تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

  • وجود یک کتاب در همسایگی، مانند یک تفنگ پر است. باید خزانه‌اش را خالی کرد. باید او را خنثی نمود. جانش را باید گرفت.»                                                       

                                     فارنهایت 451 

 

 

 

 

 

 

به عکس بالا دقت کنید . عکس مستندی است از شوروی سابق که در دهه هفتاد به ثبت رسیده است . همان حکومت بی مایه طاغوتی ، که اینک به لطف پیش بینی بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی تنها در موزه ها و کتاب ها بایدش جست .

 تا به امروز چند بار موفق به زیارت روی کسانی شده اید که در مترو کتابی در دست داشته باشند و بخوانندش ؟ بی شک حساب  کسانی که از کتاب در مقام عنصری از زیبایی شناسی ظاهری شان و یا نمایشگر میزان فرهنگ واندیشمداری نداشته شان بهره می گیرند ، جداست .

بارها  در تاریخ شوروی سابق و ژاپن خوانده ایم که کمک هزینه های خرید کتاب به رایگانی و فراوانی در اختیار تمامی مردمان گذارده  می شده  است . خوانده ایم که در برنامه آموزشی کودکان ساعتی را درهفته به مطالعه کتاب اختصاص می داده اند . که کتاب های فخیم و ارزشمند با شمارگان ملیونی و چاپ مرغوب در اختیار افراد جامعه قرار می گرفته است  و حتی گاه دامنه  این انتشار تا دیگر کشورها هم کشیده می شده است.(مخاطبان حرفه ای داستان در کشور به یقین دست کم یک بار کتاب های قدیمی وارزشمند انتشارات پروگرس مسکو را دیده اند که به زبان پارسی به چاپ رسیده است .) نیز گفته اند که در وسایل حمل ونقل عمومی و ادارات دولتی جای به جای کتاب هایی بوده است تا لحظه های انتظار حاضران را از بیهودگی به آموزندگی برساند . و صد البته روشن است که هیچ کس  پس از پسندیدن کتب مذکور آن را به رسم یادگار به منزل نمی برد . بی شک سرانه مطالعه شان دو دقیقه در سال نبوده است . بی شک شمارگان کتاب افزون از هزار و دو هزار بوده است  و لابد کتاب به یمن سلطه فرهنگ کتابخوانی در سبد خرید هر خانوار جایی ویژه  داشته است . مهم نیست که آن چه می خوانده اند کتاب های گورکی و لنین و تروتسکی بوده است و نه کتاب های سارتر و کامو و همینگوی . آن چه در صدر نگاهمان باید جلوه کند همین است که می خوانده اند . زیاد هم می خوانده اند .

 به هیچ روی قصد ستایش و مدح کتاب را ندارم . چرا که از عباس یمینی شریف مرحوم ، سراینده کودکانه  به یادماندنی  "من یار مهربانم"  ( تنها اقدام رسمی حکومت در جهت درونی سازی فرهنگ کتابخوانی !) تا ریچارد رورتی عزیز از آن به نیکی یاد کرده اند و در نگاهی جامع از تاریخ هر کس اندک بهره ای از فرهنگ و دانش یافته  در هر مجال به ستایش این نیاز انکار ناشدنی انسان اقدام کرده است . پس هرگز با سخن چون منی حرمتش نمی افزاید و با سکوتم نمی کاهد. همچنین لب به شکوه وانتقاد از جور و ستم زمانه سفله پرور نیز نمی گشایم ، که چرا شمارگان کتاب و سرانه مطالعه قریب به هیچ است . چرا که نشستن و دست حسرت به دندان ندامت گرفتن هرگز سودی نداشته است . به من چه ارتباطی دارد که "واکتاباه"  را برای کسانی غرغره کنم که نهایت مطالعه شان تیتر روزنامه های ورزشی  دکه سر خیابان است لابد . یا کسانی که ده برابر پول ارزشمندترین کتاب را در جیب بی هنرانی می ریزند که گونه شان را برجسته ترمیکنند(آخیش!).آن چه سبب می شود امروزه از حضرت مولانا به عنوان یک فرهنگ گسترده جهانی ، ایران و ادب ایرانی سهمی نداشته باشد  و آن چه سبب می شود از نویسندگان ایرانی تنها جلال آل احمد را به واسطه پل گیشا بشناسیم ( فارغ از این که جلال کجای ادبیات ما قرار می گیرد ) و هدایت را به واسطه نقدهای بی انصافانه مغرضان ، همین بیگانگیمان با کتاب است .

