تبليغاتX
میتیا

میتیا

dónde están los hechos y en virtud de este frágil espíritu dónde

 

 

و کدام خون مزار را

 

                  اما

 

                        این مایه مردانگی است ،

 

که به رقص طرببار قیاسش بنشانم  برابر  زخم هایم را ؟

 

 

 

آه ، مردادگان دیگر

 

             خموده روی ، خستگی گذارش را

                             

                                  و آتشی سیاه بر ، خلیل گون ، سیاوش را

 

هزار دوزخ عفریت جای  نیز چنین مغمومم نمی داشت

 

 

 

کدام ماه به چرک مردادست آخر ؟

 

                    این سان آتش لاخ و ابهامگن

 

                            و کدام اعدام به طول زندگانی است ؟

 

                                        چه رنجی بیهوده تر زین حیات مرگ آگین ؟

 

من ملولم دیریست

 

           بی هدف با خود ، زمزمه می سازم :

 

"هان !

 

     دهان بربند

 

              مات و شیداوش آن رعنارخ باش

            

                                         که فریبش ماناست

 

یا خدا را پس گیر

 

               شعر باش و شاعر وشیدا و سرکش

         

                                               زین لگام رنج ناانسانی"

 

 

 

 

و هنوز هزاره ی  دروغ هاست

 

                       مردادها یک به یک فرو می غلتند

 

                                     تا بهار غلتیدن ما کدامین مرداد را گزین کند ،

 

شعر وشعور مرده  و زنده  را  به سجده بانگ می زنم

                      

                                                      مانده زیر تیغ آفتاب  نیمروز

 

که از آتش های مردادی سیه روی تر است

 

 

 

۲۶/۵/۸۶

 

 

 

 

ساعت هشت   ۲۶ مرداد که بیاید من ۲۱ ساله می شوم . همین .

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 6:10 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

اولین بار که فیلم مارمولک را دیدم به نظرم کمی مغرضانه آمد و البته جسورانه . به ویژه آن جا که از احکام مسلمین در قطب و فضا سخن به میان می آمد فیلم را اگزجره شده و کاریکاتوری می دانستم . تا این که وارد دانشگاه شدم وبه توصیه یکی از اساتید واحد متون فقه کتاب مستطاب تحریر الوسیله را به قلم آیت الله خمینی به عنوان منبع کمکی تهیه کردم . تحریر الوسیله کتاب ارزشمندی است که تقریبا دوره کامل احکام فقهی و حقوقی از دید مولف است و گویا در سالهای تبعید به ترکیه در دهه 50 به عنوان مجموعه آراء ایشان پیرامون ما مبتلی به  تنظیم شده و به طبع می رسد .

در نسخه ای که در دست من است  و گویا چاپ "دارالمطبعه الموسسه النشر الاسلامی القم التابعه لجماعه المدرسین بقم المشرفه" می باشد آرا وعقاید بی نظیری به چشم می خورد که به کلی معنای دکترین در حقوق را دگرگون می کند و چه بسا این کتاب را تبدیل به مفرح ترین و جذاب ترین کتاب فقهی شیعه می کند . از جمله در باب مسائل مستحدثه در جلد دوم . این چهار مسئله را از این باب نقل می کنم تا بدانیم که فقه پویا یعنی چه و تفقهی که استحسان و مصالح مرسله غنی ترش کرده باشد به چه روزگاری دچار می آید و گریز از دست چنین هیولایی به دامان قانونمندی وقانونمداری چه اندازه امر دشواری است .

 

 صاحب تحریر الوسیله

 

 

المسئله الاول : لو تغیر جنس الرجل الی المخالف فالظاهر سقوط ولایته علی صغاره  و لو تغیر جنس المراه لایثبت لها الولایه علی الصغلر فولایتهم للجد للاب و مع فقده للحاکم .

 

ترجمه : اگر جنسیت مرد به جنس مخالف تغیر کند ظاهر بر این است ( چنین به نظر می رسد ) که ولایت او بر فرزندان نابالغش ساقط می شود  واگر جنسیت زن تغییر کند برایش حق ولایت بر فزندان صغیر ثابت نمی شود( بوجود نمی آید ) پس ولایت ( سرپرستی ) ایشان با جد پدری است و درصورت نبود جد پدری با حاکم وقت .

 

 

المسئله الثانی : لا یجب جواب السلام من یسلم بواسطه الاذاعه و یجب جواب من سلم تلفوناً.

 

ترجمه : جواب سلام کسی که بواسطه پخش کننده (رادیو وتلویزیون) سخن می گوید واجب نیست  و جواب سلام کسی که از پشت تلفن سلام می کند واجب است .

