفته و هم بند کلامم گسسته . نمی دانم چه باید بگویم . نمی دانم چه می توانم بگویم . کتاب را امشب از دستفروشی خریدم  که مثل سگ می لرزید.در ازای هفت هزار تومان . به ثمن بخس . به کوری چشم همه می خواهم بخوانم . اصلا می خواهم منحرف شوم . اصلا ساقی قهرمان هم کلامش چراغ راه جوانان ایرانی باید باشد. اصلا تف به گور همه دنیا تا روز پنجاه هزار سالی که صادق چوبک به فکرش بود . اصلا .....

 

اصلا به من چه مثنوی بخوانید :

 

 

 

ای دریغ آن دیده ی کور و کبود

آفتابی اندر او ذرّه نمود

 

ز آدمی که بود بی مثل و ندید

دیده ی ابلیس جز طینی ندید

 

چشم دیوانه ، بهارش دی نمود

زان طرف جنبید کاو را خانه بود

 

ای بسا دولت که آید گاه گاه

پیش بی دولت ، بگردد او ز راه

 

ای بسا معشوق کآید ناشناخت

پیش بدبختی ، نداند عشق باخت

 

چون بت سنگین شما را قبله شد

لعنت و کوری شما را ظّله شد

 

عاشق خویشید و صنعت کرد خویش

دمّ ماران را سر مار است کیش

 

این غلط ده دیده را حرمان ماست

وین مقلّب قلب را سوءالقضاست

 

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت 1:19 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

نثار ساحت بلند روح عاصی برادرم امین کفاش زاده

 

 

   

 

ناسور نعره های بیهوده ی  منست

 

                                 تنها

 

                                   آن که در رگ دوزخین روزگار گل کرده است

 

 

باشد که دندان های جهلشان ، تیزتر گلومان را بفشرد

 

                            و چشمان نفرین شده ی اهریمنی شان

 

                                به نظربازی شرافتی معدوم خوان بگسترد

 

 

ما بیهوده گانیم

 

       که با جمجمه های تهی مانده تر از دست

 

              حرمتگیر ناتوانی چشم هامان

 

                                       در هم می شکنیم

 

 

درمانده ی  ریگپویه ، دردمند انکار

 

و جان می سپریم ، بی نغمه ، بی وصال ، بر عرفرسم  یک خار

 

 

صدایی اما ، آیا ؟

                  هیچ

 

                     نه سنگی بر سنگی فرو غلطید

 

و نه خورشیدمان را برآمدنی است

 

تنها ماییم

 

که درد را زاده می شویم

 

            در رگ های روزگار گل می کنیم

 

                             و بر خارها جان می دهیم

 

                                     با دست هایی تهی تر از جمجمه

 

                                      و جمجمه هایی تهی تر از دست

 

                                      ما ، خون مست رهاورد عدم هاییم

                                    

                                        ***

 

نه شریطه است اما در من این جا

 

               و نه ، دستی به دعا خواهم افراشت

 

                                           صلتی هم نمی خواهم

 

روزگارا

 

                رهایم کن

 

پ.ن : عکس متعلق است به مرحوم عزت جانملکی بازیکن سابق تیم ملی فوتبال ایران

 

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 8:57 PM  توسط مهدی اسدزاده  

بی حوصله تر از آنم این روزها که چیزی بنویسم . از این روی به مختصری قناعت می کنم . آن قدر که بیان آن چه در این چند روز بر من رفته را کفایت کند .

یک دو روز پیش به لطف دوستی گرانمایه و گرانقدر میهمان اجرای استاد دولتمند خالف شدیم که خود موهبتی بود و نعمتی .من ، علی عزیز و امین .

و این گونه شد که شبی بر من رفت که تا سالیانش نمی توان بر فرش فراموشی نشاند . که را یارای آن است که صدای بی پایاب دولتمند را از یاد ببرد ؟ یا که را می تواند سر آن باشد که چنین شبی را چون دیگر شبی بشمارد ؟

دیگران را نمی دانم . اما ملاحت و حلاوت سحر انگیز صدای این مرد برایم خود دنیایی است شگرف و شگفت که تا سالیانش باید به نظاره نشست . بی سکوت . بی سخن

صدایش وقتی فلکی خوانی می کند یادآور دوران اوج و شکوه فرهنگ و هنرآوری پارسیان است . آن گاه که در بخارا همه را وقت خوش می شد و به دستور امیر نوح سامانی مغنیان در کار می آمدند تا طرب بی اندازه حاصل آید . دولتمند صدای آن مغنیان است گویی . نوای کهنه ای که از زرفنای ناپیدای تاریخ به گوشمان می رسد . مرثیه شکوه از کف رفته دریغساز و شفیق سوز سمرقند و بخاراست که به خال روی اتراک بخشیده شده است .