جامعه ایران به عنوان جامعه توده واری که هنوز تن به حاکمیت رسانه ها در جریان ناگزیر انتقال معانی و ارزش ها نداده و برخورد  رو در رو  هنوز هم فراگیرترین شیوه ارتباطی اعضا در آن است ، راه درازی تا توسعه فرهنگی در پیش دارد . درست به همین دلیل است که انتقال ارزش هایی نظیر حقوق بشر ، برابری و قانونمداری به تک تک افراد جامعه و نهادینه سازی آن در بستر و سطح اجتماع با دشواری رو در رو آمده است . و در این میان کسی در اندیشه آن نیست که فرهنگ کتابخوانی را به عنوان مقدمه دگرگونی جامعه در سطوح مختلف به کار بگیرد .( به زودی خواهم نوشت چگونه فرهنگ خود را از طریق منابر سنتی نظیر مسجدها و هیئت ها و به یاری منابر مدرن نظیر جلسات رحیم پور ازغدی ، قرائتی و الهی قمشه ای در ارتباط با مخاطبین مطرح می کند و چگونه همین منابع انتقالی غیر مدرن در چرخه ای معیوب سبب عدم گسترش کتابخوانی و رسانه های ارتباطی ضعیف تر از آن می شود)

 

تمام این رطب و یابس ها را نیمه شب به هم می بافم که برسم به ترس بیمارگونه ام . به کابوسی که هرگز رهایم نمی کند . نگران آن روز هستم که جامعه مان خود را از چیزی به اهمیت کتاب بی نیاز ببیند. ( کسی در اهمیت کتاب شک دارد ؟ ) دسته ای به این بهانه که منابر سنتی ونیمه سنتی هر آن چه را که خواسته اند در برابرشان نهاده است ، دسته ای هم آن قدر غرق در رسانه های سطحی مانند تلویزیون ها و روزنامه ها و پادکست و اینترنت می شوند که یارای صرف زمان و هزینه و انرژی برای کتاب را ندارند و دسته ای هم لابد به ندانسته هایشان اکتفا می کنند . چون همیشه .و در این میان کتاب روز به روز مهجورتر می شود وکتاخوانان معدودتر. ناچار نوستالژی پرستیدنی ورق های زرد کاهی کتاب های پوسیده قدیمی و بوی تازگی ورق هایی که دست را می برد از خاطره جمعی مان محو خواهد شد . دوستان کتابخوان، نسلمان به آهستگی محو می شود . مثل دایناسورها . مثل نوشمک . مثل شیر کاکائو شیشه ای . کسی پیشنهادی ندارد ؟

 

 

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 0:8 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

1.آمر صاحب یک اعمار( ساخت وساز) نکرد که ، آمر صاحب ده مرد انجینر ( مهندس ) گفته بود که ویرانه مردم را اعمار کنند .

همه برایش اعتماد می کردند . هیچ کس پرس و پال نکرد وقتی گفت خانه خود رها کنید . همه خالی کردند

خانه شان را . تدبیر سنجیده بود . شوروی ها خانه بی آدم را ویرانه کردند . صاحب آمر خانه شان را اعمار کرد باز . داکتر (دکتر) داشت . تکنیخر(تکنسین) داشت . انجینر (مهندس) داشت . اردوش که رونما می شد همه روستا می آمد سیل (نگاه) می کرد.

همه به پنجشیرعاشقش بودند .مردم مرمی (گلوله) می خوردند ، بمب می خوردند ، تنشان غار می شد (سوراخ می شد ) هیچ نمی گفتند به عشق صاحب آمر.

 

پدر حکیم اشک می ریخت وپشت سر هم از صاحب آمر تعریف می کرد . خود حکیم اولین بار که پایش را گذاشت داخل کارگاه  قاب عکس احمد شاه مسعود را در آورد و با میخ چسباند بالای سرش . بی حرفی هیچ . پدرش که آمد شروع کرد به زبان اردوی خودش حالی ما کند که احمد شاه مسعود افغانستان را از شر کمونیست ها و ارتش سرخ نجات داد. که اگر می ماند کار طالبان را هم یکسره می کرد . حکیم بهترین کارگرمان بود.