 

المسئله الثالث : کما یجب علی اهل القطب تطبیق مقدار الایام و الاشهر والسنین علی ایامهم فی المذکورات لو فرض وجود اهل فی بعض السیارات او سافر البشر من الارض الی بعضها و کانت حرکه حول نفسه فی مقدار یومنا عشر مرات و کان یومه و لیله عشر یومنا لابد له من تطبیق ایامه علی مقدار ایامنا فیکون خیار الحیوان هناک ثلاثین یوماً واقل الحیض ثلاثین یوماً و هکذا.

 

ترجمه :  همان طور که بر ساکنین قطب واجب است که روزها وماه ها وسال های احکام را در آن مواردی که گفته شد با روزهایشان تطبیق دهند ؛ اگر فرض شود که در دیگر سیارات ساکنینی وجود داشته باشند یا اگر بشر به بعضی از آن سیارات سفر کند ، و حرکت آن سیاره به دور خودش ده بار در روز باشد و روز وشب آن یک دهم زمین باشد ناچار باید روزهای آن سیاره را با روزهای زمینی تطبیق داد پس خیار حیوان در آن جا سی روزه است ( برای خیار حیوان رجوع کنید به ماده 398قانون مدنی ) و کم ترین مدت حیض سی روز است و نظایر آن.

 

المسئله الرابع : لو تولد الذکر والانثی من نطفه صناعیه و رحم صناعیه فظاهر انه لا نسبه بینهما فجاز تزویج احدهما بالآخر و لا توارث بینهما و ان اخذت من تفاحه واحده مثلاً.

 

ترجمه : اگر نر و ماده ای از نطفه مصنوعی و رحم مصنوعی به دنیا بیایند ظاهر بر این است که نسبتی میان آن ها نیست . پس یکی از آن ها را به ازدواج دیگری در آوردن جایز است .اگر چه نطفه هردو برای مثال از یک

سیب گرفته شده باشد .

 

 

 

حالا دیدید که مارمولک خیلی هم چرت نیست ؟ گذشته از آن که مولف تحریرالوسیله چه قدر از تغییر جنسیت یا تلقیح یا شبیه سازی اطلاع داشته و اصولا کدام یک از کسانی که تغییر جنسیت می دهند مردی با چند فرزند بوده اند و یا جز خردسالان چه کسی به افراد داخل تلویزیون سلام می کند،تالیف چنین کتابی در دهه 50 توسط کسی که مدتی بعد زمامدار عجیب ترین انقلاب  و شگفت ترین حکومت  شد نشان می دهد که فقها به ویژه پیروان حضرات مدرس و کاشانی که قائل به دخالت دین و دین شناسان در سیاست هستند ، از دیربازبرای حکومت و حکومتگری دورخیز کرده اند و برای تطبیق خود و فقه با اوضاع زمانه و لوازم حکومت دست به تلاشی فراگیر زده اند ( به قول اصولیون مقدمه واجب واجب است ) و در این باب روی به اجنهاد درمقابل نص آورده اند بزرگترین نماد آن هم مجمع تشخیص مصلحت نظام است که اصولا وظیفه اش بررسی تطبیق حکم شورای نگهبان با مصلحت روز است ( که در اصول فقه عمل به اصل عملیه مصالح مرسله دانسته می شود ) واین فقه که به هیچ وجه تسامح را نمی پذیرد خود خطرناک ترین چیزهاست .

از این دید بر خلاف آن چه شریعتی توصیه میکرد فقه علمی نمی شود و عامل زمان هم در فقه مطرح نمی شود . در این نظرگاه علم فقهی می شود.

کسی را اعتراضی هست ؟

 

پ.ن 1 : دیروز مراسم تشییع پیکر مرحوم دکتر علی میریان استاد دانشگاه اقتصاد دانشگاه علامه طباطیایی  و پدر دوست گرانقدرم ایمان میریان بود. واقعا ناراحت کننده بود. واقعا زود بود که فرد بزرگی مثل دکتر میریان از میان ما برود . مجلس یادبودی به همین مناسبت یکشنبه عصر در مسجد الرضا خیابان نیلوفر تهران برگزار می شود . من باز هم این مصیبت را به ایمان عزیز و خانواده محترمش تسلیت عرض می کنم.

 

پ.ن 2 : من : به نظرت اگه تو ایران انقلاب نرم بشه اسمشو چی میذارن ؟

فرهاد خالقپور : انقلاب قهوه ای !

 

پ.ن 3 : فیلم تشریفات ساده اثر جوزف تورناتوره را ببینید . باور کنید متوجه می شوید که چه طور می شود با یک فیلم داستان کوتاه نوشت .

 

پ.ن 4 : البته این فقه پویا به اندازه سلفی گری و پیروان سلفیه خطرناک نیست . آن ها که زندگی انسان را فقهی می کنند . برای مثال خوردن لوبیا چشم بلبلی پلو می شود ارتداد !!!