گویی صدایش نوای خود بیخود آمده انسان است آن گاه که در دامنه کوه های پامیر با ریتم دیوانه کننده طبلک و دایره طنین افکند . کنار هرمه های آتش و چرخه های قامت موزون دخترکان چوپان .

در فلکی خوانی صدایش صدای انسان است که هنوز با همه چیز جز طبیعت پیراسته همیشه اش ناآشناست. صدای دولتمند هیچ چیز ندارد جز انسانیت و از این روی آتش بر جان می زند . رباب و عود و قیچک و فلوتش خود به تمامی سنت است که هنوز نفس می کشد . در عصر آهن ، جیم موریسون ، ایرانسل ، موراکامی و .....

دولتمند صدای انسان است از اعماق نهادش

فارغ از شعر های مولانا و حافظ و صائب و بی توجه به زبان پارسی به موسیقی نیمه بدوی و صدای وسیع این مرد گوش دهید . انگار کسی از ما خودمان را به درون صدا می زند . اگر دیوانه مان نکند بی تابمان باید بکند . این هویت ویران شده ماست که می خواندمان از حنجره بی پایان این مرد . و وای به روزی که این اندک ثروت به جای مانده انسانی هم طعم گس خاموشی بیابد .

و در کنار تمام این ها مولانا و شعر مولانا ، حافظ و شعر حافظ و صائب و شعر صائب را بگذارید تا بدانید که نشنیدن و ندیدن این هنرسازی فرصت سوزی است . بی دریغ .

از علی عزیز سپاسگزارم که خبر این اجرای تکرارناشدنی را به من داد . سپاس علی . به خاطر یکی از بهترین شب های عمرم . چه به قول دولتمند و آن ترانه زیبایش

 

صید را زنده گرفتن هنر صیاد است .

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت 11:18 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

برای کسی که در زمان یکشنبه 29 مهر به نام  گرگیجه  برایم کامنت خصوصی گذاشت .

 

 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

 

 

از لطفت بسیار خرسند شدم . بی اندازه . از آن روی که گفتی سخت می نویسی خودمانی تر پاسخت را می دهم . به زبانی دیگر .

چه قدر من را می شناسی ؟ به دیگر سخن ما چقدر هم را می شناسیم و این ما تنها شامل من و تو

نمی شود . ما انسانهای  گم شده پیچ خورده قرن بیست و یک چقدر فرصت داریم همدیگر را بشناسیم ؟ از من به جز ظاهری در دانشگاه چه دیده ای ؟ از زندگی سختی که بر من رفته من چه می دانی ؟ من تو را می شناسم ؟ از تو و دیگران چه قدر می دانم ؟ بی تردید در مخیله هیچ انسانی نمی گنجد که آن پسرک لوس بی مزه اراذل .... بزرگترین دغدغه اش کتابخوانی باشد . چه کسی گمان می برد آدمی که به زعم تو "چندش" است تمام دغدغه اش کاراکتر داستانش باشد ؟ به همان ترتیب که من گمان نمی کردم کسی پیدا شود که روزی برایش هویت دو گانه من هم قابل اعتنا باشد .

 درست است . دو بعدی که از من دیده ای و سایر ابعادی که خوشبختانه ندیده ای به شدت با هم متزاحم و متعارضند . من هم شکی ندارم . اما این مشکل ماست . که نمی خواهیم . که فرصت نمی کنیم .که دوست نداریم همدیگر را به طور دقیق بشناسیم . از من ظاهری می بینی  و بس . از تو ظاهری می بینم و بس و به پوسته  بیرونی مردمان قناعت می کنیم . شعر نقاب قمیشی را که شنیده ای ؟

و این حکایت ماست . پوست ضخیم و تند نارنج را میبینی و میوه درونش را نه . و آن قدر مست جمال یوسفانه ارزش ها هستی که به جای پوست من دست خود را می بری .