 

 

 

 

 

2. می گویند سال های سال مبارزه کرده است . می گویند دره پنجشیر را ده بار در برابر ارتش سرخ شوروی  نگه داشته است . می گویند 29 سال چریک بوده با آن که هیچ گاه آموزش نظامی ندیده بوده است . می گویند خودش هم با داوطلب ها  مراحل آموزشی را طی می کرده است . جدی ، با روحیه ، کوشا . می گویند در یک زمان هم با روس ها می جنگیده  و هم با حکومت کشور خودش . می گویند بارها با چند ده سرباز وهفتصد میل تفنگ در زمستان های سگ کش پنجشیر و هندوکش زیر برف مقاومت کرده است .

 می گویند دو دست لباس بیشتر نداشت . می گویند هیچ وقت شکست نخورد . می گویند شورایی از بزرگان وخردمندان به وجود آورده بوده وبا مشورت آن ها تصمیم می گرفته است . و هزار چیز دیگر می گویند.اما کسی مذمتش نمی کند . کسی بدش را نمی گوید . مثل قدیسان می پرستندش . مردی که کلاشنیکفش تا دم مرگ روی دوشش بود . کسی که گفته بود  "به خدا سوگند حتی اگر به اندازه کلاهم جای ماندن در این سرزمین را داشته باشم می مانم ومقاومت می کنم" .

برای افغان ها احمد شاه مسعود یک قهرمان ملی است . هرگز سر سازش فرود نیاورد . تمام عمر مبارزه کرد . از کسی انتقام نگرفت . با همه سربازانش می خندید.مثل یک رفیق . مثل یک سرباز کار می کرد . برای خودش در پنجشیر حکومت خود مختار داشته است وحتی درمانگاه هم تاسیس کرده بوده . که جراحت مردم را از جنگ لااقل مرهم بگذارد . می گویند همیشه از جنگ زدگان عذر می خواسته که نمی تواند بیش از این به آن ها برسد . یا این که اسیر جنگی شده اند که یک طرفش اوست .  این چهره قهرمان ملی افغانستان است .

این مرد ستودنی است . فرض کنید در کشور ما چون چمرانی که امروز مطروحه هزار جشن و یادبود است ، باید 29 سال می جنگید ومقاومت می کرد تا برسد به مقامی که احمد شاه مسعود برای افغانی ها یافته است.

نظیر چه گوارا در دنیای لاتین ( و همچنین دنیای چپ ) مانند گاندی برای هند ، مثل چرچیل برای انگلیسی ها ، مانند ماندلا برای سیاهان ، او هم قهرمان ملی است . بحث این را نمی کنم که ما در ایران قهرمان ملی داشته ایم یا نه و آن که آیا کسی مانند دکتر مصدق می تواند قهرمان ملی محسوب شود یا خیر . ( در نشریه شهروند امروز شماره 45 پرونده جالبی در این باب مطرح شده است . توصیه می کنم خواندنش را .) احمد شاه مسعود را دوست دارم چون آزادی را می پرستید . همان طور که گاندی را دوست داشتم و ارنستو را .  چون قدرت داشت .همان طور که هیتلر را هم دوست دارم با آن سبیل مضحک و قد کوتاه . و چون مقاوم بود .همان طور که ماندلا قابل تحسین است. و اگر چون ایشان اقبال جهانی نیافته است ، از آن روست  که وی تنها به پاسداشت آزادی نمی جنگید و شریعت هم در قیامش جای داشت . به دیگر سخن مجاهد بود . مجاهدی آزادیخواه . به بحث جهاد  وارد نمی شوم و این که آیا جهاد اصولا می تواند آزادیخواهانه باشد یا نه ( بر آنم که نمی شود ) و این که آیا مجاهده به پاسداشت مذهب وشریعت فضیلت است یا خیر و این که این شمشیر دو دم که می تواند در دست سلفیه و طالبان و مجاهدین فی سبیل الله همزمان باشد چقدر دهشتناک است .این ها خود مقوله ای دیگر می طلبد .

راستش را بخواهید به افغانی ها حسودیم می شود . به کوبایی ها حسودیم می شود . به هندی ها . به هر ملتی که چنان مردانی دارند . دلم می خواست ما هم احمد شاه مسعود داشتیم . کسی مانند سرهنگ اوره لیانو بوئندیانا در صد سال تنهایی مارکز . کسی که برای خودمان اسطوره اش کنیم . فکر کنیم نمی میرد . بگوییم عقرب می گذارد روی تنباکوی قلیانش که کژدم بکشد . کسی که عاشقش بشویم . به قول دوستی دو گرم کاریزما داشته باشد .