+ نوشته شده در  86/05/19ساعت 11:36 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

مشخص نبود روزنامه شرق از مصاحبه با فردی مثل ساقی قهرمان چه هدفی در سر می پروراند . مصاحبه با فردی که کتاب هایش در ایران اجازه چاپ ندارند و خودش هم به دلیلی فعالیت در زمینه آزادی همجنس خواهان ممنوع الورود است به تنهایی عواقب سختی در پی دارد چه برسد به آن که در مصاحبه به همجنس خواهی هم اشاره ای بشود .

 فارغ از آن که چند تن از اهالی شعر و ادبیات در داخل کشور با نام ساقی قهرمان آشنا هستند و فارغ آز آن که شعر های ساقی قهرمان گذشته از مایه های اروتیک چه مایه ارزش شعری دارند واین که وی چقدر در شعر امروز مهم است . مصاحبه شرق در روز 13 مرداد با ساقی قهرمان کاملا جدا از شعر وی باید بررسی شود. در واقع شرق در مصاحبه صفحه 18 شماره 922 دنیای ذهنی ساقی قهرمان را بررسی می کند . ساقی قهرمان تمامی آرمان های ذهنی خودش را درباره زن .رابطه های انسانی در این مصاحبه بیان می کند .

تعدادی از جملاتی که قهرمان در این مصاحبه بر زبان آورده را بخوانیم :

 

  • مشکل ما جایگزین کردن مردانه با زنانه نیست .آن اتفاقی که ناگزیر است از افتادن ، از میان رفتن مرز بین زنانگی و مردانگی است به نفع هویتی که زنانه یا مردانه بودنش را با تکیه به ذهنیت خود تعیین میکند .

 

  • از همان جایی که اولین دستاورد ویرانی های یک جنگ جهانی، فرو ریختن بود و مخدوش شدن و دری که باز شد به روی وحشت و لذت از بازسازی و بازپردازی و بازبینی و از سرسازی و فرار از یقین و قاطعیت قاطعیت در پست مدرنیسم. قاطعیت جنسیت هم در رفتار انسانی با مرزبندی های جنسیتی رنگ می بازد. ما با یک چهره از مرد در مقابل یک چهره از زن روبه رو نیستیم. در امتداد این طیف، مردانگی و زنانگی، نه این که جایگزین هم شوند، شبیه می شوند

 

  • در فرهنگ ما صراحت تابو است. عادت داریم حجاب را ببینیم، آنچه پشت حجاب مانده را حدس بزنیم. عمل دین، واقع نمی شود. حدس، فضا را برای تبرئه و تکفیر، بسته به میل فرد، آماده می کند.

 

  • به نظر من مردانگی یک حسن انسانی است، ویژگی زنانه نیست و به خصوص که فیزیک زن به تنهایی برای مادر شدن کافی نیست. اگر اخلاقیات حاکم نیمی از مردم را از مادر بودن محروم می کند و نیم دیگر را محکوم به مادر شدن، اینجا یک ظلم اتفاق افتاده است..

 

  • زبان باید جنسیت خودش را فارغ از مرزبندی جنسیت فرهنگی بروز دهد وتحمل دگر باشی را داشته باشد .

 

تمام این گفته های ساقی قهرمان و اشاره به سیالیت جنسیت کافی بود تا شرق به محاق فرو رود . این مصاحبه تا حدی تابوها را نادیده گرفته است که عذرخواهی وتصحیح شرق در روز 14 مرداد در صفحه دو و تکرار آن در صفحه اول در روز 15 مرداد و همچنین حذف آن از پایگاه اینترنتی روزنامه نشانی بر تبری تحریریه نشد و روزنامه شرق امروز توقیف شد .

به نظر می رسد در قضیه مصاحبه ساقی قهرمان باید مهدی رحمانیان را به نوعی مقصر دانست . ایشان که می دانست شهرنوش پارسی پور مورد اخلاقی دارد و به استناد همین مشکل مصاحبه وی را رد میکند ، چگونه حتی بدون مراجعه به نشریه چراغ که در مصاحبه هم به آن اشاره شده ویا وبلاگ وسایت ساقی قهرمان که خوشبختانه فیلتر هم نبوده است اجازه چنین مصاحبه ای را داده است ؟

خیلی بعید به نظر می رسد که مسئوولان شرق ، اعضای تحریریه و سایر مسئولان بدون علم به فعالیت های هم جنس خواهانه ساقی قهرمان اقدام به چاپ چنین مصاحبه ای با وی کرده باشند . مسئولان شرق با چاپ این مصاحبه یکی از قرمزترین خطوط مانعه مطبوعات را زیر پا گذاشتند . چنان که خود مهدی رحمانیان هم در مصاحبه با جهان نیوز به این نکته اشاره کرد که کار شرق را باید تمام شده دانست . بحث سیالیت جنسیتی در نظر ارشاد گناهی نابخشودنی است . و روزنامه شرق با پرداختن به این بحث در جامعه ای که آزادی بیان در آن بسیار محدود است گام در راهی بی بازگشت گذارد .