باور کن قصد نیشتر زدن به دمل های چرکین گذشته بیخودم را ندارم . اما من همین ام . با کتاب زنده ام . وقتی فرشته رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت احمد شاملو بود که نجاتم داد. وقتی ساسان خودش را حلق آویز کرد ویتگنشتاین و هایدگر نجاتم دادند . بزرگترین دغدغه ام زندگی مژگان کاراکتر ذهنی داستانم است که مدت هاست با من زندگی می کند . شعر می گویم . با خودکشی هم بیگانه نیستم . داستان می نویسم . ادعای خواندن بیشتر آثار ادبیات داستانی را دارم . فلسفه می خوانم . به نظرم خواندن فضیلت است و اندیشیدن. این نثر خاک گرفته هم که می بینی تظاهر نیست . از جان خسته بر می آید . ادعای روشنفکری هم ندارم . و زندگی شخصی ام به همین می گذرد که می بینی . عاشق این طرز زیستنم.

آن هم که تو بارها دیده ای من هستم . منتها کسی که انتخاب کرده ام باشم . شخصیتی که من برگزیده ام  بلد نیست بشکند . بلد نیست به خاطر معتاد هایی که در زمستان یخ می زنند گریه کند . دعوا می کند . دنیا را به تمسخر و تسخر می گیرد . داستان های بهلول را خوانده ای ؟ خب تجاهل العارف همین است  دیگر. احمد فردید مرحوم هم همین طور بود .

 

 

 

 

 

وقتی از دیگران قول می گیری که زخم ها و دردهایشان را پذیرا باشی . وقتی آن قدر حساس می شوی که هر روز هزار زخم ناخواسته بر پیکره ات جا خوش می کند . وقتی تمام دردهای شهر کثیفت را به دوش می کشی و هیچ کس نمی فهمد همین طور می شوی . وقتی دیگران همدردی ها و دوستی هایت را به پای وظیفه بگذارند . و وقتی هزار چیز دیگر رخ بدهد پنهان می شوی . پشت یک نقاب . هر چه مسخره تر بهتر . لااقل می توانی به خودت دروغ بگویی . شاید یادت برود که بچه های رباط کریم در جوی آب حمام می کنند . متوجهی؟ دارم به خودم دروغ می گویم . پیش از آن که به تو یا هر کس دیگر دروغ بگویم دارم به خودم دروغ می گویم . تا نشکنم . تا دوام بیاورم .

این که این جا را راه اندازی کردم به این سبب بود که از یاد نبرم که من این هستم . که نفس بکشم . که نمیرم . قصد دروغ گویی به کسی و فاضل نمایی هم ندارم . داشته های عزیز شخصیتم را برای خودم نگاه می دارم . در یک جعبه غلطانداز که هیچ متوقعی به فکرش نرسد در چنین جعبه ای چنان چیزی هست . و هر بار در خلوت خودم به این داشته ها نگاه می کنم و آرام می شوم . که هنوز دردهای دیگران مهم تر از درد من است .یا از هر چیز دیگر .

یکی از دوستان بسیار خوبم را در مترو پیدا کردم . با یکی از همان بچه های دانشگاه که بارها با من دیده ای در حال خندیدن در مترو بودیم . او هم با تاسف به ما نگاه می کرد . وقتی دوستم رفت برگشتم به خودم و کتاب منطق مظفر را باز کردم تا مطالعه کنم و این سرآغاز دوستی من با آن بنده خدای شگفت زده کنار دستم بود . چهره با نقاب چهره بی نقاب .

تو هم نقابی داری . حتما . بی شک . ولی لابد پشت نقاب آن قدر برایت مهم نبوده که مثل من بشوی یا .....

مخلص کلام . من اعتمادم را به دنیای بیرحم بیرون از دست داده ام . این دنیا با آدم های حساس که زبان کلاغ ها را می فهمند میانه ای ندارد . اگر آن نقاب را نزنم همین اندک هم از بین می رود .

برایم هم چاک سینه مریم مجدلیه مهم نیست . باور کن . مهم آن یهودای خائن است و نگاه شرمسارش به مسیح .

ما را به سی سکه می فروشند باورت می شود ؟

 

تکمله : خیلی سعی کردم ادبی نشود .

 

تکمله بعد از این: امیدوارم نظرت را در کامنت بنویسی و امیدوارم یک حداقل ارتباطی هم بگذاری که مجبور نشوم جوابت را در ملاعام بگویم

 

تکمله سوم : لطفا اگر کسی احساس می کند کامنتش در این باب ضروری نیست نگذارد .

 

تکمله آخر : نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل

                تو پس پرده چه دانی که خوبست که زشت

 

 

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 10:24 AM  توسط مهدی اسدزاده   |