کسی را سراغ ندارید ؟ باید حس قهرمان جویی مان را خرد کنیم در ده هزار نفر از کورش تا باکری ؟ یا باید در داستان ها وشعرهامان یک ضد قهرمان را تبدیل کنیم به قهرمان ؟ شبیه آن چه در مورد محمد غزنوی و انوشیروان و شاه عباس رخ داد . که در گلستان بشود محمود غزنوی با آن سبعیت بیابانگردی تبدیل بشود به مردی خردمند که انوار حکمت و گو هرهای معرفت در کف یمین اوست . نکند هنوز هم باید قهرمان هایمان را در اسطوره هامان بکاویم و دل به جمشید و فریدون و رستم ببندیم ؟

جدی کسی را نمی شناسید ؟

 

 

 

3. شعر سید علی صالحی را هم بخوانید :

 

 

 

دارد برف می آید
سربازان سرزمینی دور
در کوچه های کابل
پی سیگار و می خانه می گردند.
خورشید
رفته به انتهای خوب و
چرت خمارش رسیده است.
لورکا مرده
ژان پل سارتر مرده
ریتسوس و رازدار آیدا مرده
اما یک نفر هنوز هنوز یک نفر شبیه شاه مسعود
پشت همین دریچه ی روبه سپیده دم بیدار است
بگذار هرچه دلش می خواهد
برف بیاید!

 

 

+ نوشته شده در  86/06/19ساعت 0:44 AM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

داخلی – شب – اتاق پذیرایی

 

سال های کودکی من است . علاءالدین وسط اتاق پت پت می کند. سریال

" این خانه دور است " از کانال دو پخش می شود .

چهره بازیگر پشت موج گرمایی که از علاءالدین بلند می شود محو می شود . پیرمرد آهنگ مرغ سحر را می خواند . من همان قدر عصبانی شده ام که انگار فرفره کاغذی برایم نخریده باشند . فکر می کنم ؛ صدای رنجور ونحیف این پیرمرد چه دخلی به صدای گرم و استوار فرهاد دارد؟ چرا آهنگ فرهاد را دزدیده اند؟

هنوز مانده است تا بهار را بشناسم . وزیری و شجریان را هم . انگشت شستم را با حرص فرو می برم داخل پرتقال.

پوست پرتقال می رود زیر ناخنم . ناخنم را گاز می گیرم که نسوزد .

 

 

 

 

 

نهم شهریور آمده است . سالمرگ صمد بهرنگی . سالمرگ فرهاد مهراد . و این آخری آن قدر دردناک است که

هر بار ناراحت تر بشوم . فرهاد برای من چیزی بیشتر از یک خواننده است . همان طور که فروغی هم . بازماندگان نسل قدیمی خوانندگان سبیلوی همیشه معترض . با صدای کلفت ، غم گرفته و نا امیدشان .تنها کسانی که صدای نسلشان بودند . آن ها که ماندند و نخواندند.

فرهاد را از همیشه ستوده ام . نه به این سبب که کم خواند و ماندگار خواند.

( که شاید بیش از بیست ترانه فارسی بیشتر نداشته باشد ). نه به این خاطر که بهترین تلفظ حروف و کلمات را میان تمام خوانندگان ایرانی داشت

(امکانش نیست که واژه ای را در خوانده هایش متوجه نشوید ). به این سبب نیز ستایشش نمی کنم که ترانه های جاودانه احمد شاملو را گزید و خواند . به پاس ترانه ها ی زیبایش ، یا ترجیح کلام بر موسیقی ، یا خواندن آن چه با آن ارتباط بر قرار می کرد هم ستایشش نمی کنم .

من فرهاد را تحسین می کنم . به خاطر ماندگاری و جاودانگی آثارش .برای گنجشگک اشی مشی ، برای جمعه ، شبانه ، مرد ، کوچه ها ، بوی عیدی ، وحدت ، برف و تمام آثارش . فرهاد از آن دست خواننده هایی است که دوست دارید ترانه هایش را زمزمه کنید و این موفقیت است . فرهاد گوشه ای از خاطرات قدیمی ام شده .کودکی ام با ترانه های فرهاد پر شد که آن روزها نمی دانستم چرا به اندازه پریا و شازده کوچولو دوستشان دارم .