 

اما ساقی قهرمان کیست ؟

بیو گرافی ساقی قهرمان :

از مصاحبه قهرمان با  وبلاگی که وی را فروغ دوران ! خوانده است مشخص می شود که وی در سال 1336 در مشهد به دنیا آمده است .  ادبیان فارسی خوانده است و سه مجموعه شعر دارد به نام های از دروغ ، ساقی قهرمان همین ، و .... یعنی جان می بخشد به که این آخری را شرق هم رویش نشد بنویسد . در سال های انقلاب عضو حزب توده بوده است . و در اوایل انقلاب یک بار توسط مردم در حین پخش اعلامیه دستگیر می شود . وی سه سال بعد از انقلاب از ایران خارج می شود وبه کاندا می رود . همین سابقه فعالیت در حزب توده ودستگیری باعث شد خبر 20:30 از وی به عنوان ضد انقلاب یاد کند . وی سردبیر نشریه اینترنتی چراغ است که نشریه رسمی همجنس خواهان و دگر باشان جنسی ایرانی است . همچنین وی مسئولیت سردبیری شماره مخصوص ادبیات ایران مجله ادبی دسکانت را دارا بوده است .

وی در مصاحبه خود اشاره می کند که : "تا زمانی که در ایران بودم بی تجربه تر از آن بودم که بدانم چرا در روابط عاطفی ام به مشکل بر می خورم. من در این سی سالۀ اخیر بارها عاشق شده ام، یک بار ازدواج کردم. دوبار مادر شده ام. چند بار کورتاژ کردم. چند بار با کسانی دراز مدت یا کوتاه مدت زندگی کرده ام. با آدم های مختلف خوابیده ام. از آدم های مختلف طلاق گرفته ام".

ساقی قهرمان تقریبا آدمی است که زندگی اش را روی بخش هم جنس خواهی حقوق بشر ، اروتیک نگاری ، همجنس گرایی گذشته است . در شعر هایش به صراحت روابط شخصی واندام های متفاوت را توصیف میکند چنان که گاه ذائقه مخاطب غربی هم آن را بر نمی تابد : "در ضمن این را بگویم که شعرهای من اینجا در کانادا، به زبان انگلیسی هم جزو کارهای عریان و بی پرده اند، و در شعرخوانی هایم در همین جا و به زبان انگلیسی هم حاضران در جلسه که کانادایی هستند به عریانی شعرها اشاره می کنند، اعتراض نمی کنند، اشاره می کنند، و این شعرها را شوک آور و تابو شکن می خوانند. "در کتابفروشی ها کتاب هایم را در قفسه های کتاب نمی گذارند، توی انبار نگاه می دارند تا اگر مشتری خواست برایش بیاورند. مشتری ها خجالت می کشند اسم کتابم را بگویند."

 

گذشته از آن که آیا چاپ مصاحبه چنین فردی نافی عفت عمومی ومخالف اخلاق حسنه بوده است یا خیر و چنین مصاحبه ای چقدر می تواند به ترویج همجنس خواهی در جامعه ما منجر شود واحساس خطر از چاپ این مصاحبه چه قدر ضروری است ، وگذشته از آن که آیا همجنس خواهی واشاره به آن که در ادبیان ما سابقه دیرینی داشته ودارد (رجوع بفرمایید به کتاب شاهد بازی در ادبیات فارسی تالیف دکتر سیروس شمیسا ) می تواند مستند تعطیلی  چنین نشریه ای باشد ، وگذشته از این که انتخاب وایلنا و هم میهن هم به همین سرنوشت دچار شدند و مشمول مهرورزی قرار گرفتند آن چه باید مورد توجه قرار بگیرد جرات مسئولان شرق در انجام این مصاحبه با ساقی قهرمان است . مسئولان شرق اگر چه در چارچوب مصاحبه با شاعره 50 ساله هم جنس خواه و در صفحه ادبیات

اما برای اولین بار تابوی صحبت درباره این دسته از افراد جامعه را شکست . هر چند بهای سنگینی را پرداخت .

از آن جا که ادعای مسئولان شرق در متون تصحیح مبنی بر عدم اطلاع از فعالیت های ساقی قهرمان در جهت همجنس خواهی واقعا باور نکردنی و غیر محتمل است به نظر می رسد باید با روزنامه شرق برای همیشه خداحافظی کنیم . این روزنامه به علت چیزی توقیف شد که جای هیچ گونه دفاع  را نگذاشت . بر خلاف توقیف های قبلی این روزنامه

خداحافظ شرق عزیز ......

 

 

 

وبلاگ ساقی قهرمان

سایت ساقی قهرمان

مصاحبه قهرمان ( نقل قول های داخل متن از این مصاحبه گرفته شده است )

 

 

 

 

 

تکمله : من نه مخالف همجنس خواهی ام نه از چنین چیزی خوشم می آید . همین وضعیت را با اروتیسم در ادبیات دارم . اما هم طرفدار آزادی بیان هستم . هم طرفدار مرحوم شرق . اگر عمری باقی بود در پستی دیگر داستان های این خانم را که در مجموعه اما "وقتی تنهایی گاو بودن درد دارد" در سال ۲۰۰۳ چاپ شده است بررسی می کنم.

