- وجود یک کتاب در همسایگی، مانند یک تفنگ پر است. باید خزانهاش را خالی کرد. باید او را خنثی نمود. جانش را باید گرفت.»
فارنهایت 451

به عکس بالا دقت کنید . عکس مستندی است از شوروی سابق که در دهه هفتاد به ثبت رسیده است . همان حکومت بی مایه طاغوتی ، که اینک به لطف پیش بینی بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی تنها در موزه ها و کتاب ها بایدش جست .
تا به امروز چند بار موفق به زیارت روی کسانی شده اید که در مترو کتابی در دست داشته باشند و بخوانندش ؟ بی شک حساب کسانی که از کتاب در مقام عنصری از زیبایی شناسی ظاهری شان و یا نمایشگر میزان فرهنگ واندیشمداری نداشته شان بهره می گیرند ، جداست .
بارها در تاریخ شوروی سابق و ژاپن خوانده ایم که کمک هزینه های خرید کتاب به رایگانی و فراوانی در اختیار تمامی مردمان گذارده می شده است . خوانده ایم که در برنامه آموزشی کودکان ساعتی را درهفته به مطالعه کتاب اختصاص می داده اند . که کتاب های فخیم و ارزشمند با شمارگان ملیونی و چاپ مرغوب در اختیار افراد جامعه قرار می گرفته است و حتی گاه دامنه این انتشار تا دیگر کشورها هم کشیده می شده است.(مخاطبان حرفه ای داستان در کشور به یقین دست کم یک بار کتاب های قدیمی وارزشمند انتشارات پروگرس مسکو را دیده اند که به زبان پارسی به چاپ رسیده است .) نیز گفته اند که در وسایل حمل ونقل عمومی و ادارات دولتی جای به جای کتاب هایی بوده است تا لحظه های انتظار حاضران را از بیهودگی به آموزندگی برساند . و صد البته روشن است که هیچ کس پس از پسندیدن کتب مذکور آن را به رسم یادگار به منزل نمی برد . بی شک سرانه مطالعه شان دو دقیقه در سال نبوده است . بی شک شمارگان کتاب افزون از هزار و دو هزار بوده است و لابد کتاب به یمن سلطه فرهنگ کتابخوانی در سبد خرید هر خانوار جایی ویژه داشته است . مهم نیست که آن چه می خوانده اند کتاب های گورکی و لنین و تروتسکی بوده است و نه کتاب های سارتر و کامو و همینگوی . آن چه در صدر نگاهمان باید جلوه کند همین است که می خوانده اند . زیاد هم می خوانده اند .
به هیچ روی قصد ستایش و مدح کتاب را ندارم . چرا که از عباس یمینی شریف مرحوم ، سراینده کودکانه به یادماندنی "من یار مهربانم" ( تنها اقدام رسمی حکومت در جهت درونی سازی فرهنگ کتابخوانی !) تا ریچارد رورتی عزیز از آن به نیکی یاد کرده اند و در نگاهی جامع از تاریخ هر کس اندک بهره ای از فرهنگ و دانش یافته در هر مجال به ستایش این نیاز انکار ناشدنی انسان اقدام کرده است . پس هرگز با سخن چون منی حرمتش نمی افزاید و با سکوتم نمی کاهد. همچنین لب به شکوه وانتقاد از جور و ستم زمانه سفله پرور نیز نمی گشایم ، که چرا شمارگان کتاب و سرانه مطالعه قریب به هیچ است . چرا که نشستن و دست حسرت به دندان ندامت گرفتن هرگز سودی نداشته است . به من چه ارتباطی دارد که "واکتاباه" را برای کسانی غرغره کنم که نهایت مطالعه شان تیتر روزنامه های ورزشی دکه سر خیابان است لابد . یا کسانی که ده برابر پول ارزشمندترین کتاب را در جیب بی هنرانی می ریزند که گونه شان را برجسته ترمیکنند(آخیش!).آن چه سبب می شود امروزه از حضرت مولانا به عنوان یک فرهنگ گسترده جهانی ، ایران و ادب ایرانی سهمی نداشته باشد و آن چه سبب می شود از نویسندگان ایرانی تنها جلال آل احمد را به واسطه پل گیشا بشناسیم ( فارغ از این که جلال کجای ادبیات ما قرار می گیرد ) و هدایت را به واسطه نقدهای بی انصافانه مغرضان ، همین بیگانگیمان با کتاب است .
جامعه ایران به عنوان جامعه توده واری که هنوز تن به حاکمیت رسانه ها در جریان ناگزیر انتقال معانی و ارزش ها نداده و برخورد رو در رو هنوز هم فراگیرترین شیوه ارتباطی اعضا در آن است ، راه درازی تا توسعه فرهنگی در پیش دارد . درست به همین دلیل است که انتقال ارزش هایی نظیر حقوق بشر ، برابری و قانونمداری به تک تک افراد جامعه و نهادینه سازی آن در بستر و سطح اجتماع با دشواری رو در رو آمده است . و در این میان کسی در اندیشه آن نیست که فرهنگ کتابخوانی را به عنوان مقدمه دگرگونی جامعه در سطوح مختلف به کار بگیرد .( به زودی خواهم نوشت چگونه فرهنگ خود را از طریق منابر سنتی نظیر مسجدها و هیئت ها و به یاری منابر مدرن نظیر جلسات رحیم پور ازغدی ، قرائتی و الهی قمشه ای در ارتباط با مخاطبین مطرح می کند و چگونه همین منابع انتقالی غیر مدرن در چرخه ای معیوب سبب عدم گسترش کتابخوانی و رسانه های ارتباطی ضعیف تر از آن می شود)
تمام این رطب و یابس ها را نیمه شب به هم می بافم که برسم به ترس بیمارگونه ام . به کابوسی که هرگز رهایم نمی کند . نگران آن روز هستم که جامعه مان خود را از چیزی به اهمیت کتاب بی نیاز ببیند. ( کسی در اهمیت کتاب شک دارد ؟ ) دسته ای به این بهانه که منابر سنتی ونیمه سنتی هر آن چه را که خواسته اند در برابرشان نهاده است ، دسته ای هم آن قدر غرق در رسانه های سطحی مانند تلویزیون ها و روزنامه ها و پادکست و اینترنت می شوند که یارای صرف زمان و هزینه و انرژی برای کتاب را ندارند و دسته ای هم لابد به ندانسته هایشان اکتفا می کنند . چون همیشه .و در این میان کتاب روز به روز مهجورتر می شود وکتاخوانان معدودتر. ناچار نوستالژی پرستیدنی ورق های زرد کاهی کتاب های پوسیده قدیمی و بوی تازگی ورق هایی که دست را می برد از خاطره جمعی مان محو خواهد شد . دوستان کتابخوان، نسلمان به آهستگی محو می شود . مثل دایناسورها . مثل نوشمک . مثل شیر کاکائو شیشه ای . کسی پیشنهادی ندارد ؟


