تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

 

 

 

گفته اند بیستمین روز مهر را به بزرگداشت حضرت حافظ اختصاص داده اند . یک روز خاص که در آن هر از خود بی خبری که دستی بر آتش هدایت دستگاه غول پیکر و فرسوده فرهنگ کشور داشته باشد به یاد ایشان

می افتد.

تعدادی از اساتید سالدار و غبارگرفته  که عمر را در آموختن بحور و عروض متروک و مهجور به سر آورده اند سخنی چند در اهمیت مقام ادبی جناب حافظ برزبان می رانند . احتمالا بازدید از مقبره ایشان هم رایگان خواهد بود . در خجسته ترین رخداد ممکن است گروهی با اشعار حضرت ساز وطربی کنار مزار ایشان به راه بیندازند که هم فال است و هم تماشا .

باید به درگاه خداوند سپاس گزارد که هیچ ملتی اعم از ترک و عرب و ترکمن و افغان در پی مصادره ایشان به نفع ملیت دیگری نیست . حضرت حافظ تا سالیان سال به خود ما تعلق دارد و ما می توانیم همچنان بیستم مهرهای بی شمار دیگری را به نام ایشان سند بزنیم  و مدام مقالات تکراری بی فایده در جراید چاپ کنیم .

بی تردید حافظ متعلق به ماست . ما که می گویم منظورم ملت ایران است . همگی مان. حافظ متعلق به احمد شاملو است آن گاه که دهری مسلک و رند و کفر گویی بیش نیست که ریا و تزویر زمانه و حاکمانش را مردانه به سخره گرفته است .

حافظ متعلق به مرتضی مطهری است. آن گاه که عارفی است مستغنی از ماسوی و غرقه در جذبه حضرت حق که در تماشاگه راز چیزها دیده و اینک در جامه ناتوان بلاغت و فصاحت اعلای بشری اش همان چیزها را اندک اندک در کام ما تشنگان می ربزد .

حافظ متعلق به بهاالدین خرمشاهی است آن گاه که عمری را به حافظ خواندن و حافظ دانستن گذرانده باشد و دریغ هم ندارد . چرا که حافظ خواندن خود مزد خویش است .( بگذریم که همین آدم از همه کمتر حافظ را می شناسد)

حافظ متعلق به پیرمرد های فسیل شده عرصه ادبیات است آن گاه که برای بیان هرگوشه فنون معانی و بیان و صنایع ادبی بیتی ژرف وآراسته  از غزلیاتش را شاهد مثالشان کنند .

حافظ متعلق است به گوته آلمانی آن گاه که از سر شوق می سنایدش .

حافظ متعلق به کیارستمی است آن گاه که مطلقا مدرن بخواندش برایمان.( مطلقا مدرن و مطلقا غیر ضرور)

حافظ متعلق به کودکی است که تمنای نگاهش عابران عجول را دست به جیب می کند تا آینده خود را روی ورق های کوچک و کهنه فال بیابند. و چه بسا بیشتر از همه ما حافظ به او تعلق دارد .

چنین است که از دیرباز هر کسی از ظن خود یار حافظ شده است . همگان در آیینه حافظ خود و عقایدشان را

می جویند و عجیا که از هر مرام و مسلک و آیین حافظ را در کیش خود می دانند . (و شاید اعجاز هرمنوتیک که گفته اند همین باشد).

از سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند یکی انتظار فرج را به یاد می آورد و دیگری فراق معشوقه اش را و سومی به دوری اقبال و فرو خفتن ستاره بختش اشاره می کند . دیگری هم لابد به حق مسلم ملت ایران در ....

بی تردید حافظ تمام این هاست . و بی تردید تنگ نظریست که حافظ را در گروهی خاص محدود کنیم . حافظ حافظه جمعی فرهنگ ایران است . لسان الغیب است . واین غیب که حافظ زبانش است مکان لامکان انسانیت و آزادگی است  و نه هیچ امر ماورایی دیگر. و این زبان نه شعر حافظ ، که خود حافظ است . چرا که حافظ خود تمام شعر و شاعرانگی تاریخ ادب است.

 آن قدر جامع است که نیازی به تفسیر نداشته باشد . تفسیر حافظ خود حافظ است . حافظ دنیای خاص خود را ندارد.این دنیاها هستند که هر یک حافظ خاص خود را دارند  . راه های رسیدن به حافظ در دنیای شعر به تعداد خوانندگانش است . که قرن هاست وی در مقام خدای گونه اش بر ملکوت ادب معارضی نیافته است .