 

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 10:46 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 

 

داستان زیر از داستان های قدیمی ام است بدون بازنویسی گذاشتمش این جا. منتظر نظر هایتان می مانم . عکس هم تزئینی است و از وبلاگ کاوه گلستان برداشته شده . چند وقت پیش که دیدمش ناگهان این داستان به ذهنم آمد . نمی دانم چرا .

 

 

 

 

سیب زمینی ها ، شن ها

 

 

 

این جا همه با چای خستگی می گیرند . به جز کرد های چادر خلیفه . این موجودات اصلا به سیب زمینی زنده اند . روز اول  که آمده بودند برای قرارداد ، قبول نکردند پول غذا از قراردادشان کم شود . گفتم : پس ما غذا نمی دهیم . خلیفه گفت : نمی خواهیم .

سهمیه چای هم نگرفتند . از شهریار آمده اند . کم حرف . بی حوصله . جنی . هر صبح بعد از اذان پشت خلیفه نماز می خوانند . قاطی ما نمی شوند که دستمان چسبیده به پایمان . بعد یکی شان که از همه جوان تر است می دود طرف نحیر . از دهاتی ها یک کیسه سیب زمینی می خرد و بر می گردد . خودشان می گویند سیب زمین قوت دارتر از غذای ماست . می گویند سیب زمینی های نحیر سفت تر از سیب زمینی  پل سری هاست . میگویند سیب زمینی گلو را نرم میکند . برای همین هم هست که شن و خاک مثل باقی گلویشان را خون نمی اندازاند . می گویند سیب زمینی عرقشان را سبک تر میکند . می گویند خط آهن شش ماه می برد تمام شدنش . شش ماه پول غذا به ما نمی دهند . تمام این ها را ارسلان گفت . یعنی باید دو سال معلم دهاتی ها بوده باشی تا بفهمی چه طور از زیر زبانش حرف بکشی . باید اعتمادش را جلب کنی . همین که اعتمادش جلب شد ممکن است از گلاره اش هم بگوید . از این که همیشه زنش بوده . از سر جوش بار گذاشتنش . ممکن است برایت تعریف هم بکند که چه طور می دویده وسط خانه خاله اش که گلاره جیغ بکشد ، از توی حیاط بدود داخل اتاق .لچکش را سرش کند . می دویده وسط حیاط که کیف کند . زنش بوده خب . حتی اگر سنی نداشته باشد .

نزدیک باقی شان  نمی شد رفت . نز دیک خلیفه که اصلا . اصلا این یکی مثل ضریح امامزاده براشان مقدس است . حرف که می زند  ها چشم  می چسبد روی لب هاشان . انگار اگر بگویند نه قرآن تحریف شده باشد . کافی است بگوید : فتاح تراورس ها را دست بنداز . یارو سریع تنبان گشادش  را می کشد بالا و می رود . ارسلان می گوید : خلیفه کدخدای دهشان بوده . خان زاده بوده . از آن هایی که شلاقش همیشه دستش بوده . می گوید وقتی کومله ، کردستان را گرفته بوده برای خودش سر می بریده . همیشه خنجرش پر کمرش بوده که سرباز بدبختی را جایی غافلگیر کند . با مشت چنان بزندش که نای بلند شدن را نداشته باشد . دستش را بیندازد توی دو سوراخ دماغ شکسته ، سر کچلش را بکشد بالا و ....

بعدنر که پسرهایش را زاندارمری می کشد می نشیند خانه. می گوید در ولایتشان همه ده ها دعواشان را مبردند پیش خلیفه . میگوید خلیفه میر است . میگوید مگر می شود به خلیفه گفت نه . همه این ها را ارسلان می گوید . ارسلان خیلی با خلیفه فرق دارد . ارسلان دلش برای گلاره تنگ می شود . ارسلان دست هایش مثل اسکاچ نیست . ارسلان وقتی بازرس می آید فقط از ترس خلیفه است که لباس کار نمی پوشد . ارسلان می فهمد وقتی سیگار تعارفش میکنم نباید بردارد .  آخردر این جهنم به جز شن و خط آهن تنها چیزی که پیدا می شود سیگار است . سیگار شب ها خیلی خوب است . برای این که من تعارف کنم به ارسلان . او بر ندارد . من هم از زن های پل سر بگویم که وقتی معلم بودم کارم شده بود تماشما کردنشان . او بگوید خال هاشان زیاد است . با هم بخندیم . سیگار به همین درد ها می خورد . شب هم .

