اصلا قرار نبود این طوری بشود. یعنی من نمی دانستم وکیل قصه ام به مژگان علاقه مند می شود . اصلا تمام داستان جور دیگری شد.تقصیر این مژگان زبان نفهم هم بود که سرخود عاشق علی شد. اگر به من بود که همیشه از مثلث عشقی بیزار بودم .مثلث عشقی مثل نرده می ماند. نویسنده را حفظ می کند ولی آن طرفش پیداست .معلوم است نویسنده دست یکی را گرفته و به زور نشانده است رو به روی کاراکتر، تا داستان هندی تر شود.خود شما در جهان خارج چند مثلث عشقی دیدید؟ ساده ترین وسردستی ترین راه در تقابل گذاشتن شخصیت هاست
آن قدر در فیلم ها و داستان های مبتذل به کار گرفته شده ، که به تنهایی بتواند کار حرفه ای نویسنده در داستان را خراب کند . اصلا داستان امروز داستان تنهایی هاست نه با هم بودن ها. درست .من به پیسی خورده بودم .اصلا دو تا کاراکتر داشتم که نمی دانستم چه کارشان کنم. مثل هر نویسنده تازه کار دیگری این دو را با آسان ترین راه ممکن به هم متصل کردم .ولی قرار نبود کار به این جا بکشد. باید علی وقتی زندگی پاشیده و سرد مژگان و امیر را می دید، به رابطه عاشقانه خودش ومهرگان بیشتر افتخار می کرد. قرار بود مژگان وامیر با هم ....حالا هزار بار هم من بنشینم دیالوگ های اولیه رو بازنویسی کنم. توی دهان مژگان نمی نشیند که. همان جمله های اول کار را خراب کرد.اصلا برای چی کاراکتر فرعی را استاتیک طراحی کردم. منی که عرضه کنترل دو تا شخصیت استاتیک را ندارم چه جوری
می خواهم رمان را تمام کنم.تازه اول و آخر امیر هم پی می برد که علی ومژگان با هم سر وسری دارند .خدایا آن جا را چه جوری می خواهم کنترل کنم.همه اش فکر می کنم ناخودآگاه ام نوعی برون افکنی را در داستان انجام
می دهد .اگر سارا آن بلا را سرم نمی آورد الان مژگان نمی رفت طرف علی.اصلا این علی از دستم خارج شده است.شاید تقصیر خودم بود .چرا میخواهم یک اتفاق خارق العاده حتما در داستان بیفتد؟ چه اشکالی دارد یک مقدار کاروری شود ؟اصلا مگر دو تا زوج ندارم، این ها را در تقابل قرار دهم.مثل همسایه های کارور.
خودم فکر میکنم طرح داستان این جا شکسته شده باشد.آخر حادثه به این مهمی در این داستان باید یک جا علتش گفته شده باشد ؟شاید اگر در فضا سازی دفتر آن قدر اگزجره...
نمی دانم جیمز جویس هم وقتی اولیس را می نوشت این قدر گرفتار شده بود یا نه.شما که این کتاب را می خوانید نمی دانید نویسنده ها چه می کشند. تا حالا نشده که با استامینوفن هم نتوانید خودتان را به رختخواب بچسبانید چون شخصیت داستانتان روی هواست.اصلا برای همین بود که یک فصل در میان کتاب را خودم نوشتم تا به شما بفهمانم پشت این داستان های مسحور کننده چشم های وق زده یک نویسنده است که دو روز است سر کار
نرفته است. کسی که با زنش دعوا میکند تا شما لم بدهید و کتاب را بیندازید روی پایتان و اولیپس بجوید.باز هم گلی به گوشه جمال شما دو هزار نفری که کتاب میخوانید .باقی مردم که...
از فصل ششم رمان نیمه تمام " با آن به گور پدر گریسته"