به حق وی را خاتم الشعرا خوانده اند که بعد از او شعری نیامده است . و به زعم دیگرانی چند باید وی را خاتم فرهنگ  نیز خواند چرا که هویت ملی ایران و ایرانی از عرفان و عشق و انسانیت تا حماسه و آزادگی و شجاعت در دیوان وی به حد اعلای ایرانی – بشری اش رسیده است.

این حافظ است . حافظ ما . حافظی که هیچ ملت و جمعیتی نمی تواند مصادره اش کند . چرا که بر خلاف  جناب شیخ الرییس و حضرت مولانا و رودکی که محل ادعای دیگران هم هستند حافظ بخشی از فرهنگ ایرانی نیست

. تمام فرهنگ ایرانی است . و هیچ کسرا توان آن نیست که فرهنگ و هویت ما را تماما مصادره کند .

هدفم از نوشتن این پست تکرار مکرراتی که همه می دانیم نبود . هر چند که به قول حضرت مولانا :

 

مجملش گفتم نگفتم زان بیان                            ورنه هم افهام سوزد هم بیان

 

می خواستم ابتدا به زندگی حافظانه و مانیفیست حافظ بپردازم و راه هایی که حافظ برای رند و آزاده زیستن در اختیارمان نهاده است .اما دریغم آمد از ستمی که ما به حافظ وبه تبع آن به خودمان روا می داریم چیزی نگویم .

به راستی غیر از فالنامه ها و دیوان های بی کیفیت در شمارگان بالا چند کتاب در سال راجع به حافظ چاپ شده است ؟ چند پژوهش ؟ چند نشست و همایش وسمینار ؟ این همه از اهمیت حافظ گفتم که بپرسم ما برای حافظ و در واقع برای خودمان چه کرده ایم ؟ آیا حاضریم نیمی از آن چه صرف ساخت ضریح امامان معصوم کرده ایم صرف ساخت آرامگاهی ماناتر و با شکوه تر برای حافظ کنیم ؟ آیا به جز همان مراسم بی اهمیت تشریفاتی که در ابتدا آمده کار دیگری برای حافظ کرده ایم ؟ انجمن حافظ شناسی ما چه می کند ؟ کجاست ؟ به یاد بیاوریم که قدر مولانا را هم نداستیم و نمی دانیم . و دیگران را . پرسش اساسی این است

چه زمانی می خواهیم حافظ را دریابیم ؟ و خودمان را .....

 

 

وکلام آخر:

 

با مدعی مگویید اسرار عشق ومستی 

تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی

                    ***

سلطان من خدا را زلفت شکست ما را

نا کی کند سیاهی چندین درازدستی

در گوشه سلامت مستور چون توان بود

تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی

آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست

کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی

                    ***

عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ

چون برق ازین کشاکش پنداشتی که جستی

 

 

+ نوشته شده در  86/07/20ساعت 5:40 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

              مانده زیر بارهمه تابستانگی را

                                

                                     پیر قاطری نارهوار

                                      

                                                 نگاه پیرمرد فرداهاراست

 

                                                                 ( زیرآب مازندران ۸۶)

+ نوشته شده در  86/07/12ساعت 12:5 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

 

تا  می نپنداری دلم ، در بند چشمان تو بود

 

آن را مسلمان کرده ام ، کاین کفر ایمان تو بود

 

 

 

من در طوافی ناگزیر،عمریست دل خون کرده ام

 

تف بر دلی که سال ها در حکم قربان تو بود

 

 

 

شطرنج بازی کرده ای ، با بخت و قلبم شاه من

 

کاین چون سپید آن چون سیه در امر وفرمان تو بود

 

 

 

حوا و سیب افسانه ات تا خام عریانی شوم

 

چون گرگ و یوسف بی گنه ، جانم به زندان تو بود

 

 

 

پاکم ز آتش باک نیست ، اما نه این هر آتشست

 

صدها سیاوش اندر آن مغموم وسوزان تو بود

 

 

 

در ژرف چاه بیژن ام ،هین خوان هشتم اینک است

 

دیده ندید این دام را از بس که حیران تو بود

 

 

 

کم کم به من گردد شبیه آن کوه سنگاسنگ تن

 

چون استواری کرد بر آن تیشه کز آن تو بود

 

 

 

از این هزاران مهر من وز بی شماران جور تو

 

شد یک غزل پیدا ولی آن هم به دیوان تو بود

 

 

+ نوشته شده در  86/07/01ساعت 10:38 AM  توسط مهدی اسدزاده   |