خلیفه این طور نیست . نگاهت که می کند انگار بچه می شوی . انگار ساعت پدرت را شکسته ای و قایمش کردی زیر گلیم . انگار دستانش بوی ترکه آلبالو می دهد . دستش سنگین است . لب هایش در این گرما ترک نمی خورد.انگار هزار سال عمر داشته باشد . پوستش انگار گونی باشد . دلت می خواهد زخمی باشی و خدت را بیندازی روی او . اوایل خواستم مقاومت کنم در برابرش . حقوقش را کسر کردم .که دهاتی ها آمده اند شکایت فتاح . کسی شان را زده بود یا نمی دانم چه .

کارشان را بیشتر کردم . نگهبانی را انداختم به جانش . فایده نداشت . نمی شکست . از آن دهاتی ها بود که اگر پای الاغشان بشکند کولش می کند که بیاورد ده . دو شب پیش چاقو برداشتم که بزنمش . رفتم تا دم چادر . گفتم می آید بیرون آخر. آمد هم . دستم را مشت کردم . ضامن نرم بود. انگار دستت را گذاشته باشی روی لب های یک دختر بچه . نشد . ترسیدم شاید .شانه هایش شاید پهن تر بوده وقتی سر می بریده . شاید زیر دماغش زرد نبوده .  چشم هایش بزرگ تر بوده . لابد الان خیلی کم تر ترسناک است . ولی نتوانستم . ترسیدم  . می دانستم می توانم بزنمش . می دانستم تمام این ها بی خود از او حساب می برند . یک پیرمرد که بیشتر نیست . نتوانستم ولی .

قدش را صاف که کرد از من بلند تر شد . گفت : ها ؟ چه خبر احوال ؟

آب لای ابرو هایش مانده بود . سرم را گرفتم بالا انگار زل زده بودم به درخت . از آن درخت هایی که باید حتما ازشان بالا بروی . دست هایش از هر شاخه ای محکم تر بود .

گفتم : با این وضو نگیر . مضافه .

گفت : تو ر چه کار ؟

باید می زدم . چاقو را مشت میکنی توی دستت میزنی وسط گردن آدم . تمام می شود. می شکند . خس خس وتمام . اما خلیفه نه . خلیفه نمی مرد . خلیفه مثل  خط آهن است. تمام نمی شود . وضو که می گیرد دست هایش از آن دست هایی می شود که دوست داری صد سال موهایت را به هم بریزد . از آن دست هایی که باید بخورد روی شانه ات حتما .

حالا دو روز است که کار به کارشان ندارم . دیروز چوب ها را دادم همان هایی که خلیفه گفت . دیروز تمام سیگارم را دادم خلیفه . پاکت فروردین نصف دستش را هم پر نکرده بود . گفت : ممنون .خیلی بود . به قول ارسلان زیر این آفتاب سایه خلیفه هم غنیمت است . کارشان را کمتر کرده ام . به بقیه فشار می آید که بیاید . عوضش خلیفه می نشیند عصر ها کنار چادرشان  . می توان بروم کنارش به بهانه صحیت با ارسلان نگاهش کنم . در دلم با وسوسه این که بروم دستش را ببوسم  خوش باشم . صدایش را بشنوم ویخ کنم . و اگر چیزی خواست برایش بیاورم .

الان دو روز می شود که شن وخاک گلویم را خون نینداخته.

 

 

اورامانات

14 / 5 /83

 

 

 

 

حرف  اجتماعی :

 

 

آقای همجنس خواه محترم . این جا که سنترال پارک نیویورک نیست که شما هفته ای یک بار بیایی با آن یکی برادرمان فرنچ کیس راه بیندازی در انظار عمومی . این جا این کارها نشانه حقوق بشر نیست .شما مگر نشنیدی رییس جمهور  ما در جمع رسانه های الجزایر گفت : " آن حقوق بشری که آن ها می گویند ملت ما اصلا قبول ندارد " ( شرق ، سیزده مرداد ) خب آن بنده خدا آمده داخل بهاران که ساندویچ بگیرد برای جفتتان . برای چی دستت را ......  . آخر این جا که  رستوران جام جم سه شنبه شب نیست که . پل کریم خان شب جمعه هم نیست . صبر کن همه اش مال خودته . تازه مواظب باش شما با اون زیر ابرو مشمول طرح امنیت اجتماعی نشی .

 

حرف هنری :

 

 

      اگر فیلم من وسلطان را ندیده اید سعی کنید ببینید . از معدود فیلم های موزیکالی بود که منطق داشت . این آقای یول براینر هم کلی با کله طاس هنر نمایی کرده در فیلم . شاهدش هم همین که در سال هزار و

      نهصد و نمی دونم چند به خاطر همین فیلم اسکار گرفت .

 

 باقی بقایتان.

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 8:53 PM  توسط مهدی اسدزاده   | 

 نامه ای سرگشاده به علی رمضان پور مردی که سایه اش از خودش روشن تر است

 

 

ابتدا میخواستم برایت میل بزنم ولی دیدم این طور بیشتر ممکن است بخوانی.