و امروز با خاطره هایش خوشم . آهنگ هایش  پیوندم می دهد با سه نسل قبل . کسانی که کس تر بودند تا نسل بی کس امروز .

فرهاد خیلی بزرگ نیست . تعداد کسانی که فرهاد را می شناسند از کسانی که اسم مادر نانسی عجرم را هم می دانند کمتر است . صدایش به گوشه های سحر آمیز موسیقی ایرانی سر نمی زند . هیچ وقت ستاره نشد . موسیقیدان متبحری نبود . ولی من هر وقت حس زمزمه کردن را داشته باشم  سراغ فرهاد یا فریدون می روم و بعد سراغ تصنیف های قدیم تر که بنان خوانده باشد یا قوامی .

حتی اگر نتوانم مثل فرهاد همه واژه ها را گیرا و گویا بخوانم

 

 

خارجی – روز – داخل اتومبیل

 

خیابان ایران زمین را گز می کنیم . آقای فلاکت از وسط ساب های غول پیکر صندوق عقب نعره های جانسوز می کشد :

 

 ببین عزیزم این حلقمه دستمه    من اگه هر دفه داد می زنم سرت

 خیال تو راحت منظور ندارم  کسی رو به جز تو من دوس ندارم

 

 

خانم ماتیز لبخند بی مزه ای تحویل می دهد . امروز جمعه است . نهم شهریور . زیر لب زمزمه می کنم :

 

داره از ابر سیاه خون می چکه

                                      جمعه ها ....

 

و فکر میکنم منظور با مندوس چه طور قافیه می شود . مهرداد می چرخد طرف من ؛ چته پس ؟

باید بگویم هیچی ، که دنده را معکوس کند وبرود دنبال خانم ماتیز سوار.

+ نوشته شده در  86/06/09ساعت 5:45 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

1. کنگره تخصصی آغاز می شود . جناب دکتر با تبختر و تکبر مثل کبک خرامان قدم نه بر سن ، که بر چشمان حضار گرانقدر می گذارد. پشت میکروفن صدا را صاف می کند و سخنرانی تخصصی اش را آغاز می کند :

( به نام خدا و با عرض تسلیت و تعزیت به مناسبت سالروز شهادت هفتمین اختر امامت ... )

کاش یک نفر پیدا شود وتوضیح دهد آن چه مراد این دکتر بزرگوار است  ،هفتمین اختر آسمان امامت است . اصطلاحی که هرگز مشخص نشد کدام شیرپاک خورده ای در دهان مجری های اتو کشیده دهه هفتاد انداخت که شب های ولادت و وفات معصومین زل بزنند به لنز دوربین و پشت سر هم هرچه برایشان نوشته بودند  بخوانند تا مثلا بیننده  گرامی آماده شود شاهد هنر نمایی عبدلی و اوستا باشد . به مرور این تشبیه آن قدر تکرار شد که در میان عوام الناس هم مقبول نظر افتاد و متداول شد . اصلا فراموش شد که چهارده معصوم را می شود با تشبیهات اختصاصی و جذاب تری هم یاد کرد . حالا تمام ترس من این است که به مرور این استعاره مکنیه تبدیل به استعاره مصرحه شود و ما شاهد جملاتی مثل این باشیم : شهادت هفتمین اختر را ... 

حالا علاقه امام معصوم با اختر را خودتان حدس بزنید .

 

2. داخل گلفروشی دو خانم بسیار جوان ایستاده اند . با هم آرام آرام پچ پچ می کنند که کلاسشان خدای ناکرده از جایگاه رفیعش نزول نکند ، یا مواد تزریق شده درون گونه هاشان از ریخت و شکل نیفتد. یکی به عنوان نکته جذاب به دیگری یاد آور می شود که : بهش بگو شقایق نرماندی هم بذاره ....

و لابد کلی هم خوشحال می شود که هم بر سبیل لطیفه تلمیحی زده و هم در جریان روز بودن اش را نشان داده است . کسی نیست به خانم متذکر شود که گیاه مورد نظردر اصل شقایق نعمانی است و نرماندی هم همان منطقه ای است که متفقین در جنگ جهانی دوم قوای خودشان را آن جا پیاده کرده اند ولابد به همین سبب مشهور شده است و اصولا بزرگترین گیاه شناسان دنیا هم از وجود چنین گونه نباتی که شما مدنظر دارید بی خبرند . حالا اگر آن خواننده اشتباهی کرده باشد، به احتمال قطع به یقین خمار بوده. شما تکرارش نکن . همان طور که عشق پانزده سانتی را تکرار نمی کنی .

