بی هوس مردمانی
که دست خودخواهی شان ، به تکاپو وامی دارد
این سان صعب ، وبی مجال آسودنی هیچ
زیر آفتاب چرکمرده تابستانی
که زخمی خونبار را می ماند
از لاش مجروح وگندیده ی پای یک سرباز
و دمل های منطق ، بر ارواح نحیف وافسرده شان می روید
و منطق عینی گرای دمل ها
بر ذهن هاشان
این ، امروز ماست
در شرشرای لجن آلود یک کهنه جوی
که بازش ساخته اند
و در بختیاری پا درگریز یک نغمه سحرآلود
میان ابهام ناپاک اصوات جاز
در جهانی که برنامه طلوع خورشیدش ، به کلی لغو شده است .
و انسان اینک
سر به تیغ ابراهیم دانسته هایش نهاده است
مطاع وطغیان مرده
کارد را باید گفت
تا ببرد رگ بی رمق مانده حس های مرا
کارد را باید گفت.