پرسیده ای که چرا دروغ گفته ای ؟ نام و لقبی برای من گذاشته ای که نشانگر دلزدگی است . اگر چه نامی زیبا بود  و من خیلی دوستش داشتم .آخر قضیه بهت میگویم چرا  . اگر کسی بداند که تو چه حقی بر گردن من داری ( و کسی نمی داند و خودت نیز) باید مرا مجبور به پاسخ کند. چه هرگز دروغ جایی میان دو تن وجود نداشته است مگر مفارقت و جدایی دگرشان کرده .( لعنت به این بیهقی )

چون می دانم به اخلاق پایبندی از دید اخلاقی بررسی  می کنیم.

کانت فیلسوف شهیر آلمانی ،که آخرین فیلسوف اخلاق گرا به معنی تمام کلمه در سنت فلسفی اروپا بود و با حضور کسانی مثل هایدگر و ویتگنشتاین و راسل وغیره  عقایدش در باب اخلاق در اروپا به خاطره ها پیوسته است ؛ در رساله ارزشمند فلسفه فضیلت آورده است :

 

حتی زیانی که دروغ به خود انسان وارد می کند معیار رذیلت بودن آن نیست. زیرا در صورت دروغ گویی به عنوان یک عمل خلاف بصیرت ، آن فقط خلاف قانون عملی بود و نه قانون اخلاقی و در این صورت اصلا نقض تکلیف به حساب نمی آمد . دروغ گویی عبارت است از دور انداختن و در واقع نابود کردن ارزش انسانی خویش . کسی که به شخص دیگری ( حتی یک شخص آرمانی ) چیزی بگوید که خود بدان باور نداشته باشد ارزش وجودی او از ارزش یک شی پایین تر است .انسان به وسیله دروغ برونی در نظر دیگران و به واسطه دروغ درونی که شدیدتر وبزرگتر است خود را در چشم خویشتن موضوع بی حرمتی  ونقض ارزش  انسانیت قرار می دهد .

 

 

می بینی به چه سادگی حل شد ؟

 

1. دروغ و ناراستی (تاحالا دقت کرده ای هرچه را خوب است می گوییم راست ؟ لابد چپ هم ...) مذموم وناپسند است .نه به آن خاطر که حقی را از دیگری تلف می کند و یا اخلاق حسنه آن را ممنوع کرده است . دروغ ناپسند است بدین دلیل که دروغزن و کذاب را از انسانیت می اندازد. چون دروغ گفتن خلاف آن غایت اخلاقی است که برای من، برای تو، وبرای ما تعریف شده است.

و ما با تمسک وتوسل بدان، از شخصیت انسانی خود دست بر می داریم . در مقام بدایت می بینیم که من به واسطه دروغ ستمی گرانتر به خودم روا داشتم تا به تو .... خودم را از انسانیت انداختم و تو را به هویتی دروغین مشغول کردم . پس اگر کسی بخواهد لب به شکایت وسرزنش بر من بگشاید ، خود اخلاقی من است نه تو و نه آن خانم کذایی. هر چند ما به عنوان انسان مدرن وبعضا پست مدرن خود اخلاقی نداریم .

 

2. کانت دروغ را به زبان چیزی گفتن و در دل چیزی دیگر داشتن دانسته است . بیا فکر کنیم . دنیای اطراف ما چقدر دروغ گو دارد ؟ چه تعداد از مردم در سر خیال عمرو دارند و بر لب حدیث زید ؟ مگر هر کدام ما نقابی نمی زنیم ؟ علی خوابگاه با علی دیوانه خانه

یکی بود ؟ می بینی ؟ دروغ ما را احاطه کرده است . من ، تو  و هر کس دیگر داریم در دروغ های این شهر تن زده روزمره غرق می شویم . تو به دروغ به من می گویی : تو خوبی ... من به دروغ به تو می گویم تو بدی .و قس علی هذا. خودت به دیگران دروغ نگفته ای  هر روز ؟ وقتی به روی کسی در مترو لبخند زدی که شکمش مالیده به شکمت ، وقتی راننده بیشتر گرفته وفحشش

نداده ای، وقتی من زنگ زده ام وحوصله نداشته ای ، تا حالا علیه یکی از این همه دروغ های

هر روزه تیغ عصیان کشیده ای ؟ مگر نه این که به این تعبیر، تمام سنت های اخلاقی خود مستلزم دروغ هستند ؟ در این زمانه همه به هم دروغ می گوییم و در پوشش ادب ، قانون ، آبرو ، احترام

و هزار چیز دیگر نهانش میکنیم . آیا همان قدر که از من دلزده ای از دروغ های نهان اطرافت هم ناخرسندی ؟ فکر کن . چند نفر اطرافت گفته واندیشیده شان یکی نیست . و چقدر در جامعه بودن ودر جامعه ماندن دروغ گفتن نیاز دارد . و مگر رسالت روشنفکر غیر از قیام بر علیه این دروغ هاست ؟