 

3. دیالوگ واقعی :

- علی مرخص نشد ؟

-  نه زیر تیغ جراحیه !!! ( با تشکر از نشریات وزین ورزشی )

 

4. یادتان می آید از سال 76 به بعد که اصلاحات به آرامی پا گرفت ، نشریات ورزشی هر روز یاد آور می شدند مطبوعات رکن چهارم دموکراسی اند ؟ حالا این که جایگاه این دسته از مطبوعات در استقرار و مدل سازی دموکراسی و کاهش سلطه اتوریته سیاسی حاکمیت توتالیتار جهان سومی در کشور چه هست و اصولا نشریات به چه واسطه ای توسط آن متفکر بدبخت در زمره ارکان و پایه های دموکراسی جای گرفته بماند .

 

5.مجری همان کنگره تخصصی فوق الاشار : در این بخش تقاضا میکنم دکتر ... را تشویق بفرمایید تا سخنرانی خودشان را به سمع و نظرتان برسانند .

این که به جز جمال بی فروغ جناب دکتر چه چیزاین سخنرانی به نظر ما می رسد هم بماند .

 

6. وسط یک بحث دوستانه یک بنده خدایی می فرمایند : بچه ها اجازه ندین به خاطر تضارب آرا از بحث اصلی دور بشیم ! حالا این که سلیقه و رای  چه تفاوتی دارند و تضارب به لحاظ منطقی چگونه واقع می شود ، اصلا در ذهن دوستمان نبود .

 

7. روزنامه اصلاح طلب محترم : دکترین آیت لله بهجت در باره ....

چه کسی اما می تواند به این روزنامه نگار بی ادعا و زحمتکش بفهماند دکترین متعلق به حقوقدان است و اصولا فقیه فتوا می دهد و دکترین صادر نمی کند ؟

 

8. به عکس نگاه کنید :

 

 

 

 

 

ارتقاع چیست ؟ آیا مراد ترقع و رقعه نویسی بوده است ؟ به احتمال زیاد منظور فروشنده عزیز ارتقاء بوده که حتی کاربرد آن با املای صحیح هم در این موضع امری  اشتباه است . چه ارتقاء بالذات مفهومی کیفی است نه کمی .

 

9. کل یوم  هم که معرف حضورتان هست حتما ؟

 

10. آن چه خواندیم تنها گزینه ای مختصر و محدود بود اژ ماوقع . با گسترش رسانه های ارتباط جمعی نظیر تلویزیون ، رادیو ، روزنامه و ما مثله به نظر می رسد بسیاری از تعاریف و اصطلاحات در ذهن ما نهادینه

شده اند و به خزانه لغات عموم مردم پیوسته اند ، بی آن که کاربرد صحیح اش را اندوخته وآموخته باشیم . این واقعه که می توانست فرخنده و به شگون باشد پایه گذار دو معضل اساسی شده است . یکی محدودیت در آموختن عبارات جایگزین و بهینه و استعمال آن ها و دیگر مصطلح شدن این اشتباهات  و اغلاط تا آن پایه که دامن پیراسته زبان را آلوده است  و گاه به گفتارهای فرهیختگان هم ره گشوده .

کاربرد نا به جای این واژگان در جامعه و این به قول مولانا سوراخ دعا گم کردن ها مولود عدم درونی سازی فرهنگ تخاطبی در مخاطبی فرهنگ است . به دیگر سخن ما یاد نگرفته ایم که چگونه نیوشا باشیم  . چه سان سره وناسره این حجم عظیم متون را از هم تفکیک کنیم . هر چه را تکرار می شود ، هر چه را که اندکی زیبا می نماید و هر چه را بدل به عرف رسانه ای می شود می آموزیم و به کار می بریم بی آن که به صحت و قدرت اش نظر داشته باشیم .

کاش فرهنگستان زبان پارسی به جای معرفی رئیس به مجلس و به جای اختراع کش لقمه و چرخبال اندکی هم در پی اصلاح فرهنگ رسانه ای  و  اصطلاحات موهوم وغریب مخترعه ای  باشد که از این طریق راهی زبان ما می شود .

 

 

 

پ.ن :من عاشق راننده تاکسی هایی هستم که عکس نوه شان  همیشه روی کیلومتر شمار قرار دارد .

+ نوشته شده در  86/06/03ساعت 5:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   |