 

3. در متن بالا کانت از چیزی به نام دروغ درونی نام برده است . و از آن به عنوان نقض تکلیف

در قبال خویشتن نام برده است . دروغ درونی چیست ؟ کی ما به خودمان دروغ گفته ایم ؟ یا بهتر کی به خودمان دروغ نگفته ایم ؟ چند بار به خودت دروغ گفته ای ؟ چند بار سعی کرده ای خودت را راضی کنی که این نظام خوب  است ؟ چند بار چشمت را روی همه چیز بسته ای ؟ به مصلحت یا هر چیز دیگر . آیا وقتی خودت هر روز به خودت دروغ می گویی می توانی توقع داشته باشی که من به تو دروغ نگویم ؟یا هر کس دیگر ؟

 

4. من دروغ گفته ام و بی باکانه دروغگویی خودم را می پذیرم . از دروغ متنفرم . ولی عاشق شجاعتم . همه در نهان به تو دروغ می گویند و من آشکارا دروغی گفتم که می دانستم آخرمعلومت می شود . و این شجاعت است . به قول ژاکوبن ها " یک انقلابی دروغ نمی گوید مگر وقتی که شهامتش را داشته باشد ". و من شهامتش را داشته ام .

 

5.فکر کرده ای که هنر خود نوعی دروغ است . وقتی تو داستان می نویسی ، چیزی بر خلاف واقعیت خلق کرده ای .داری در روز روشن به خواننده دروغ تحویل می دهی . آن که فیلم

می سازد در روز روشن چند انسان خیالی خلق میکند که نیستند ونخواهند بود وماجرایی که از اساس نیستنی است . تا حالا وقتی داستان می خوانی ، تئاتر می بینی  یا هر چیز دیگر فکر نکردی چه دروغ بزرگی را شاهدی ؟ چی ؟ خب شبیه واقعیت است که باشد . شبیه واقعیت که نشد واقعیت . ما علاقمندانه دروغ می شنویم  و گناهکارانه از آن لذت می بریم . هنرمند ونویسنده خلاقانه دروغ میگوید ومثل یک تردست نیست را هست می کند که.... در شماره بعدی میگویم که چه .

 

6. از قدیم گفته اند که الاعمال بالنیات . ولی در مورد من نیتی در کار نبود. نفس کار مهم بود . داستان نویس با دروغ نوشتن کرم های جانش را میکند ومن با دروغ گفتن دوستی ام را به مصاف شهامتم فرستادم .

 

7. تمام این ها از دید اخلاق گرایان است . در جهان امروز که به طور کل اصول اخلاقی زیر مجموعه ارزش ها شده اند ، به وسیله حربه آزادی یا کرامت انسانی ،دروغ و زنا و هزار خبیثت دیگر را توجیه کرده اند .

 

8 .در کنار تمام این ها قبول دارم که مقصرم . که بد کردم یا هر چیزاما ،فکر کن. من بیشتر به خودم بد کرده ام تا تو .چه کرده ام ؟ در دنیایی که همه به تو دروغ می گویند ، در دنیایی که تو هم به دیگران و خودت دروغ می گویی ، و در دنیایی که ما از دروغ لذت می بریم من هم یک دروغ گفته ام . یعنی خودم را از انسانیت ساقط کرده ام . وتازه این مفسده را بر پایه شجاعت به میان آورده ام که خود یک فضیلت است .قصد توجیه کردن ندارم .جدا گفتم ببینم جراتش را دارم با چیز گردن کلفتی مثل رفاقت دست به یقه شوم یا نه .اعتراف هم می کنم کار اشتباهی بود . آن هم خیلی.

گاهی زور رفاقت با آدم برابر است .

 

9.می دانی خالی بستن چه ریشه دستوری ومعنایی جالبی دارد واصولا درمتون فدیم خالی بند چه کسی بوده ؟ اگر می دانستی تصدیق می کردی کسی که در میان اردوی دشمن بدون رضایت فرماندهان لشگرش به عنوان نماینده سخن می گوئید خیلی شجاع است . خیلی.

 

10. و به قول شاملو گاهی حقیقت از دروغ فریبنده تر است . فکر کن . باز هم . ما همه دروغ می گوییم و در قبال آن لبخند می زنیم . هر روز . ما همه دروغگوییم . کار من وتو همین است .

مثل همان داستان خسرو شاهانی که بهت دادم . همان کارمند نمونه که میگفت من از وضعم راضی ام . خود ماست . بلاشک.

 

حالا فهمیدی چرا دروغ گفتم ؟ منتظر جوابت خواهم بود .

+ نوشته شده در  86/05/13ساعت 7:34 PM  توسط مهدی اسدزاده   |